اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و سی و ششم :
جعفر بود. شاگرد بی دست و پای رحمت که همیشه دور برش می پلکید و به همین منوال امورات می گذراند. زبانش می گرفت و یک پایش مادر زادی کوتاه بود. ماه صنم خودش را پشت در پنهان کرد و چادرش را مقابل صورتش کشید. جعفر دستپاچه بود و هراسان. سلام کرد. ماه صنم اخمی کرد در جوابش گفت:
_ علیک سلام. چیزی شده جعفر آقا؟ در از جا دراومد که.
جعفر نگاه هراسانش را یک دور این طرف و آن طرف کوچه چرخاند و کف دستهایش Ø
لطفا صبر کنید...

اسرا
0واقعابه نظام جاویدربط داره یانه🙏