پارت صد و هشتاد و ششم :

پلک‌های زن روی هم نشست و درد ریز نشسته در سینه‌اش را با فشار انگشتانش خفه کرد. شهباز با افسوس گفت:
_ گمون می‌کردم روم‌و زمین می‌ندازه و کمکم نمی‌کنه‌. با این‌حال حرف خودم‌و زدم و حق پدری‌و به‌جا آوردم.
_ قبول نکرد؟
شهباز در جواب ناله‌ی او سری به علامت نفی تکان داد و گفت:
_ گفتم که، عقایدش با من یکی نبود. یعقوب که آب پاکی‌رو ریخت رو دستم حال شیرین خراب‌تر شد. دیگه داشتم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    سلام نویسنده جون عالیه خوشم میاد هر شبی که رایگان میشه من همون شب میام ومیخوانم ولی حالا نظر نمیدم چون تکمیل شده داستانش هم داره از یکنواختی درمیاد ومشکل ها بیان میشن که سر منشا اونها از کجاست

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️