پارت سوم :

دوم و سومین ماه
-خبر این که مامان یه عروس دیونه رو آورده خونه مثل بمب ترکیده...شدیم مضحکه ی مردم.
روی تخت دراز کشیدم و صدای صحبت های آزار دهنده زهره و طلا از پشت در به گوش می رسید. توی خودم مثل جنین جمع شدم و چشمانم را محکم بستم. اما سریع باز کردم می ترسیدم از خاموشی! از این که چشمانم را باز کنم و آن دختر رنگ پریده را پیش چشمم می دیدم؛ و با بیست و پنج سال سن سکته ی فلج کننده ای می زدم. دو ماه پر از سختی گذشته بود و حالا اصلا شبیه گذشته ها نبودم. اتفاقاتی که در این مدت بر من گذشته بود را حتی نمی خواستم به یاد بیاورم! حال پریشان و ضعیف شده بودم غذا درست و حسابی نمی خوردم و کم دوش می گرفتم از حمام هم می ترسیدم. از تنهایی، خواب و تاریکی وحشت داشتم. شب ها صدای جیر جیر پارکت ها به گوش می رسید اما وقتی که همه خواب بودند، این خانه راس ساعت ده شب خاموشی را می زد مطمئن بودم این صدای پا، برای یک شخص عادی و معمولی نیست.
زیر چشمانم گود افتاده بود لبانم به رنگ سفید و هیکلم استخوانی تر شد. در این خانه تنها شیلا بود که به دادم می رسید. اگر تنها می شدم خودش را می رساند و اکثر مواقع او بود که برایم غذا می آورد. اما نه همیشه و من دیگر از عهده ی کارهای شخصی خودم هم بر نمی آمدم.
دستی به گونه ی استخوانی ام کشیدم و زیر لب گفتم:
-نکنه آه آنا من رو گرفته باشه؟ واقعا حرف این مردم درسته؟ من دیونه شدم یا این خونه مشکلی داره؟
صداها در سرم اکو شدند.
ما چند ساله این جا زندگی می کنیم والا مثل تو نشدیم!
اولین باره همچین چیزی از تو می شنویم.
پس چرا ما نمی بینیم؟ بیخیال بابا.
تو دیونه ای، قرار نیست که ما هم باشیم و چیزهایی که تو می بینی رو ببینیم.
شاید هم دعات کردن بلاخره کم کسی رو تور نکردی!
سرم را با شدت تکان دادم و مشتم را فشردم. فرو رفتن ناخن ها در گوشت دستم را احساس کردم. تقه ای به در خورد و منتظر شنیدن اجازه ام نشد سریع در را باز کرد و گفت:
-عروس گلم...امشب یه مهمونی کوچیک داریم اگه می شه توی اتاقت نمون.
با لحن حرصی گفت:
-به اندازه ی کافی همه می دونن چطور هستی دیگه نیازی به نمایش بیش تر نیست.
دستم را به سرم گرفتم و هیچی نگفتم در را بست و رفت. قرص مسکن را در دهانم انداختم و با اب بطری قورت دادم. روی تخت دراز کشیدم و بعد از مدت ها گوشی را به دست گرفتم. شماره ی آنا را از لیست مخاطبان مسدود بیرون کشیدم و پیام دادم:
-آنا؟ باید حرف بزنیم.
چند دقیقه منتظر ماندم اما هیچ خبری نشد. با نا امیدی گوشی را روی عسلی گذاشتم و برای زدن ابی به دست و صورتم از تخت بیرون آمدم. در اتاق را باز گذاشتم و وارد سرویس بهداشتی راهرو شدم. بدون آن که سرم را پایین ببرم آبی به صورتم زدم و نگاهم را لحظه ای از آینه برنداشتم من از غافلگیری خوشم نمی آمد!
وقتی از دستشویی به اتاق برگشتم صحنه ای را به چشم دیدم که دیدن مرگ راحت تر از شاهد چنین چیزی شدن بود! با وحشت، جیغ زنان خودم را از پله ها پایین پرت کردم تا هر چه زودتر فقط از آن طبقه و آن اتاق دور شوم. صدای موزیک، رقص و شادی قطع شد تنها چهره ی شوکه ی افراد بود که زیادی سر و صدا داشت. سر و صورتم از برخورد با پله ها خونین و مالین گشته بود و دو انگشت آخرین دستم کامل برگشته بود! نمی دانستند از دیدن وضعیت من جیغ بکشن یا دیوانه بازی ای که کرده بودم. مغزم تهی شده بود و عقلم دیگر دستور نمی داد. سرم به دوران افتاد و از شانه ی چپ پخش زمین شدم.
چهارمین ماه
چهار ماه از زندگی در این خانه ی جهنمی گذشته بود. بارها و بارها شاهد صحنه ها، صداها و مدارکی بودم که همگی آن ها فقط یک چیز را به من ثابت می کردند، این که دیوانه بودم!
خیلی تلاش کردم ثابت کنم اشتباه است، توهم نمی زنم و زاییده ی مغز مریضم نیست اما در آخر خودم هم به این باور رسیدم که...من مشکل روانی دارم!
پویان دیگر حتی نگاهم هم نمی کرد؛ تمام روز و شب بیرون از خانه بود و تحمل این که شاهد دیدن نابودی ما باشد را ندارد. گچ انگشت هایم را به تازگی باز کرده بودم. یک ماه پیش...ماهی پر عذاب که نمی خواستم یادآوری کنم چطور باعث این اتفاق فجیع شد! انگشت هایم خورد و خمیر شدند آن هم فقط به خاطر خودم! منِ مریضِ روانی!
روی صندلی عقب و جلو می شدم و خیره به درختان کاج بلند قامت باغ بودم. چند دقیقه ای از تاریک شده هوا نگذشته بود که سایه ای میان درختان دیدم. مارپیچ و با سرعت از بین کاج ها رد می شد! همان ظاهر، همان لباس!
با دستانی لرزان از روی صندلی بلند شدم...نه قرار نبود آرامش داشته باشم! نمی توانستم از این خانه فرار کنم هیچکس را نداشتم که پیش او بروم. بابا که در خانه آنا زندگی می کرد و خواهر من حتی دلش نمی خواست نگاهش به قیافه ام بیوفتد. این توهمات هیچ وقت تمام نمی شد چون در مغز من بود و ارتباطی با خانه نداشت! از میان درختان به راحتی محو شد انگار که هیچ وقت نبود!
چنگی به ماکسی گشاد هندی تنم زدم و وارد بالکن اتاق شدم. همه در باغ بساط پیک نیک پهن کرده بودند و من در این جا حال خراب و داغان. مسخ و تسخیر شده ی دیوانگی خودم، یک پایم را از نرده ی سنگی بالکن رد کردم و روی لبه نشستم. موهایم در هوا معلق و نگاهم خیره ی زمین بود. اگر از این فاصله یعنی سه طبقه سقوط می کردم احتمال مرگم زیاد بود! دیگر بس بود هرچه که آزار دیدم...هرچه که رنج کشیدم و ضربه خوردم. من بد بودم و این تاوان تمام بدی هایی بود که در حق خانواده و اطرافیانم کردم. نفهم بودم، ناپخته و بی شعور حقم بود اگر مغزم روی زمین متلاشی شود. تقصیر هیچکس نیست این من بودم که بد بودم! و حالا به چشم قدرت کارما را دیده و چشیده ام. نفس عمیقی کشیدم چشمانم را بستم و جسم نحیفم را به سمت جلو سوق دادم.
صدای جیغ و وحشت در هوا پیچید...بدنم از روی نرده ها افتاد و زمانی که منتظر بودم با مرگ، که نعمتی بود رو به رو شوم لباسم از پشت گرفته شد و در هوا معلق شدم.
چشمانم را باز کردم شیلا نفس زنان یقه ی لباسم را به دست گرفته بود. اکسیژن کم شد و راه تنفسم بسته شده بود. شروع کردم به تقلا کردن و کبود شدن صورتم را احساس کردم.
-بکشش بالا شیلا.
-یا خدا زورش نمی رسه کمک کنینن!
همگی با دو خودشان را به بالکن رساندن. دست و پا زدنم در هوا بی فایده بود فقط انرژی ام را می گرفت انتظار یک مرگ خاموش و بی درد را داشتم! اما همه چیز برعکس شد و فقط بیش تر آزار دیدم. بدشانسی همیشه و همه جا در کمین من بود.
با کمک همه به بالکن برگردانه شدم روی زمین افتادم و سرفه کنان با چشمان پر اشک به شیلای غمگین نگاه کردم. دست هایش را در هم قفل و سرش را کج شانه اش کرد و با چانه ای لرزان و خجالت زده سر به زیر بود.
پویان خانه نبود و این بهترین فرصت برای خودکشی بود اما ناموفق انجام شد. از شکست بی زار بودم حتی اگر در باره ی مرگ باشد!
-این چه کاری بود که کردی؟
-مامان من دیگه دارم نگران می شم.
فتانه سرش را تکان داد و گفت:
-باید حتما با یه دکتر حرف بزنم هر چی بیش تر می گذره خطرناک تر می شه.
دستم را تکیه گاه بدنم کردم و از روی زمین بلند شدم. گیج، پریشان و ماتم زده بودم. بی توجه به تمام حرف هایشان وارد اتاق شدم و خودم را روی تخت پرت کردم. گوشی را برداشتم و با امید به این که آنا حتما جوابم را داده وارد مسیج ها شدم. اما هیچ خبری نبود! با بغض نوشتم:
-منو ببخش آنا...خیلی در حقت جفا کردم. تو خواهرم بودی و بدتر از یه دشمن باهات رفتار کردم.
در اتاق باز شد و پویان با عصبانیت وارد شد. آستین لباسش را بالا زد و نفس زنان گفت:
-تو چی کار کردی مایا؟
روی تخت صاف نشستم و گفتم:
-چ...چی؟
صورتش سرخ شده بود فریادی که کشید گوشم را به درد آورد.
-تو چه غلطی کـــردی؟
دو سه قدم نزدیکم شد. حالت و اوضاعی که داشت یک تهدید محسوب می شد!
خودم را از روی تخت عقب کشیدم و گفتم:
-پویان...به حرفام گوش کن.
با خشم زیر آباژور زد و گفت:
-دیگه به کدوم چرت و پرتایی که می گی گوش کنم؟ می فهمی داری چه غلطی می کنی؟ حالیته که به زندگیم گه زدی آبروم رو همه جا بردی مسخره ی خاص و عامم کردی! حالا هم که خواستی خودت رو خلاص کنی...
نزدیکم شد دستش رو دور گردنم انداخت رخ به رخ صورتم گفت:
-که من رو با بدبختیا ول کنی؟
اولین بار بود که چنین حالتی از پویان می دیدم! پویان من هیچ وقت این قدر ترسناک نبود. از بین دندون های کلید شدش غرید:
-که بگن اون قدر بد بوده زنش خودکشی کرده؟
با چشمایی گرد شده نگاهش کردم. به دستانش چنگ انداختم و تقلا می کردم تا ذره ای هوا به ریه هایم برگردد. صورتم سرخ از خفگی شده بود.
-پ...پو...یا.
دستش را یکهو رها کرد...موهایم را در چنگ گرفت سرم را محکم روی تشت تخت کوبید و کنار گوشم گفت:
-خوب گوشات رو باز کن زن دیونه!
چشمانم را محکم بستم تا درد سرم را تحمل کنم. جیغ کشیدم:
-ولم کن...من دیونه نیستم!
سرم را محکم تر به تشک فشرد و گفت:
-امشب دورهمی منو دوستامه. دخترا آمادت می کنن و به نفعته که مثل آدم رفتار کنی نه یه روان پریش!
چنگش را از موهایم بیرون کشید و به سمت در رفت. با حرص و غضبت اولین چیزی که به دستم رسید را بلند کردم و به سمتش پرت کردم. درست با فاصله ی کمی از سرش به چهارچوب در برخورد کرد. نگاهی به جنازه ی آش و لاش شده ی شئ انداخت پوزخندی زد و گفت:
-ضرر بزرگی به خودت زدی، چهل میلیون رو همین الان به فنا دادی!
نفس زنان با چشمانی گرد شده به گوشی فنا رفته نگاه کردم. سرم را در دستانم گرفتم و خیره به زمین گفتم:
-عصبی شدم...هیچی نفهمیدم و زدم تنها گوشیم رو خراب کردم.
در اتاق را محکم بست و رفت.
با چشمانی از حدقه در آمده توی وان دراز کشیده بودم. کل هیکلم در آب فرو رفته بود جز صورتم. لحظه ای چشم از چهار گوشه ی حمام بر نمی داشتم. زیر لب شروع به خواندن کردم:
-باورم نمی شه دستات
توی دست من نباشن
رو در و دیوار خونه
گرد تنهایی بپاشم
بغض سنگینی در گلویم نشست. به انعکاس خودم در حباب های درشت وان نگاه کردم. پویان خیلی زود علاقه اش رو نسبت به من از دست داد! این قلبم رو ناراحت کرد.
- تو همونی که می گفتی تو دنیا
هیشکی مثل من پیدا نمی شه
تو همونی که می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه همیشه
صداهای تق و توق شروع کردند. احتمالا همگی در حال آماده شدن برای مهمانی پویان بودند. لحظه ای چشمانم را بستم تا صورتم را غرق کف کنم اما همین که چشم باز کردم چیزی روی آینه دیدم!
-دارم می بینمت.
وحشت زده از وان بیرون پریدم و جیغی کشیدم. هول و ترس برم داشت و قبل از این که خودم را در حمام خارج کنم پایم لیز خورد و با کمر روی زمین افتادم.
از درد ناله ای کردم و دوباره چشمم را روی آینه سوق دادم. هنوز واضح و خوانا باپرجا روی آینه ی بخار گرفته بود. سریع خودم را از روی زمین بلند کردم چنگی به حوله زدم و توی اتاق پریدم. حوله را دور خودم پیچاندم باید این مدرک را نشان پویان می دادم تا باورش شود. اگر ببیند می فهمد که دروغ نمی گویم!
با عجله از پله ها پایین رفتم و فریاد کشیدم:
-پـــویــــا.
فتانه و پویان مشغول صرف قهوه بودند و با دیدن منِ وحشت زده کمی روی صندلی تکان خوردند. فتانه با خونسردی و نگاهی پایین قهوه اش را روی میز نهاد و دست هایش را در هم قفل کرد. پویان کلافه سرش را تکان داد و گفت:
-این بار چه مرگته؟
آب دهانم را قورت دادم اشاره کردم به طبقه ی بالا و گفتم:
-باید بیای ببینی که چی دیدم...اگه ببینی می فهمی که دروغ نمی گفتم.
پویان با کلافگی به فتانه نگاه کرد و نالید:
-مامان می بینی؟
فتانه با چشم و ابرو اشاره ای به طبقه ی بالا انداخت و گفت:
-برو.
هیجان زده سریع گفتم:
-ممنونم مامان فتانه!
با همان حالت سرد و نگاهی به زیر دوباره فنجانش را برداشت. همراه پویان، شیلا و زهره به اتاق بر گشتیم. دستش را گرفتم و سریع به حمام بردمش. همان طور که نگاهش می کردم تند تند گفتم:
-ببین، روی آینه یه یادداشتی گذاشته بود.
نگاهی به آینه انداخت و گفت:
-مایا!
بدون مکث پشت سر هم حرف می زدم:
-نوشته بود دارم می بینمت! خیلی ترسیدم خوردم زمین اما با عجله اومدم که تو هم ببینی.
داد زد:
-مایا بس کن دیگه.
از دم ساکت شدم. آرام سرم را برگرداندم و با دیدن آینه ی تمیز و بدون هیچ رد و اثری از یادداشت شوکه شدم. نفسم بند آمد و سرم به دوران افتاد. زهره با نا امیدی سرش را تکان داد و گفت:
-بریم داداش برای شب زیاد وقت نداریم.
شکستم! داغان شدم و بیش تر از قبل به این باور رسیدم که شاید من توهم می زنم. شاید مشکل از منه!
تکیه به دیوار دادم و سرخوردم تا روی زمین. با گریه دستانم را جلوی چشمانم گرفتم و برای اولین بار از خدا کمک خواستم!
-خدایا تروخدا کمکم کن دارم نابود می شم از زندگی بریدم....زندگیم داره جلوی چشمام پر پر می شه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اتنا

    1

    رو مخ شدهه خیلی گناه داره حالم از پویان بهم میخورهههه

    ۲ سال پیش
  • Nili

    0

    به به

    ۳ سال پیش
  • کیمیا

    1

    وای طفلک داره عذاب میکشه با اینکه آدم بدی بوده ولی واقعا اذیت داره میشه بیچاره

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    💓🫰🏻

    ۳ سال پیش
  • نرگس

    0

    بیست

    ۳ سال پیش
  • زهرا کاظمی

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
کپی شد!