پارت صد و سی و ششم :

جعفر بود. شاگرد بی دست و پای رحمت که همیشه دور برش می پلکید و به همین منوال امورات می گذراند. زبانش می گرفت و یک پایش مادر زادی کوتاه بود. ماه صنم خودش را پشت در پنهان کرد و چادرش را مقابل صورتش کشید. جعفر دستپاچه بود و هراسان. سلام کرد. ماه صنم اخمی کرد در جوابش گفت:
_ علیک سلام. چیزی شده جعفر آقا؟ در از جا دراومد که.
جعفر نگاه هراسانش را یک دور این طرف و آن طرف کوچه چرخاند و کف دستهایش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    واقعابه نظام جاویدربط داره یانه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️