دوست داشتی؟
رمان بیداری جلد دوم خواب زمستانی اثر نگار حبیبی، رمان فانتزی و دلهره آور، کاور اصلی رمان

رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • زبان فارسی
  • 7.2K 👁
  • 63 ❤️
  • 150 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان بیداری، جلد دوم خواب زمستانی، داستانی در ژانر رازآلود، فانتزی معاصر و دلهره‌آور است که با عناصری از روان‌شناختی، ماورایی و معمایی روایت می‌شود. داستان از جایی ادامه پیدا می‌کند که دنا پس از جان سالم بردن از یک تصادف و رویارویی مرگبار با مهیار، با مردی مرموز مواجه می‌شود؛ مردی که ادعا می‌کند از راز موجودی که دنا را تعقیب می‌کند خبر دارد و می‌تواند به او کمک کند. دنا که به‌دلیل تجربه‌های تلخ گذشته به‌سختی به دیگران اعتماد می‌کند، تلاش دارد کنترل زندگی خود را در دست نگه دارد؛ اما اتفاقات ناگوار و سایه‌های ناشناخته، او را دوباره به نقطه‌ای از گذشته بازمی‌گردانند که از آن فرار کرده است. برای زنده ماندن، دنا مجبور می‌شود با بزرگ‌ترین ترس خود روبه‌رو شود و به کسی اعتماد کند که نمی‌داند واقعاً نجات‌دهنده اوست یا بخشی از کابوس. رمان بیداری روایتی پرتعلیق از ترس، اعتماد، راز و تلاش برای زنده ماندن در میان اتفاقات ماورایی است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

خون در رگ‌هایش یخ زد.
مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیه‌ای بعد، سنگ را فرود آورد.
بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر می‌آمد را انجام داد.
سرش را کنار کشید.
گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی دور بشود.
سنگ در نزدیکی صورتش بر روی خاک فرود آمد.
مهیار با دیدن این صحنه، صدای خرناس مانندی از خود درآورد.
صدا، بسیار بم و غیر انسانی به گوش می‌رسید. با این حال، کاملا واضح بود، غرشی از روی عصبانیت است.
گلوی دنا را سفت چسبید و سرش را با اعمال فشار به بالا منحرف کرد. بی‌درنگ، سنگ را در زاویه‌ای کج حرکت داد و خیلی سریع، به سمت چپ سرش کوباند.
دنا از شدت ضربه لحظه‌ای گیج شد و چشمانش سیاهی رفت.
اما جایی در پس ذهنش به خوبی می‌دانست که اگر از هوش برود، کارش تمام است. بنابراین کورکورانه تمام توانش را به کار برد تا دست سالمش را از زیر مهیار بیرون بکشد.
از لابه‌لای چشمان نیمه بازش، هاله‌ی سیاهی را می‌دید که یک بار دیگر آماده می‌شد تا کارش را یکسره کند. شبح قدرتمندی که همانند یک کرکس بر رویش سایه انداخته بود و هر چه می‌گذشت، فشار بیشتری به قفسه‌ی سینه و گردنش وارد می‌کرد. به طوری که تقریبا راه نفس کشیدن او را بسته بود.
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. برای مدت زمان کوتاهی موفق شد دست چپش را آزاد کند و ناامیدانه آن را به طرف سر مرد پرتاب کرد. به محض آن که چیزی را لمس کرد، به طور غریزی از آن چسبید و ناخن‌هایش را در آن فرو کرد.
کسی محکم دستش را کنار زد و مچش را گرفت. ثانیه‌ای بعد، درد غیرقابل تحملی تمام وجودش را پر کرد.
ناله‌ی بلندی از گلویش خارج شد و بدون فضایی برای فرار، از درد به خود پیچید.
نفسش به شماره افتاد و بار دیگری که بالای سرش را نگاه کرد، صحنه‌ی شفافی از مردی دیوانه را دید که مچ دستش را گاز گرفته بود. خون از لابه‌لای دندان‌هایش سر می‌خورد و به آرامی بر روی لباسش می‌ریخت.
دنا مثل یک حیوان زخمی واکنش نشان داد و هراسان، خودش را عقب کشید. سعی داشت دستش را از میان آرواره‌های کوسه‌وار مهیار بیرون بکشد ولی در عوض با چشمان مرگبار او رو‌به‌رو شد.
همان یک نگاه کافی بود تا در جا خشکش بزند.
مهیار، مچ دستش را از دهانش بیرون آورد و در چنگالی آهنین، نگهش داشت. سپس لبخند خون‌آلودی زد که او را تا مغز استخوانش، ترساند.
نمی‌توانست زنده از آن جا خارج شود.
در همین لحظه، مهیار تکان عجیبی خورد. سرش را بالا آورد و گیج، راست نشست. رگه‌های باریکی از خون از دماغش جاری شد و لب‌هایش را خیس کرد. بعد، بدنش به شدت شروع به لرزیدن کرد و مقدار خون، بیشتر شد. به طوری که در کمتر از چند ثانیه، تمام چهره و لباسش سیاه شد.
طولی نکشید که تکان‌ها آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانست وزنش را بر روی دنا حفظ کند. مانند یک تکه گوشت سر خورد، و بر روی زمین افتاد.
دنا، بیمناک، تلاش کرد خود را از زیر او بیرون بکشد. ولی توانی برایش نمانده بود. سرش درد می‌کرد و نمی‌توانست خوب ببیند. همه چیز پیوسته در ابری از مه فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. و زمانی که به خودش نهیب زد تا از دستانش استفاده کند، نتوانست درد مضاعفی که در بدنش پیچید را، تحمل کند.
احساس می‌کرد کم‌کم، گرما از بدنش رخت می‌بندد.
علی‌رغم چراغ‌های هشداری که در مغزش روشن و خاموش می‌شدند، چشمانش را بست و سرش را پایین آورد. دوباره به زمین سرد تکیه زد و اندیشید، امیدوار است حداقل... سیاوش، از آن ماجرا جان سالم به در ببرد.
پیش از آن که در دریای بی‌حسی غرق شود، صدای خِش خِشی شنید. انگار کسی داشت به او نزدیک می‌شد و در مسیر خود، علف‌های خشک زیر پایش را له می‌کرد.
مطمئن بود مهیار دوباره سرپا شده و می‌خواهد کار نصفه و نیمه‌اش را تمام کند. با این فکر به خودش تلنگری زد تا یک بار دیگر حرکت کند، از جا بلند شود و تا آن جایی که می‌تواند، از آنجا دور شود. ولی رمقی برایش نمانده بود.... بدنش داشت خاموش می‌شد.
آن فرد در چند قدمی‌اش متوقف شد و چیز غریبی به زبان آورد.
_ Ihr habt es gut überstanden!
بعد، تمام صداها قطع شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
بر اساس 78 رای
5
95%
4
5%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • رز سفید

    در پارت 110

    ای خدا تا هفته بعد چجوری دووم بیارم نویسنده جان حداقل گاهی اوقات پارت هدیه بدید شبیه غذایی شده داستان که با یه پارت تا هفته دیگه از دهن افتاده

    ۱ ساعت پیش
  • ...

    در پارت 110

    اوه..ساعت دو شبه..من گفتم نباید این رمانو شب بخونم ولی دیگه دیره شده بود از موقعی که پارت جدید گذاشتید درگیر بودم نتونستم بخونم داشتم از فضولی و کمبود پارت جدید منفجر میشدم.. آخی دنا گوگولومو یکی نجات بدهه به خدا الان خودمو تو گوشی جا میکنم نجاتش میدم بهش کمک میکنم

    ۱۲ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 110

    خب من این پارتو الان یک شب خوندم چجوری بخوابم🤗

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    دیشب خوب خوابیدی؟ :)

    ۲۳ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 110

    اره عزیزم💋

    ۱۳ ساعت پیش
  • شین اف اف

    در پارت 100

    نگاری زود پارت بده من نمیتونم تحمل کنم😣

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    باور کن دارم با تمام قوا می نویسم که رمان رو زودتر تموم کنم و شما هم از سختی دربیاین. ولی چون به بخش معمایی رسیدم لازمه دقت بیشتری به خرج بدم. شاید تا هفته ی دیگه تموم بشه.

    ۵ روز پیش
  • هستی

    0

    ممنون جلد بعدی اش کِی میاد؟😍

    ۱۷ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    پارت بعدی یکشنبه یا دوشنبه میاد. جلد بعدی رو هنوز شروع نکردم :)

    ۱۴ ساعت پیش
  • هستی

    0

    داستان گیرایی داره و ذهن رو درگیر می کنه، قابل پیش بینی نبودن و کلیشه ای نبودن داستان برام خیلی جالبه منتظر پارت های بعدی هستم. سپاس

    ۱۷ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. امیدوارم از خوندنش لذت ببری ❤ تشکر از وقتی که گذاشتی :)

    ۱۴ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 110

    دنا دنا خدا کنه مشکلاتش زودتر حل بشه سربلند بیاد بیرون

    ۱۷ ساعت پیش
  • اَسماء

    در پارت 111

    پس تازه مشکلات دنا جون شروع شد آخی طفلی بابا یکی بیاد کمک

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۲۳ ساعت پیش
  • کلوپاترا

    در پارت 111

    خبب، از اینجا یا آرمان نجاتش میده یا مهرداد. البته احتمالا خود مهرداد جنی باشه. گلدون هم بخاطر حضور دنا زرد شده. در کل خیلی عالی بود❤✨

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    هنوز زوده تا کسی بخواد کمکش کنه. ❤❤❤

    ۲۳ ساعت پیش
  • Sin f f

    در پارت 111

    خب از اینجا به بعد اتفاقای ترسناک شروع میشه . عجیب دلم میخواد جای دنا باشم خوشبحالش. نگاری این پارتم عالیی بود 👌. دنا پسرکم تو خوابگاه هم دست از سرش بر نمی دارن😭

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    چرا می خوای جای دنا باشی؟! ❤❤❤

    ۲۳ ساعت پیش
  • رز.

    در پارت 111

    مرسی پارت عالی و ترسناکی بود😅

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۲۳ ساعت پیش
  • اَسماء

    در پارت 101

    امیدوارم دنا زودتر از بلاتکلیفی دربیاد دلم براش مسوزه طفلی

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    در حقیقت... به ذره ذره ی دلسوزیتون نیاز داره.

    ۳ روز پیش
  • کیان مخبر

    در پارت 101

    پارت ها کوتاهه یکم اذیت کنندست ولی به نظرم ارزشش رو داره صبر کنیم، چیزای خوبش هنوز نیومده❤

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۳ روز پیش
  • رمانخون

    در پارت 100

    خیلی عالیه ممنونم از نویسنده اش با تشکر

    ۳ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    امیدوارم از خوندنش لذت ببری :)

    ۳ روز پیش
  • زن دنا

    0

    وا عزیزم قبل از اینکه این عکسو ازت می گرفتن یه کمی اون خونو واون موهاتو تمیز می کردی من صدبار بهت نه گفته بودم تمیز بیا جلو دور بین هان🤬😡

    ۴ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    وقتی جلد دوم رو تموم کنی، یه جورایی بهش حق میدی اونجوری بیاد جلوی دوربین :)

    ۳ روز پیش
  • کلوپاترا

    در پارت 103

    الاهیی بمیرم واسه دنا چقدر تنها و درمونده شده. فکر کنم جنه هم دلش سوخت دیگه سنگ پرت نکرد.

    ۵ روز پیش
  • Asaliii

    در پارت 102

    آره حتی جنه هم انگار دلش برای بدبختی و تنهاییش سوخت

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️