دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت دوم :
نیم ساعت بعد فرید زنگم زد و خواست برای عصر با هم قرار بگذاریم ولی من طبق معمول این اواخر از همه چیز فراری بودم
- بازم بخاطر دلوین؟
با حس درماندگی گفتم:
- حرفما گوش نمیده فرید... هرچی میگم بی فایدس
- هنوزم نمیخوای بگی مشکلت با این بچه چیه؟... باز دوست پسر پیدا کرده؟
- نه بابا... مربوط به ورزششه... من صلاحش رو میخوام ولی نمیفهمه، لجبازه
- مگه چی میگی که گوش نمیده؟
نباید راجع به آنا با فرید حرف میزدم. باید فرید را از این ماجرا دور نگه میداشتم. قدرت حفاظت از دو نفر را همزمان نداشتم ولی باید انجامش میدادم.
بخاطر همین سریع دروغی سر هم کردم.
- میخواد بره توی تیمی که اصلا به نفعش نیست
- چرا نیست؟
- چون توی اون تیم همه چیز پارتی بازیه... تیم آدمای پولداری که توی مهارت جایی نداره... هرچی هم بهش میگم باز لجبازی میکنه
- دلوین دختر لجبازی نیست... الهه جونم آدما حق اشتباه دارن، به نظرم داری به دلوین زیادی سخت میگیری
نه آدمها حق اشتباه ندارد. اگر هم داشته باشند آنا اشتباه نیست، آنا فاجعه است، سونامی یا هرچیز بدتر از آن.
نمیخواستم فرید بداند که مشکلم با دلوین دقیقاً چیست؟ فرید سهم من بود و نمیخواستم درگیر مشکلاتم بشود.
فرید ادامه داد
- گاهی نیاز نیست مداخله کنی، عقب بمون و فقط از دور مواظب زمین نخوردنش باش
فرید بحث را به شوخی کشاند تا کمی از فکر بیرون بیایم. بودن فرید و حمایتهایش بهانه حال خوب این روزهایم بود. لبخندی زدم و گفتم:
- بازم مثل همیشه حالما خوب کردی
- تازه اگه دعوتم رو قبول میکردی خیلی بیشتر از اینا حالت رو خوب میکردم
فرید خندید و من هم مجبور به خندیدن شدم.
تماس که قطع کردم، تصمیم گرفتم دوش بگیرم. اسپیکر را به تلفنم وصل کردم تا وقتی به حمام میروم صدای آهنگ زیر دوشی از آب خنک حالم را بهتر کند. با آهنگ همخوانی میکردم که نگاهم به آینه بخار گرفته روی دیوار افتاد. یک تصویر، یک تصویر ساده از خودم باز باعث درد توی ساق پایم شد.
دردی که اکثر دکترها گفته بودند خیلی منشا جسمی نداد و با هیچ فیزیوتراپیای بهتر نمیشد.
با بی حوصلگی از حمام بیرون آمدم و لباسم را پوشیدم.
با کلافگی توی آشپزخانه چرخی زدم و در نهایت برای خودم سالاد سزار درست کردم ولی اصلاً میل خوردن نداشتم. ظرف سالاد را به آنطرف میز هل دادم و سرم را روی دستهایم گذاشتم.
برای اینکه دلوین از آدمی که بود تبدیل به کسی که الان هست بشود هزارتا بدبختی را به جون خریده بودم. خودم هم نمیدانستم چرا؟ چرا دختری که یکبار اتفاقی توی ایستگاه دیده بودمش باید برایم تا این حد مهم میشد؟ چرا حتی الان نمیتوانستم اجازه بدهم خودش تصمیم بگیرد؟
از ترس تصور تصمیمی که قرار بود بگیرد، سرم را از روی میز بلند کردن و به دنبال تلفن همراهم به سمت اتاق رفتم. روی تخت ولو شده بود و داشت نفسهای قبل از مردنش را میکشید. به شارژر وصلش کردم و شماره دلوین را گرفتم
- دلی جونم شام میخوام قورمه سبزی درست کنم، قورمه سبزی بدون تو هم که نمیشه... زود بیا
- نه الهه جونم، امروز توی باشگاه خیلی خسته شدم، جونشا ندارم، برم خونه دوش بگیرم بخوابم
- خب بیا همینجا دوش بگیر و بخواب
با لبخند ادامه دادم
- این ناز کردنا چیه؟
دلوین روزهای زیادی را پیش من سپری کرده بود. حرفهایی که میزد فقط بهانهای برای فرار از من بود. "خدا لعنتت کند آنا که دلوین را هم داری ازم میگیری"
- الهه بخدا...
مانع اتمام جملهاش شدم و گفتم:
- سر راه که میای یه نوشابه هم بگیر... اگه مسیرت خورد از همون ماست محلیه که خودت عاشقشی هم بگیر
منتظر ادامه اعتراضاتش نشدم و بهانهای برای قطع کردن آوردم.
برای فرار از فکر کردن خودم را مشغول آشپزی کردم ولی فکر لعنتی دست بردار نبود. آرزو میکردم جای الان دلوین بودم و هیچ وقت به آن قرار لعنتی نمیرفتم. کاش کسی بود که گوش من را هم بکشد و مانع رفتنم بشود.
قطره اشکی که از چشمانم روی تخته گوشی چکید را با پشت دست پاک کردم و از جعبه قرصهایم آرامبخشی برداشتم. مدتی بود که کمش کرده بودم. شاید بخاطر دلوین بود که دیگر زیاد به آنها نیاز پیدا نمیکردم ولی حالا خودش باعث شده بود نیازم به این قرص چند برابر بشود.
بعد از خوردن قرص و آماده کردن خورشت برای پخته شدن، روی مبل دراز کشیدم و آرنجم را روی چشمانم گذاشتم.

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0الهه خودش *** و کاری نداره ؟ دلوین با داشتن خانواده چطور با الهه هستش ؟