دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت یک :
با عصبانیت فنجانی از کابینت بالایی بیرون کشیدم، در همین حین وسط حرف دلوین پریدم و جواب دادم:
- خوب گوش کن دلوین، من نمیذارم تو با آنا توی خونش قرار بذاری
به طبع دلوین هم با عصبانیت جوابم را داد:
- الهه تو معلومه یهو چت شد؟... چرا انقدر با این آنا بدبخت مشکل داری؟ از روزی که فهمیدی من باهاش آشنا شدم مدام داری بد اخلاقی میکنی و باید نباید واسم میذاری
سعی کردم کنترل بیشتری روی خشمم داشته باشم
- چون آنا آدم حسابی نیست
- چرا نیست؟... خیلیم هست، معروفه، همه جا پارتی و آشنا داره... بعدشم الهه من آرزوم رفتن به اون تیم بود، تو که میدونی... حالا به نفر پیدا شده داره پارتی من میشه چرا باید پشت پا بزنم به بخت خودم
تلفن را روی اسپیکر زدم و به سراغ قهوه ساز رفتم.
- چون آنا بابت این پارتی از تو چیزی رو میخواد که نابودت میکنه
دلوین خندید و من عصبانیتر فنجان را روی میز کوبیدم.
- باشه بخند دلوین خانم
- نمیفهمم چرا آنا رو یه دیو میبینی
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
- الهه جون الان باید برم، سر فرصت باهم حرف میزنیم
تماس که قطع شد به فنجان قهوهای خیره شدم و سعی کردم خشم را سر فنجان بدبخت خالی نکنم.
چرا دلوین بهم اعتماد نمیکرد؟ البته حق داشت، خودش را در یک قدمی آرزوی همیشگیاش میدید ولی همین یک قدم آخر باعث نابودی کل زندگیاش میشد.
روزی را بیاد آوردم که جای الان دلوین بودم.
منم آرزوهایم را دست یافتنی میدیدم و برای آن قرار ملاقات روزها برنامه ریزی میکردم. توی پوست خودم نمیگنجیدم و خدا را دیگر بنده نبودم. هزار بار توی ذهنم برنامه میچیدم و خودم را یک آدم موفق تصور میکردم. ولی همه چیز جوری توی صورتم خراب شد که هنوز نتوانسته بودم کامل به حالت عادی برگردم.
نمیخواستم این اتفاق برای دلوین هم بیفتد. دلوین برایم از هر چیزی مهمتر بود.
دفعه اول او را توی ایستگاه کنار باشگاه دیده بودم، جذاب و خواستنی بود، جوری که به نظرم برای ورزش تکواندو زیادی حیف بود.
بار دوم هم زیر باران دیده بودمش؛ خیس شده بود و اسنپ هم گیرش نمیآمد. سوارش کردم که تا خانه برسانمش ولی در بین راه تصمیم گرفتیم با هم دوری بزنیم و آش رشته بخوریم. البته این به دعوت من بود. گاهی آنقدر احساس تنهایی میکردم که ترجیح میدادم با آدمهای غریبه بیشتر وقت بگذرانم. کمی دیر وقت به خانه برگشتیم ولی به نظر من که ارزشش را داشت. دلوین دوست داشتنی بود؛ جوری کنارش احساس راحتی می کردم که انگار صد سال بود میشناختمش. چند باری خواسته ناخواسته زمان رفت و برگشتم را جوری تنظیم کردم که ببینمش. داشتم به بودنش و شهرگردیهایمان عادت می کردم که برای یکماهی کاملاً ناپدید شد. با شمارهای که ازش داشتم، تماس گرفتم ولی خاموش بود. عین دیوانهها شده بودم. نگرانش بودم، دلتنگش بودم، حس خیلی بدی داشتم باید حتماً یک خبری ازش بدست میآوردم ولی آخر چطوری؟
یک ماه بعد بالاخره پیدایش شد، وقتی از دور داشت میآمد سمتم با دستم بهش فهماندم همانجا بایستد و بعد سرش داد زدم که این یکماه کجا بوده است.
من احمقم سرش داد زدم و باعث شدم اشکهایش مثل ابر بهاری ریزش کنند.
در آغوش کشیدمش و کمرش را نوازش کردم. کمی که آرام شد شروع به حرف زدن کرد
- نمیدونی چه بلاهایی سرم اومد... حق داری ناراحت باشی ولی تو نمی دونی چرا نبودم، اول بپرس بعد اینطوری جبهه بگیر
حق داشت. نباید بدون دانستن ماجرا عصبانی میشدم ولی خب من دلتنگش بودم. توی این مدت درگیر دعواهای خانوادگی بوده است. دعواهایی که در نهایت به چاقو خوردن از برادر معتادش منجر شده بود. خدا را شکر که زخم عمیقی نبود و فقط یک رد ساده از دردی عمیق زندگی بود؛ که اگر چیزی جز این بود خودم شخصاً حال برادرش را میگرفتم.
بخاطر رفتار تندم ازش عذرخواهی کردم و دلوین هم قول داد دیگر تخت هیچ شرایطی تلفنش را خاموش نکند.
از آنروز حتی یکساعت هم ازش بی خبر نبودم و دلوین تبدیل به بهترین دوست زندگیام شده بود. بهترین دوست که چه عرض کنم؛ دلوین عزیزترین آدم زندگیام بود.
خسته از فکر کردن بیش از حد به دلوین، تلویزیون را روشن کردم و سعی کردم با یک سریال کمدی کمی مغزم را آزاد کنم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
نه عزیزم دلوین دختره
۲ هفته پیشسمیرا
1نچ نچ نچ خدایا یعنی تواسم دخترو تاپسر تشخیص نمی دی😅😅
۲ هفته پیشmacani
1ادیسون تقصیر من چیه وقتی اسم نوه همسایمون ک پسره دلوینه؟؟ 😐🚬🚬
۲ هفته پیشسمیرا
0خب شاید یه چیز دیگس تو مطمعنی اسمش همینه
۲ هفته پیشmacani
0نکنه ب نظرت دلفینه تو محله دلوین صداش میزنن؟؟ 😐😐😂😂
۲ هفته پیشسمیرا
0من چه می نونم تو محله شماست برو تحقیق کن جواب هر چی به دست واردی بیا بمنم بگو زود
۲ هفته پیشسمیرا
0من منتظر جواب هستم
۲ هفته پیشmacani
0تحقیق نیاز نیس من ب گوشام مطمئنم کل محلم دلوین صداش میزنن
۲ هفته پیشسمیرا
0مگه میشه اسم دخترو روی پسر گذاشت نویسنده جان شما قضاوت کنید
۲ هفته پیشmacani
0دیگه اونش ب من ربطی نداره تو چ گیری دادی صبح زود😑😑(من اعصاب ندارما، مرسی😊)
۲ هفته پیشسمیرا
0باشه باشه من تسلیم
۲ هفته پیشmacani
1آفن، ایندی قشح قیز اولدون🤗
۲ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
جانم؟؟؟؟؟🙈
۲ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
چه داغ بحث دلوین/ خوشم اومد از این به بعد اسمای چالشی میذارم
۲ هفته پیشسمیرا
0نهه از این کارها نه
۲ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
چه کارهایی؟؟🙈
۲ هفته پیشسمیرا
0هیی ذهنم منحرف شد . منظورم اینکه از این اسم های چالشی نذاری مگه نه
۱ هفته پیشسمیرا
0بعدشم تواسم نوه همسایرو از کجادروادی بابا تو دیگه کی هستی
۲ هفته پیشmacani
0بچس دیگ تو کوچع بازی میکنن صداش میزنن خو منم میشنوم
۲ هفته پیشسمیرا
0توکوچه که بازی می کنه وقتی صداش می زنن می گن مثلا نوه خانوم سکینه یا نوه خانوم گثوم🤔🙄
۲ هفته پیشmacani
0دو ساعته دارم قصه لیلی مجنون تعریف میکنم برات؟؟ میگم دلوینه 😑😑
۲ هفته پیشmacani
0ببین ی توضیح کلی میدمو خلاص این بچه نوه همسایس ک من میشناسم اسمشم دلوینه و پسره پسر حالا اگه اونا اشتباه کردن ب من ربطی نداره اشتباه خودشونه منم چون فقط این دلوینو دیدم گفتم لابد اسم پسره حالام شما گفتی دختره خب باشه دختره من مخلصتم ولکن بزار بگذره با تشکر🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🚬
۲ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ظاهرا میتونه برای جفت باشه ولی برای دختر مرسوم تره
۲ هفته پیشمامان عسل
0بازم رمان آرزو جان عزیز ..قلمت مانا خانمی خدا قوت ..🥰🌸
۳ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم از نگاه و لطفتون
۳ هفته پیشزهرا
1پارت اول خیلی قشنگ بود خسته نباشی عزیزم با قدرت ادامه بده
۳ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

macani
0دلوین مگه اسم پسر نی؟؟ 🤔🤔