پارت هشتم :

صحنه ها یکی پس از دیگری پیش چشمم به نمایش در آمدند. دختری که به ظاهر من بودم و پسری که بی نهایت آشنا بود. با موهای تیره ی قهوه ای که یه ماگ مشکی به دست داشت. توی محوطه ی دانشگاه بودیم! اون...اون روانپزشک بود!
با شدت از خواب پریدم کمرم از تخت جدا شد و سیخ سرجایم نشستم. نفس زنان دستم را روی قلبم کشیدم و چتری هایم که به خاطر عرق به پیشانی ام چسبیده بودن را کنار زدم. هجوم خشم و نفرت را به یک باره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مونا

    0

    عالیه😍خیلی خفنه

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    حدیث جونم فکر کنم کلی تحقیق کردی تا این رمانو با این جزئیات نوشتی آفرین خیلی خیلی خوب نوشتی من وقتی رمان هاتو میخونم حس میکنم اونجام این که دیگه جایی خودش داره انگار تک تک لحضه ها پیش مایا هستم

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خداروشکر خوشحالم از این بابت🥹🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • سونیا

    0

    برگام برم پارت بعدی هیجانی شد

    ۳ سال پیش
  • کیمیا

    0

    به نظرم تقصیر دیار نیست که مایا به این وضع افتاده به نظرم سرنوشت این بوده که روبرو بشن باز و اینکه پویان و خانواده اش هم حتما تو این وضعیت تقصیر دارن حتما یه کاری کردن

    ۳ سال پیش
  • زری

    0

    احتمالا

    ۳ سال پیش
کپی شد!