دوست داشتی؟
رمان شیرینی شیدایی اثر بهارک مقدم

رمان شیرینی شیدایی

  • زبان فارسی
  • 73.4K 👁
  • 170 ❤️
  • 113 💬

خلاصه رمان عاشقانه شیرینی شیدایی

گاهی اوقات ادم شکست می خوره تو زندگی…اما هر شکستی نشونه ی تموم شدن زندگی نیست نشونه ی نابودشدن آرزو ها نیست گاهی شکست می خوری و بلند میشی بلند میشی وقوی تر از گذشته برای زنده بودن می جنگی برای تمام داشته ها و نداشته هات میجنگی…گاهی اوقات یه حسی نمی ذاره تو شکست رو قبول کنی یه حسیه که نابه و دوست داشتنیه…یه حس مقدس!حس مادری!تو برای بچه ات می مونی و می جنگی…!دخترقصه ی ما یه دختر مجرد منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید نیست یه مادر بارداره…یه مادری که ازدواج اول ناموفقی داشته یه مادری که برای فرزندش هر کاری میکنه مغرور می ایسته و می جنگه…توی داستان ما پر از شخصیت های رنگارنگ دکترسعادتی که می شه پشت و پناه…روشنایی که میشه خواهر…تبسمی که میشه یه همدم…آرینی که می شه یه تکیه گاه…ساورایی که برادره و برادرانهحمایت می کنه…داستان ما داستان عشق های متفاوته…داستان شخصیت های متفاوت تر!با شخصیت های من همراه شید قابل لمس اند…دور نیستند…زمینی اند با اعتقادات و احساسات متفاوت…!!!درکشون کنید… پایان خوش…

قسمتی از متن رمان شیرینی شیدایی

ساورا دست هاش رو دورم حلقه کرد و با اضطراب گفت:چی شده ساورینا؟امیر کاری کرده؟تو چرا گریه می کنی آبجی؟نگاش کن تو رو خدا بیا تو خیس شدی سرما می خوری ها
دستم رو گرفت و من رو برد تو.روی مبل نشستم.هر چند ثانیه یبار بینیم رو می کشیدم بالا و با دستمال اشکام رو پاک می کردم.
ساورا رفت تو آشپزخونه و چایی دم کرد.رفت تو اتاق و یه پتوی مسافرتی برام آورد.
ساورا:بنداز روت سردت می شه.
ازش گرفتم و دور خودم پیچیدم.پاهام و آوردم بالا و تو شکمم جمع کردم.
ساورا رو به روم نشست خم شده بود و با نگاه مضطربش بهم زل زده بود.لبام می لرزید.
ساورا:چی شده ساورینا؟تو رو خدا بگو آبجی
اشکم رو پاک کردم.سعی کردم صدام نلرزه اما انگار زیاد موفق نشدم.
-همه چی تموم شد ساورا...همه چی.
ساورا:چی می گی توآخه؟با امیر دعوات شده؟باز این پسره چی کار کرده
-نه دعوام نشده
ساورا:پس چی؟
-امیر...امیر زن گرفته ساورا
ساورا:چـــــــی؟
از صدای بلند ساورا تنم لرزید.بدون شک دیگه مامان و بابا بیدار شده بودن.
ساورا پاشد و جلوم قدم زد عصبی نفسش رو فوت کرد و نشست کنارم و دستم رو گرفت.
ساورا:یعنی چی؟چی داری می گی تو؟مگه ممکنه...شاید اشتباه کرده باشی ساورینا
-نه...امروز سرما خورده بودم.شیفت بودم.نتونستم بیمارستان بمونم برگشتم خونه.وقتی برگشتم...
ساورا:وقتی برگشتی چی؟
بینیم رو کشیدم بالا و گفتم:وقتی برگشتم و رفتم تو اتاق خوابم امیر رو با یه زن دیگه دیدم.اولش فکر کردم باز هوس بازی هاش شروع شده ولی بعد دیدم که زن صیغه ایشه.
باز هق هقم شروع شد.ساورا بغلم کرد و سرم رو چسبوند به سینش.
ساورا:می کشمش.به خدا قسم کاری می کنم روزی صد دفعه به غلط کردن بیافته.
بابا با ربدو شام بالای پله ها ایستاده بود.چشم هاش خوابالو اما کنجکاو بود.اومد سمتمون.
بابا:ساورینا بابا تو اینجا چی کار می کنی؟
اشکام رو پاک کردم.نمی خواستم بابا رو بیش از این اذیت کنم.اون به اندازه کافی سر این ازدواج ناراضی بود و با مامان که مصر بود این ازدواج سر بگیره جنگ و دعوا داشتن.
ایستادم.سعی کردم لبخندی زورکی بزنم.بابا درست مقابلم ایستاد.دست هاش رو گرفتم و گفتم:ببخشید بد خوابتون کردم بابا
بابا با نگاه نگرانش بهم نگاه کرد و گفت:چی شده دخترم.چرا چشمات بارونیه؟
ساورا قبل از من گفت:داماد عزیز مامان خانوم گل کاشته.آقا رفته زن گرفته
بابا عصبی نگاهش کرد گفت:چی می گی ساورا؟بعد به من خیره شد و گفت:آره بابا
اروم سرم رو تکون دادم.
بابا بلند داد زد:ترلان ترلان...
بعد ازدو دقیقه مامان با یه لباس خواب راحتی مشکی بلند بالای پله ها ایستاد.
مامان:چته چرا داد می زنی سیاوش.
بابا:بیا دسته گلی رو که آب دادی تحویل بگیر خانوم
مامان که تازه چشمش به من افتاده بود با تعجب نگاهم کرد و گفت:وا مامان ساورینا تو اینجا چی کار می کنی؟
بابا:بفرما خانوم.اون پسری که اونقدر از خوبیش دم می زدی و ازش طرفداری می کردی رفته سر دخترت هوو آورده.اگر طلاق این دختر رو ازش نگیرم سیاوش نیستم
بابا قلبش رو گرفت و نشست رو صندلی.
ساورا دوید و یه قرص زیر زبونی واسه بابا آورد.نگران بابا بودم خواستم برم طرفش که گفت:چیزی نیست
به مامان خیره شدم خوب اون روز ها رو یادم میاد
-مامان من نمی خوام بابا این پسره اصلا اون امیری که من می شناختم نیست.سال ها ازم دور بوده خب اخلاقاش فرق کرده یه جوریه
مامان:خوبه خوبه.کولی بازی درنیار.رو بچه ی خواهرم عیب می ذاره.چه جوریه؟مهندس نیست که هست پول و خونه نداره که داره تیپ و قیافه هم که خاله قربونش بره خداشه.ندیدی تو مهمونی همه دخترها داشتن درسته قورتش می دادن؟از سرتم زیادیه...
-مامان مثل این که من بچتونم نه اون امیر خان
مامان:والا راست می گم دیگه.تو تازه یه دانشجوی زپرتی ای ولی اون دکترا خونده هم سابقه کاری درخشان داره
-خوبه حالا دانشجوی پزشکی شده زپرتی.شما که همین رشته ی من و خار کرده بودید تو چشم خاله تهمینه و پانیذ و باهاش فخر فروشی می کردید.حالا شد زپرتی؟
مامان:با من یکی بدو نکن حرف رو هم عوض نکن یا زن امیر می شی یا هر خواستگاری برات بیاد سنگ می اندازم جلو پاش.فقط امیر و لا غیر!
حالا همون مادر جلوم ایستاده بود.با چشمانی متعجب.
پوزخند تلخی زدم و گفتم:مامان خانوم به آرزوت رسیدی نه؟همین رو می خواستی؟آره؟دلت خنک شد؟
مامان:متوجه منظورت نمی شم؟
-امیر جونتون.مهندس عزیز و دوست داشتنی تون.خواهر زاده ی دسته گلتون سرم هوو آورد به همین آسونی.این بود اون آش دهن سوزتون؟این بود اون تحفه نطنزتون؟این بود همون پسری که حاضر بودید من رو، دخترتون رو کوچیک کنید اما از اون تعریف و تمجید کنید؟ممنون مثل اینکه بنده لیاقت این اَبَر ستاره تون رو نداشتم ازش طلاق می گیرم.
مامان هنوز تو بهت بود.پوزخند دیگه ای زدم و سرم رو تکون دادم برگشتم سمت ساورا.
-داداش چمدونم تو ماشینه می شه برام بیاری؟
ساورا سری تکون داد و بعد ازاین که یه نگاه پر از خشم به مامان انداخت رفت بیرون.راه افتادم سمت پله ها.
-بابا اگر می شه برام وکیل بگیرید
بابا با صدای پر از غصه گفت:باشه دخترم باشه
اما انگار موتور مامان تازه روشن شد و متوجه موقعیت شد.
مامان:چی؟دیگه چی؟همینم مونده تو طلاق بگیری بشینی ور دل من.تو از کجا مطمئنی زن گرفته؟
دیگه داشتم جوش می آوردم.تو تموم این سه سالی که با امیر زندگی کردم هر بار اومدیم خونشون با من عین یه موجود اضافه برخورد می کرد و امیر رو می ذاشت رو سرش دیگه خسته شدم.رو پله ها بودم.برگشتم طرفش.
-از اونجایی مطمئنم که اون زن رو روی تخت خوابم دیدم.بهم گفت زنشه.امیر انکار نکرد.تو چشم هام زل زد و معذرت هم نخواست.من دیگه نمی خوام با اون دسته گل عزیز تر از جونتون زندگی کنم.طلاقم رو ازش می گیرم.نترسید نمیام ور دلتون.می رم واسه خودم خونه می گیرم.زیر منت شما یکی هم نمی رم.
مامان:یعنی می خوای به این زودی از میدون به در بشی؟بمون و اون دختر رو از زندگیت بیرون کن زندگیت رو ازش پس بگیر جای این که بکشی کنار خودت رو


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شیرینی شیدایی
  • Bahare

    0

    هنوز نخوندمش. امیدوارم قشنگ باشه. رمان دیگه ی این نویسنده یعنی آقای مغرور، خانوم لجباز رو تازه تموم کردم و عاشقش شدم. خیلی امیدوارم اینم قشنگ باشه

    ۴ هفته پیش
  • دریا

    1

    سلام و خدا قوت. خیلی دوستش داشتم. اما خب هر لحظه منتظر بودم که ارمیا دوباره پدر بشه. ای کاش این اتفاق در این رمان زیبا می افتاد و به خوانندگان بیشمار اثرت بیشتر نشون میدادی که هیچ ناممکنی برای خدای مهربون وجود نداره. مخصوصا درمورد ارمیایی که انصافا خوب بندگی و رسم بندگی رو به جا آورد.

    ۲ ماه پیش
  • ترمه

    0

    دوست داشتمش فقط زیاد طولانی بود

    ۲ ماه پیش
  • Nik

    1

    کاش ارمیا میتونست باز پدر بشه بنظرم نباید آخر داستان جلوی امیر اینجور سرافکنده میشد

    ۳ ماه پیش
  • ارزو

    1

    عالی بود عالی ترین مرسی

    ۳ ماه پیش
  • gol

    6

    رمان خوبیه من ۴ تاش رو خوندم بقیش روهم میخوام بخونم فقط ی سوال از نویسنده دارم این چه اسماییه گذاشتی اورسا هیرسا ساورینا عزیزم نیازی نیست انقد عجق وجق اسم بزاری نشانه خاص بودن نیست رمان خوبیه اگه اسماشو فاکتور بگیریم

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    0

    چرا هر چ میخونم ب قسمت باحال و جذاب نمی رسم

    ۴ ماه پیش
  • مری

    1

    واقعا عالی بود ، دمت گرم

    ۴ ماه پیش
  • غزال

    2

    رمان خیلییی خوبی بود ممنون از خانم بهارک مقدم یه رمان متفاوت که شخصیت هایش هم عالی بودن مثل بقیه رمان ها تکراری نبود

    ۴ ماه پیش
  • ماه

    4

    چقد شخصیت ارمیارو دوست داشتمممم شخصیت متفاوتی داشت نسبت به رمان های دیگه چقد خوب که مغرور و خشک و بداخلاق و از دماغ فیل افتاده نبود واقعا یه مرد کامل بود مهربون خوش اخلاق حامی و همه چیییی تموم در کل رمان قشنگی بود

    ۴ ماه پیش
  • رویا

    21

    الان که دارم اینو می نویسم ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۴ روز هفتم جنگ ایران و ***/آمریکاست جنگ خیلی بزرگیه ، رهبرمون *** شهید شده .. فقط اینو نوشتم که از نویسنده تشکر کنم ، توی این موقعیت با داستانی که نوشته بودن کمی از واقعیت دردناک این چند روز دور شدم . به یاد دختران مدرسه میناب .. به امید پیروزی

    ۴ ماه پیش
  • اوم فاطیم

    2

    خانوم بهارک مقدم درخواسنی رمانهای جدید داریم ازت، واقعا نویسنده ی مورد علاقم هستی، هردو رمانهات ارزش چندبار خونده شدنو دارن از بس جذابن، ادم دوستداره عشق دوطرفه ی آتیشی رو تجربه کنه😬😅🤭✨ عاشق شخصیت های سمج سورن و ارین شدم، اصلا کسی که عاشقم باشه عاشقش بشم باید اینطوری باشه😂

    ۵ ماه پیش
  • اوم فاطیم

    2

    قلم این نویسنده آدمو تا آخره رمان نگه میداره✨ دمشگرم، کاش دوباره رمان مینوشت و می خوندیم، انگار با تموم احساسش این رمانو نوشته، یه جاهایی گریه کردم و بغضی شدم، یه جاهایی خندیدم و یه جاهایی ذوقی شدم و چشمام و قلبم اکلیلی شد، چقدر قشنگه عشق (دوطرفه) اگه اینطوری باشه و مثل آرین😅 به زور بله بگیره،

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    من این رمان چند سال پیش خوندم حتی میتونم بگم چند بار خوندم ولی به نظرم شخصیت روشنا یک دوست رویایی بود ولی خودم تا حالا همچین دوستی رو تجربه نکردم و اینکه به نظرم مادر ساورینا خیلی زیادروی بچه هاش حساس بود و زندگی همشون خراب کرد و واقعا دلم برای سویل میثم سوخت ولی زمانی که ارزش خوندن داشت

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    سلام متونست رمان خوبی باشه ولی نویسنده ناشی بوده یک سری حرفارو پشت سر هم ردیف کرده بود مثلا وقتی ساورین طلاق مگرفت چرا خالش نبود مادرش که اونو بزور به ازدواج راضی کرده بود دخالتی نداشت حداقل داداشش باید امیر یه کتکی میزد فقط تونستم تا اینجا ادامه بدم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خب از همون جا تازه داستان شروع میشد که شما ادامه ندادی

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!