دوست داشتی؟
رمان بیداری جلد دوم خواب زمستانی اثر نگار حبیبی، رمان فانتزی و دلهره آور، کاور اصلی رمان

رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • زبان فارسی
  • 5.6K 👁
  • 57 ❤️
  • 83 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان بیداری، جلد دوم خواب زمستانی، داستانی در ژانر رازآلود، فانتزی معاصر و دلهره‌آور است که با عناصری از روان‌شناختی، ماورایی و معمایی روایت می‌شود. داستان از جایی ادامه پیدا می‌کند که دنا پس از جان سالم بردن از یک تصادف و رویارویی مرگبار با مهیار، با مردی مرموز مواجه می‌شود؛ مردی که ادعا می‌کند از راز موجودی که دنا را تعقیب می‌کند خبر دارد و می‌تواند به او کمک کند. دنا که به‌دلیل تجربه‌های تلخ گذشته به‌سختی به دیگران اعتماد می‌کند، تلاش دارد کنترل زندگی خود را در دست نگه دارد؛ اما اتفاقات ناگوار و سایه‌های ناشناخته، او را دوباره به نقطه‌ای از گذشته بازمی‌گردانند که از آن فرار کرده است. برای زنده ماندن، دنا مجبور می‌شود با بزرگ‌ترین ترس خود روبه‌رو شود و به کسی اعتماد کند که نمی‌داند واقعاً نجات‌دهنده اوست یا بخشی از کابوس. رمان بیداری روایتی پرتعلیق از ترس، اعتماد، راز و تلاش برای زنده ماندن در میان اتفاقات ماورایی است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

خون در رگ‌هایش یخ زد.
مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیه‌ای بعد، سنگ را فرود آورد.
بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر می‌آمد را انجام داد.
سرش را کنار کشید.
گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی دور بشود.
سنگ در نزدیکی صورتش بر روی خاک فرود آمد.
مهیار با دیدن این صحنه، صدای خرناس مانندی از خود درآورد.
صدا، بسیار بم و غیر انسانی به گوش می‌رسید. با این حال، کاملا واضح بود، غرشی از روی عصبانیت است.
گلوی دنا را سفت چسبید و سرش را با اعمال فشار به بالا منحرف کرد. بی‌درنگ، سنگ را در زاویه‌ای کج حرکت داد و خیلی سریع، به سمت چپ سرش کوباند.
دنا از شدت ضربه لحظه‌ای گیج شد و چشمانش سیاهی رفت.
اما جایی در پس ذهنش به خوبی می‌دانست که اگر از هوش برود، کارش تمام است. بنابراین کورکورانه تمام توانش را به کار برد تا دست سالمش را از زیر مهیار بیرون بکشد.
از لابه‌لای چشمان نیمه بازش، هاله‌ی سیاهی را می‌دید که یک بار دیگر آماده می‌شد تا کارش را یکسره کند. شبح قدرتمندی که همانند یک کرکس بر رویش سایه انداخته بود و هر چه می‌گذشت، فشار بیشتری به قفسه‌ی سینه و گردنش وارد می‌کرد. به طوری که تقریبا راه نفس کشیدن او را بسته بود.
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. برای مدت زمان کوتاهی موفق شد دست چپش را آزاد کند و ناامیدانه آن را به طرف سر مرد پرتاب کرد. به محض آن که چیزی را لمس کرد، به طور غریزی از آن چسبید و ناخن‌هایش را در آن فرو کرد.
کسی محکم دستش را کنار زد و مچش را گرفت. ثانیه‌ای بعد، درد غیرقابل تحملی تمام وجودش را پر کرد.
ناله‌ی بلندی از گلویش خارج شد و بدون فضایی برای فرار، از درد به خود پیچید.
نفسش به شماره افتاد و بار دیگری که بالای سرش را نگاه کرد، صحنه‌ی شفافی از مردی دیوانه را دید که مچ دستش را گاز گرفته بود. خون از لابه‌لای دندان‌هایش سر می‌خورد و به آرامی بر روی لباسش می‌ریخت.
دنا مثل یک حیوان زخمی واکنش نشان داد و هراسان، خودش را عقب کشید. سعی داشت دستش را از میان آرواره‌های کوسه‌وار مهیار بیرون بکشد ولی در عوض با چشمان مرگبار او رو‌به‌رو شد.
همان یک نگاه کافی بود تا در جا خشکش بزند.
مهیار، مچ دستش را از دهانش بیرون آورد و در چنگالی آهنین، نگهش داشت. سپس لبخند خون‌آلودی زد که او را تا مغز استخوانش، ترساند.
نمی‌توانست زنده از آن جا خارج شود.
در همین لحظه، مهیار تکان عجیبی خورد. سرش را بالا آورد و گیج، راست نشست. رگه‌های باریکی از خون از دماغش جاری شد و لب‌هایش را خیس کرد. بعد، بدنش به شدت شروع به لرزیدن کرد و مقدار خون، بیشتر شد. به طوری که در کمتر از چند ثانیه، تمام چهره و لباسش سیاه شد.
طولی نکشید که تکان‌ها آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانست وزنش را بر روی دنا حفظ کند. مانند یک تکه گوشت سر خورد، و بر روی زمین افتاد.
دنا، بیمناک، تلاش کرد خود را از زیر او بیرون بکشد. ولی توانی برایش نمانده بود. سرش درد می‌کرد و نمی‌توانست خوب ببیند. همه چیز پیوسته در ابری از مه فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. و زمانی که به خودش نهیب زد تا از دستانش استفاده کند، نتوانست درد مضاعفی که در بدنش پیچید را، تحمل کند.
احساس می‌کرد کم‌کم، گرما از بدنش رخت می‌بندد.
علی‌رغم چراغ‌های هشداری که در مغزش روشن و خاموش می‌شدند، چشمانش را بست و سرش را پایین آورد. دوباره به زمین سرد تکیه زد و اندیشید، امیدوار است حداقل... سیاوش، از آن ماجرا جان سالم به در ببرد.
پیش از آن که در دریای بی‌حسی غرق شود، صدای خِش خِشی شنید. انگار کسی داشت به او نزدیک می‌شد و در مسیر خود، علف‌های خشک زیر پایش را له می‌کرد.
مطمئن بود مهیار دوباره سرپا شده و می‌خواهد کار نصفه و نیمه‌اش را تمام کند. با این فکر به خودش تلنگری زد تا یک بار دیگر حرکت کند، از جا بلند شود و تا آن جایی که می‌تواند، از آنجا دور شود. ولی رمقی برایش نمانده بود.... بدنش داشت خاموش می‌شد.
آن فرد در چند قدمی‌اش متوقف شد و چیز غریبی به زبان آورد.
_ Ihr habt es gut überstanden!
بعد، تمام صداها قطع شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • کلوپاترا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    مهیار که داشت دنا رو می کشت!

    ۵ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 80

    خیلی هم عالی 🦋بی صبرانه منتظرم ببینم عاقبت دنا چی میشه ،خسته نباشی و ممنون از پاسخگویی بی نقصت 💖

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم :) ممنون از شما که وقت میذارین و رمان رو دنبال می کنید.

    دیروز
  • اَسماء

    در پارت 80

    چقدر سردرگمه دنا طفلی و اینکه سیاوش کجاست؟راستی چقدر خوبه که عکس شخصیت ها رو گذاشتی آدم بیشتر میتونه ارتباط بگیره تشکر

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم :) سیاوش... پارت بعد.

    دیروز
  • شین اف اف

    0

    مرسی خانم نویسنده بابت پارت فقط اگه میشه پارتارو طولانی تر کنید!🙃

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم. انشالله. تمام تلاشم رو می کنم :) مرسی که من رو همراهی می کنید❤

    ۲ روز پیش
  • هانی

    در پارت 81

    رمان خیلی جالب و هیجان آوره ،ولی پارت ها خیلی کوتاه شده ،نویسنده جون پارت ها رو بیشتر کن بخدا ما گناه داریم 🥹سیاوش بیچاره چی به سرش اومد؟عاشق شخصیت آرمین شدم 🐿🐌احساس میکنم دنا یه مدیوم باشه ،قلمت مانا💖

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم. به احتمال زیاد از این بعد هفته ای دو پارت داشته باشیم. من کم کم دارم نوشتن جلد دوم رو تموم می کنم. اون موقع یکم ذهنم آزاد میشه و دست و دل بازتر می تونم پست بذارم. مثلا تعداد روزهای پارت گذاری بره بالا و پارت ها طولانی تر بشه. الان چون هنوز رمان تموم نشده و فرصت نکردم باز برگردم و برای یه

    ۲ روز پیش
  • شین اف اف

    0

    نویسنده عزیز برا چی متین عکسش جزو شخصیتا نیست ؟بعضیاشونم که نا آشنا. یعنی کم کم وارد داستان می شن؟

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    عکس چنتا شخصیتا از دستم در رفته متاسفانه. به بزرگی خودتون ببخشید :) البته برای متین چیز زیادی رو از دست ندادین. همین عکس مهیار رو شال سرش کنید یا موهاش رو بلند کنید😅 یه سری شخصیتا هم جدید اضافه شدن.

    ۲ روز پیش
  • ر.ف.ا.ق.ت.م.م.ن.و.ع😈

    0

    هرچی هست از گور اون آینه** بلند میشه آینه** بدرد نخور عصبانیم بدجور دلم میخواس آینه کنارم بود تا از وسط نصفش کنم😡

    ۴ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    متاسفانه بازم باهاش کار داریم :)

    ۳ روز پیش
  • شین اف افی

    1

    خانم نویسنده لطفاً عکس شخصیتا رو بزارید😁

    ۴ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    عکسا رو برای پشتیبانی فرستادم. اما هنوز پیامم رو باز نکردن. ولی چارت شخصیتی شون رو تازه استوری کردم. عکسا رو اونجا هم می تونید ببینید.

    ۴ روز پیش
  • نیمه گمشده ی دنا

    1

    خب دنا که مشخصا کراش جدیدمه خیلی دوسش دارم بشدت دنبال یه رمان ترسناک بودم و این رمان همون چیزی بود که میخواستم سر اون چشمای زرد تو طویله رسما قلبم اومد تو دهنم نصف شبم بود یه جور دیگه ترسناک بود همه چیش بعد میشه تموم شد بزارید تو بخش آفلاین؟ تحمل ندارم فصل جدید پارت پارت بخونم از ترسناک بودنش کم می

    ۴ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    برای کراش تون دعا کنید. خیلی بهش نیاز داره 😅 برای اینکه بعد از تموم شدن جلد دوم تو بخش آفلاین هم بره، به پشتیبانی اطلاع میدم. نگران نباشید :)

    ۴ روز پیش
  • شین اف اف

    0

    نویسنده رمانت عالیه فقط اگه میشه هیجانی تر باشع

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    یه چند پارت دیگه رمان موتورش رو دور میافته.

    ۵ روز پیش
  • بانو

    در پارت 70

    خیلی دلم بحالش میسوزه ، کاش آرمین اگه واقعا قصدش کمکه ، کمکش کنه

    ۵ روز پیش
  • رز سفید

    در پارت 71

    دنای عزیزم طفلکی..:(

    ۵ روز پیش
  • اَسماء

    در پارت 70

    آخی چقدر بی پناه و بی خبر چه شرایطی بدی داره

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    تازه روزای خوبشه.

    ۵ روز پیش
  • رهگذر

    در پارت 71

    شدیدا از دنا خوشم اومده 🫶🏻 قربونت بوشوم

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ❤❤❤❤

    ۵ روز پیش
  • سلام

    1

    راستش من از رمان آنلاین خوشم نمیاد نمیتونم ارتباط برقرار کنم.امکان داره بعداز پایان پارت گذاری جلد دوم رو یکجا توی بخش آفلاین قرار بدید یا نه؟

    ۱ هفته پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    سلام. راستش باید اینو از پشتیبانی بپرسم. نمی دونم میشه یا نه. اگه امکان پذیر بود، اوکی.

    ۱ هفته پیش
  • سلام

    0

    مرسی❤ می دونید آخه تحمل ندارم تا پارت بعدی بیاد😅 دوست دارم پشت سر هم بخونم،راستش وقتی اینجوری پارت پارت میخونم فراموش میکنم پارت قبلی رو

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم. هر طور که راحتی بخون. مهم اینه که از خوندنش لذت ببری :)

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️