پارت صد و نود و ششم :

بغضش از این همه ذلت ترکید. بی‌اختیار سرش را بالا گرفت و صدایش را بلند کرد.
_ عبااس؟
به‌گریه افتاد. بلند و درمانده. سپس مشت آلوده‌اش را روی زمین کوبید و لب به‌نفرین باز کرد.
_ خدا ازتون نگذره چی کارش کردین بچه‌رو.
چشم‌هایش بسته بود و لب‌هایش تند و تند تکان می‌خورد. می‌لرزید ولی خیالی نبود وقتی سرمایه‌ی زندگی طاهر را سهل و راحت از دست و پایه‌های زندگیش را از بیخ‌وبین سست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    نصیب حیون بشه بهتراست تانصیب حیوان انسان نما بشه🙏💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️