پارت صد و نود و نهم :

لبه‌ی لحاف را رها کرد و دستش را زیر برد. همان دستی که گرمای لب‌های جاوید را تحمل و آتش گرفته بود. داغی که تا عمر داشت از یاد نمی‌برد و هیچ‌زمان جرات نمی‌کرد با کسی درمیان بگذارد.
طاهر نفس عمیقی گرفت و همزمان با اینکه پلک روی صورت او می‌بست آهسته‌تر زمزمه کرد:
_ بخواب. خوب استراحت که فردا باید بریم.
مجال نشد بپرسد کجا. نه بغضش اجازه داد و نه طاهر همراهیش کرد. او از کنار بالینش ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️