دوست داشتی؟
رمان بیداری جلد دوم خواب زمستانی اثر نگار حبیبی، رمان فانتزی و دلهره آور، کاور اصلی رمان

رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • زبان فارسی
  • 1.2K 👁
  • 21 ❤️
  • 9 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

رمان بیداری، جلد دوم خواب زمستانی، داستانی در ژانر رازآلود، فانتزی معاصر و دلهره‌آور است که با عناصری از روان‌شناختی، ماورایی و معمایی روایت می‌شود. داستان از جایی ادامه پیدا می‌کند که دنا پس از جان سالم بردن از یک تصادف و رویارویی مرگبار با مهیار، با مردی مرموز مواجه می‌شود؛ مردی که ادعا می‌کند از راز موجودی که دنا را تعقیب می‌کند خبر دارد و می‌تواند به او کمک کند. دنا که به‌دلیل تجربه‌های تلخ گذشته به‌سختی به دیگران اعتماد می‌کند، تلاش دارد کنترل زندگی خود را در دست نگه دارد؛ اما اتفاقات ناگوار و سایه‌های ناشناخته، او را دوباره به نقطه‌ای از گذشته بازمی‌گردانند که از آن فرار کرده است. برای زنده ماندن، دنا مجبور می‌شود با بزرگ‌ترین ترس خود روبه‌رو شود و به کسی اعتماد کند که نمی‌داند واقعاً نجات‌دهنده اوست یا بخشی از کابوس. رمان بیداری روایتی پرتعلیق از ترس، اعتماد، راز و تلاش برای زنده ماندن در میان اتفاقات ماورایی است.

پارت اول

خون در رگ‌هایش یخ زد.
مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیه‌ای بعد، سنگ را فرود آورد.
بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر می‌آمد را انجام داد.
سرش را کنار کشید.
گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی دور بشود.
سنگ در نزدیکی صورتش بر روی خاک فرود آمد.
مهیار با دیدن این صحنه، صدای خرناس مانندی از خود درآورد.
صدا، بسیار بم و غیر انسانی به گوش می‌رسید. با این حال، کاملا واضح بود، غرشی از روی عصبانیت است.
گلوی دنا را سفت چسبید و سرش را با اعمال فشار به بالا منحرف کرد. بی‌درنگ، سنگ را در زاویه‌ای کج حرکت داد و خیلی سریع، به سمت چپ سرش کوباند.
دنا از شدت ضربه لحظه‌ای گیج شد و چشمانش سیاهی رفت.
اما جایی در پس ذهنش به خوبی می‌دانست که اگر از هوش برود، کارش تمام است. بنابراین کورکورانه تمام توانش را به کار برد تا دست سالمش را از زیر مهیار بیرون بکشد.
از لابه‌لای چشمان نیمه بازش، هاله‌ی سیاهی را می‌دید که یک بار دیگر آماده می‌شد تا کارش را یکسره کند. شبح قدرتمندی که همانند یک کرکس بر رویش سایه انداخته بود و هر چه می‌گذشت، فشار بیشتری به قفسه‌ی سینه و گردنش وارد می‌کرد. به طوری که تقریبا راه نفس کشیدن او را بسته بود.
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. برای مدت زمان کوتاهی موفق شد دست چپش را آزاد کند و ناامیدانه آن را به طرف سر مرد پرتاب کرد. به محض آن که چیزی را لمس کرد، به طور غریزی از آن چسبید و ناخن‌هایش را در آن فرو کرد.
کسی محکم دستش را کنار زد و مچش را گرفت. ثانیه‌ای بعد، درد غیرقابل تحملی تمام وجودش را پر کرد.
ناله‌ی بلندی از گلویش خارج شد و بدون فضایی برای فرار، از درد به خود پیچید.
نفسش به شماره افتاد و بار دیگری که بالای سرش را نگاه کرد، صحنه‌ی شفافی از مردی دیوانه را دید که مچ دستش را گاز گرفته بود. خون از لابه‌لای دندان‌هایش سر می‌خورد و به آرامی بر روی لباسش می‌ریخت.
دنا مثل یک حیوان زخمی واکنش نشان داد و هراسان، خودش را عقب کشید. سعی داشت دستش را از میان آرواره‌های کوسه‌وار مهیار بیرون بکشد ولی در عوض با چشمان مرگبار او رو‌به‌رو شد.
همان یک نگاه کافی بود تا در جا خشکش بزند.
مهیار، مچ دستش را از دهانش بیرون آورد و در چنگالی آهنین، نگهش داشت. سپس لبخند خون‌آلودی زد که او را تا مغز استخوانش، ترساند.
نمی‌توانست زنده از آن جا خارج شود.
در همین لحظه، مهیار تکان عجیبی خورد. سرش را بالا آورد و گیج، راست نشست. رگه‌های باریکی از خون از دماغش جاری شد و لب‌هایش را خیس کرد. بعد، بدنش به شدت شروع به لرزیدن کرد و مقدار خون، بیشتر شد. به طوری که در کمتر از چند ثانیه، تمام چهره و لباسش سیاه شد.
طولی نکشید که تکان‌ها آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانست وزنش را بر روی دنا حفظ کند. مانند یک تکه گوشت سر خورد، و بر روی زمین افتاد.
دنا، بیمناک، تلاش کرد خود را از زیر او بیرون بکشد. ولی توانی برایش نمانده بود. سرش درد می‌کرد و نمی‌توانست خوب ببیند. همه چیز پیوسته در ابری از مه فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. و زمانی که به خودش نهیب زد تا از دستانش استفاده کند، نتوانست درد مضاعفی که در بدنش پیچید را، تحمل کند.
احساس می‌کرد کم‌کم، گرما از بدنش رخت می‌بندد.
علی‌رغم چراغ‌های هشداری که در مغزش روشن و خاموش می‌شدند، چشمانش را بست و سرش را پایین آورد. دوباره به زمین سرد تکیه زد و اندیشید، امیدوار است حداقل... سیاوش، از آن ماجرا جان سالم به در ببرد.
پیش از آن که در دریای بی‌حسی غرق شود، صدای خِش خِشی شنید. انگار کسی داشت به او نزدیک می‌شد و در مسیر خود، علف‌های خشک زیر پایش را له می‌کرد.
مطمئن بود مهیار دوباره سرپا شده و می‌خواهد کار نصفه و نیمه‌اش را تمام کند. با این فکر به خودش تلنگری زد تا یک بار دیگر حرکت کند، از جا بلند شود و تا آن جایی که می‌تواند، از آنجا دور شود. ولی رمقی برایش نمانده بود.... بدنش داشت خاموش می‌شد.
آن فرد در چند قدمی‌اش متوقف شد و چیز غریبی به زبان آورد.
_ Ihr habt es gut überstanden!
بعد، تمام صداها قطع شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • اَسماء

    در پارت 61

    خب خدا رو شکر خیلی منتظر نموندم و جلد دوم هم رسید ممنون ولی داره جالب میشه باید دید گذشته چی بوده

    ۳ ساعت پیش
  • زارا ۶۴

    در پارت 60

    قلمت زیباست

    ۵ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم. امیدوارم از خوندنش لذت ببری :)

    ۴ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 61

    وای 🫣هر لحظه هیجانش بیشتر میشه قلمت مانا🌹

    ۸ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 51

    جلد اول جای حساسی تموم شد و خوشحالم که الان دارم ادامه اش رو میخونم از اون قسمت رمان که دنا بز هارو دید، یاد خاطره ی مادرم افتادم که تو بچگی یه گوسفند رو که قبلا فروخته بودن رو تو طویله دیده ،درحالی که جن بوده خلاصه توی روستاها از این چیزا بوده و واقعیت داره

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    چه جالب. نمی دونستم یه همچین اتفاقی واقعا افتاده! قسمت ترسناکش اینجاست که گوسفندها کلا حیوانات آرومی هستن و هیچکس انتظارش رو نداره یه چیز دیگه از آب دربیان!

    ۱۸ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 51

    خسته نباشی نویسنده عزیز رمانت خیلی هیجانیه و دوست دارم بدونم آخرش چی میشه ،بی صبرانه منتظر پارت های بعدیت هستیم

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    خیلی ممنون. امیدوارم از خوندنش لذت ببری :)

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟