پارت صد و سی و هفتم :

طاهر جدی، با اخمی درهم وارد شد و به تذکر گفت:
_ الان زمان شلوغ کاری نیست‌. برگرد سرجات مصیبت اضافه نکن.
جدّیت طاهر کارساز افتاد. ماه صنم بغضش را فرو برد و ناله زد:
_ پس آقام چی؟
طاهر کنار پای خاتون ایستاد و گفت:
_ از پیش آقات می‌آم. حالش خوب بود‌. گفت.
همه نشسته بودند، به غیر از طاهر و ماه صنم. طاهر مکثی کرد و ادامه داد:
_ گفت به ماه صنم بگو هوای خاتون‌و داشته باشه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️