دوست داشتی؟
رمان بیداری جلد دوم خواب زمستانی اثر نگار حبیبی، رمان فانتزی و دلهره آور، کاور اصلی رمان

رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • زبان فارسی
  • 13.7K 👁
  • 81 ❤️
  • 396 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان بیداری، جلد دوم خواب زمستانی، داستانی در ژانر رازآلود، فانتزی معاصر و دلهره‌آور است که با عناصری از روان‌شناختی، ماورایی و معمایی روایت می‌شود. داستان از جایی ادامه پیدا می‌کند که دنا پس از جان سالم بردن از یک تصادف و رویارویی مرگبار با مهیار، با مردی مرموز مواجه می‌شود؛ مردی که ادعا می‌کند از راز موجودی که دنا را تعقیب می‌کند خبر دارد و می‌تواند به او کمک کند. دنا که به‌دلیل تجربه‌های تلخ گذشته به‌سختی به دیگران اعتماد می‌کند، تلاش دارد کنترل زندگی خود را در دست نگه دارد؛ اما اتفاقات ناگوار و سایه‌های ناشناخته، او را دوباره به نقطه‌ای از گذشته بازمی‌گردانند که از آن فرار کرده است. برای زنده ماندن، دنا مجبور می‌شود با بزرگ‌ترین ترس خود روبه‌رو شود و به کسی اعتماد کند که نمی‌داند واقعاً نجات‌دهنده اوست یا بخشی از کابوس. رمان بیداری روایتی پرتعلیق از ترس، اعتماد، راز و تلاش برای زنده ماندن در میان اتفاقات ماورایی است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

خون در رگ‌هایش یخ زد.
مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیه‌ای بعد، سنگ را فرود آورد.
بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر می‌آمد را انجام داد.
سرش را کنار کشید.
گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی دور بشود.
سنگ در نزدیکی صورتش بر روی خاک فرود آمد.
مهیار با دیدن این صحنه، صدای خرناس مانندی از خود درآورد.
صدا، بسیار بم و غیر انسانی به گوش می‌رسید. با این حال، کاملا واضح بود، غرشی از روی عصبانیت است.
گلوی دنا را سفت چسبید و سرش را با اعمال فشار به بالا منحرف کرد. بی‌درنگ، سنگ را در زاویه‌ای کج حرکت داد و خیلی سریع، به سمت چپ سرش کوباند.
دنا از شدت ضربه لحظه‌ای گیج شد و چشمانش سیاهی رفت.
اما جایی در پس ذهنش به خوبی می‌دانست که اگر از هوش برود، کارش تمام است. بنابراین کورکورانه تمام توانش را به کار برد تا دست سالمش را از زیر مهیار بیرون بکشد.
از لابه‌لای چشمان نیمه بازش، هاله‌ی سیاهی را می‌دید که یک بار دیگر آماده می‌شد تا کارش را یکسره کند. شبح قدرتمندی که همانند یک کرکس بر رویش سایه انداخته بود و هر چه می‌گذشت، فشار بیشتری به قفسه‌ی سینه و گردنش وارد می‌کرد. به طوری که تقریبا راه نفس کشیدن او را بسته بود.
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. برای مدت زمان کوتاهی موفق شد دست چپش را آزاد کند و ناامیدانه آن را به طرف سر مرد پرتاب کرد. به محض آن که چیزی را لمس کرد، به طور غریزی از آن چسبید و ناخن‌هایش را در آن فرو کرد.
کسی محکم دستش را کنار زد و مچش را گرفت. ثانیه‌ای بعد، درد غیرقابل تحملی تمام وجودش را پر کرد.
ناله‌ی بلندی از گلویش خارج شد و بدون فضایی برای فرار، از درد به خود پیچید.
نفسش به شماره افتاد و بار دیگری که بالای سرش را نگاه کرد، صحنه‌ی شفافی از مردی دیوانه را دید که مچ دستش را گاز گرفته بود. خون از لابه‌لای دندان‌هایش سر می‌خورد و به آرامی بر روی لباسش می‌ریخت.
دنا مثل یک حیوان زخمی واکنش نشان داد و هراسان، خودش را عقب کشید. سعی داشت دستش را از میان آرواره‌های کوسه‌وار مهیار بیرون بکشد ولی در عوض با چشمان مرگبار او رو‌به‌رو شد.
همان یک نگاه کافی بود تا در جا خشکش بزند.
مهیار، مچ دستش را از دهانش بیرون آورد و در چنگالی آهنین، نگهش داشت. سپس لبخند خون‌آلودی زد که او را تا مغز استخوانش، ترساند.
نمی‌توانست زنده از آن جا خارج شود.
در همین لحظه، مهیار تکان عجیبی خورد. سرش را بالا آورد و گیج، راست نشست. رگه‌های باریکی از خون از دماغش جاری شد و لب‌هایش را خیس کرد. بعد، بدنش به شدت شروع به لرزیدن کرد و مقدار خون، بیشتر شد. به طوری که در کمتر از چند ثانیه، تمام چهره و لباسش سیاه شد.
طولی نکشید که تکان‌ها آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانست وزنش را بر روی دنا حفظ کند. مانند یک تکه گوشت سر خورد، و بر روی زمین افتاد.
دنا، بیمناک، تلاش کرد خود را از زیر او بیرون بکشد. ولی توانی برایش نمانده بود. سرش درد می‌کرد و نمی‌توانست خوب ببیند. همه چیز پیوسته در ابری از مه فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. و زمانی که به خودش نهیب زد تا از دستانش استفاده کند، نتوانست درد مضاعفی که در بدنش پیچید را، تحمل کند.
احساس می‌کرد کم‌کم، گرما از بدنش رخت می‌بندد.
علی‌رغم چراغ‌های هشداری که در مغزش روشن و خاموش می‌شدند، چشمانش را بست و سرش را پایین آورد. دوباره به زمین سرد تکیه زد و اندیشید، امیدوار است حداقل... سیاوش، از آن ماجرا جان سالم به در ببرد.
پیش از آن که در دریای بی‌حسی غرق شود، صدای خِش خِشی شنید. انگار کسی داشت به او نزدیک می‌شد و در مسیر خود، علف‌های خشک زیر پایش را له می‌کرد.
مطمئن بود مهیار دوباره سرپا شده و می‌خواهد کار نصفه و نیمه‌اش را تمام کند. با این فکر به خودش تلنگری زد تا یک بار دیگر حرکت کند، از جا بلند شود و تا آن جایی که می‌تواند، از آنجا دور شود. ولی رمقی برایش نمانده بود.... بدنش داشت خاموش می‌شد.
آن فرد در چند قدمی‌اش متوقف شد و چیز غریبی به زبان آورد.
_ Ihr habt es gut überstanden!
بعد، تمام صداها قطع شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

نگار حبیبی : ۱ ماه پیش

سلام. وقت همگی به خیر. یه آپدیت داریم در مورد روزهای پارت گذاری: **روز های شنبه، دوشنبه و پنجشنبه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 91 رای
5 ★
53%
4 ★
44%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی

  • کلوپاترا

    در پارت 340

    آرمین آدم بدی نیست ولی حس میکنم اونقدر هاهم نمیتونه کمکی به دنا بکنه، کاشکی اون انگشتر پیدا بشه

    ۲ ساعت پیش
  • Raises the moon

    در پارت 340

    عالی بود من از اولم میدونستم آرمین مورد اعتماده خودشم قبلا شرایط دنا رو تجربه کرده (اشاره به تتو) دوست دارم همیشه اولین نفری باشم که کامنت میدم ولی خب به دلایلی نمیتونم ..

    ۲ ساعت پیش
  • سوگند

    0

    ولی حس خوبی به آرمین دارم مطمعنم کمک های زیادی به دنا میکنه وگرنه چراباید دناروازاونجا نجات میداد ؟؟

    دیروز
  • بانو

    در پارت 331

    الان دیگه لباس تنش هم مال خودش نیس ، خیلی بیچاره شده به معنای واقعی کلمه، خدا کنه ارمین واقعا قصدش خوب باشه و کمکش کنه ولی نمیدونم چرا ته دلم حس چندان خوبی ندارم بهش

    دیروز
  • اَسماء

    در پارت 330

    دنا جون عزیزم الان به جای اینکه سؤال بپرسی یکم استراحت بچه مگه جونت از سنگه خب بخواب بعدا جواب میده دیگه

    ۲ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    بدبخت هنوز رو Survival Mode گیر کرده :)

    ۲ روز پیش
  • اَسماء

    در پارت 330

    واقعا بیچاره

    ۲ روز پیش
  • کلوپاترا

    در پارت 331

    بلاخره این بچه یه خواب نسبتا آروم داشت🥲

    ۲ روز پیش
  • هانی

    در پارت 332

    این آرمین یه دست کتک لازم داره ،مثل تلفن سکه ای میمونه و تا پول تو حلقش نندازی حرف نمیزنه و فقط میپیچونه

    ۳ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    بهترین توصیفه واقعا. قسطی حرف می زنه 😂

    ۲ روز پیش
  • سلام

    در پارت 331

    این بدبخت همون یه دست لباسو داشت که تنش بود، اونم آرمین انداخت دور😐

    ۲ روز پیش
  • هانی

    در پارت 321

    منتظر معجزه بودم که رسوندیش

    ۳ روز پیش
  • سوگند

    0

    من سمبل واین چیزا سردرنمیارم اسم شخصیت اصلی تابانه به نظرت اسمش و بزارم رورمانم؟؟

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    به نظرم اسم قشنگیه و برای عنوان رمان هم زیباست.

    ۵ روز پیش
  • سوگند

    0

    خوبه پس اسمشو میزارم تابان.

    ۴ روز پیش
  • سلام

    در پارت 322

    آرمین بالاخره اومد. اونم که توی اتاق دیگه خونی افتاده بوده حتما فرشاد یا سامان بود، که مهیار کشته اونو😯

    ۵ روز پیش
  • سوگند

    در پارت 322

    احساس میکنم اونی دورش پرخون بودسامان بود چون قرار بود کوله پشتی دناروبراش بیاره

    ۵ روز پیش
  • سلام

    در پارت 321

    آره احتمالا

    ۴ روز پیش
  • اَسماء

    در پارت 321

    بلاخره یکی اومد کمک چرا همه چی پیچید بهم مهیار چرا همچین میکنه

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    مهیار از اون زمانی که انگلیسی پروندن وسط فارسی حرف زدن رو کنار گذاشت، رد داد. این یه نشونه از این بود که حالش سر جاش نیست :)

    ۵ روز پیش
  • کلوپاترا

    در پارت 321

    وایی آرمان بود؟؟ بلاخره اومده؟ طرحواره منظورش چی بود؟

    ۵ روز پیش
  • سیمین

    در پارت 321

    طرحواره به آسیب های درونی میگن طرح واره تو روانشناسی

    ۵ روز پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    منظور شکل یا طرحی هست که لکه های خون روی لباس درست کردن :) چون تاریکه سیاه به نظر اومده و شکل مشخصی نداشته.

    ۵ روز پیش
  • سوگند

    در پارت 322

    آرمینه؟؟آرمینه😍😍توروخدابگوکه آرمینه.حسم بهم میگه آرمین تواین مشکلات ماورایی به دنا کمک میکنه

    ۵ روز پیش
  • سرو

    در پارت 321

    وای خدا مهیار عجب خریه خدایی معلوم نیست کدون بدختی رو هم کشته

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️