پارت نهم :

با همین تفکرات بود که به خواب رفتم.
اما چندی نگذشت که تمام صحنه های ترسناک گذشته این بار وحشتناک تر پیش چشمم ظاهر شدند.
روح سرگردان رنگ پریده را جلوی چشمانم می دیدم.
هر بار که پلک می زدم نزدیک و نزدیک تر می شد. و در آخر با فاصله ی خیلی کم رو به رویم قرار گرفت.
از وحشت جیغی کشیدم و در خواب تکان محکمی خوردم. از روی تخت با کمر پایین افتادم.
از ضربه ناله ای کردم و پلک هایم را م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سونیا

    0

    جررر🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • کیمیا

    0

    دنیا ولی نامرده یه وقت هایی تو خیلی خوشحالی و تو اوجی و یه زمان هایی سقوط کردی و پر از غم و ناامیدی هستی

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🫶🏻♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!