دوست داشتی؟
رمان نابودگری از نسل باد (جلد دوم شکست ناپذیر) اثر miss elahe

رمان نابودگری از نسل باد (جلد دوم شکست ناپذیر)

  • به قلم miss elahe
  • ⏱️۷ ساعت و ۵۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 63.2K 👁
  • 118 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان تخیلی نابودگری از نسل باد (جلد دوم شکست ناپذیر)

این جلد برخلاف جلد اول، از زبون سایر شخصیت‌ها هم روایت میشه. الینا مقدم، یکدونه دخترِ خانواده‌ی مقدم، یک روز همراه خانواده‌ش میرن زیارت؛ اما این زیارت با همه‌ی زیارت‌های عمرش فرق می‌‌کنه؛ چون توی این زیارت نگاهش با نگاهی گره می‌‌خوره که تمام زندگیش رو دستخوش تغییر می‌‌کنه و اون رو توی مسیر دیگه‌ای می‌ا‌‌ندازه. طی این نگاه با‌ ایمان‌ آشنا میشه و یک رابطه‌ی عاشقانه بین الینا و‌ ایمان شکل می‌گیره. الینا تصمیم می‌گیره همراه دوستش، ندا، به تهران بره و دانشگاهش رو اونجا پیش‌ ایمان ادامه بده؛ اما از وقتی که پاش رو توی آپارتمان دوست پدرش می‌‌‌ذاره اذیت میشه تا زمانی که واقعیت رو می‌‌فهمه. متوجه میشه که باید راه ورود اجنه به آسمون هفتم رو با کمک گروهی که بهشون ملحق شده و سردسته‌شونه و از قضا‌ ایمان هم توی اون گروه هست، ببنده. الینا مأمور شده که یک کار نیمه‎تموم رو تموم کنه و برای این کار باید یک نابودگر شه؛ یک نابودگر واقعی! آخرین باری که توی آپارتمان هستن و می‌‌خوان به تولد شاهرخ برن، جاشون لو میره و بعدش باغی که جشن شاهرخ توشه هم ایضا. پس راهی کوه شیطان میشن و توی ویلای مخفی اونجا مستقر می

قسمتی از متن رمان نابودگری از نسل باد (جلد دوم شکست ناپذیر)

بلند گفتم: تو دردسر افتادیم!
***
منتظر به نریمان نگاه کردم. من نمی‌دونم چی رو داره سی‌صد مرتبه می‌‌خونه. از وقتی‌ ایمیل رو بهشون نشون دادم، همه دور میزِ بزرگ طبقه دوم نشستیم و منتظر به نریمان خیره شدیم و اون بی‌توجه به ما که منتظریم، نیم‎ساعته به صفحه‎ی لپ‌تاپ خیره‌ست. دستم فشرده شد. به ارشیا نگاه کردم که با استفهام نگاهم می‌‌کرد. لبخندی زدم و دوباره به نریمان خیره شدم.
آخر سر ندا طاقت نیاورد و رو به نریمان گفت:
- میشه بگی چیه اون تو که یک ساعت معطلمون کردی؟
چپ‌چپ به ندا نگاه کرد. آئیل با خنده انگشتش و روی بینیش گذاشت. ندا حرصی نفسش رو فوت کرد، بلند شد و از پله‌‌ها پایین رفت.
کلافه شده بودم. دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و به متن‌ ایمیل فکر کردم.
«من مطمئنم تو زنده‌ای خواهش می‌‌کنم برگرد. قول میدم دیگه اذیتت نکنم. باور کن دیگه اذیتت نمی‌کنم. برگرد دارم نابود میشم، توروخدا جوابم رو بده، وگرنه ردت رو می‌زنم و هرجا باشی میام دنبالت!»
بعد از نشون‌دادنِ ایمیلِ باربد به بقیه، همه شوکه به صورتم خیره شده بودند. ایمان اولین کسی بود که واکنش نشون داد و عصبی از در ویلا خارج شد. هوا سرده، اون هم لباس گرم تنش نبود. هنوز هم برنگشته. آخرش سرما می‌‌خوره. سرم رو تکون دادم و انگشتم رو به گیجگاهم فشردم. الینا آدم شو. تا کی می‌‌خوای به این حماقت ادامه بدی؟ اینا قابل اعتماد نیستن.‌ ایمان ارزش این عشق رو نداره. بهش فکر نکن. این یه احساسِ‌ اشتباهه.
توی حال خودم بودم که یکی روی شونه‌ام زد. با اخم برگشتم. ندا یه لیوان آبمیوه به طرفم گرفت. نگاهی به لیوان کردم و نگاه خندونم رو به صورت ندا امتداد دادم. خم شد و آروم در گوشم گفت:
- بخورش. معلوم نیست این دیوونه تا کی می‌‌خواد معطلمون کنه.
نریمان: شنیدم چی گفتی!
نفس حبس‌شده‌ش رو به بیرون فوت کرد. رو بهش کرد و گفت:
- منم گفتم که بشنوی.
لپ‌تاپ رو بست و دستش رو جلوی چونه‌اش گره زد و به ندا خیره شد. ندا هم بی‌توجه بهش روی صندلی کنار من نشست و آبمیوه‌ا‏‏ش رو مزه‌مزه کرد.
به صورت نریمان که کبودی محوی روی گونه‌ش بود نگاهی انداختم و گفتم: خب؟
نگاهش رو از روی ندا برداشت و رو به من گفت:
- راستش رو بخوای سر درنمیارم.
آئیل به جای من پرسید: یعنی چی؟
منتظر نگاهش کردم.
- این یه‌ ایمیل ساده‌ست. من علم غیب ندارم که بدونم این حرف‌ها رو واقعی گفته یا نه؛ اما اگه بخواد ردمون رو بزنه خیلی راحت می‌‌تونه.
کلافه پرسیدم: خب باید چیکار کنیم؟
دیاکو: نمی‌تونیم از اینجا هم منتقل شیم!
نریمان: دقیقا!
- راه حلی داری؟
نریمان: نه. نمی‌تونیم بهش اعتماد کنیم و تو رو بفرستیم که بری ببینیش.
جیکوب تکیه داد و گفت:
- به فرضم بهش اعتماد کنیم و بفرستیمش بره ببینتش. اون گفته برگرد! یعنی چی؟ یعنی تا آخر بمون!
- اصلا از کجا فهمیده که من نمردم؟
آئیل: اینکه واضحه! برای آدمی مثل اون کاری نداره که بفهمه!
ندا: یعنی چی که کاری نداره؟ مگه شما‌ها اون ماشین رو منفجر نکردین؟
همه به سام نگاه کردیم. با اطمینان گفت:
- چرا! خودم منفجرش کردم!
ندا: خب دیگه جنازه‌ای نبوده که بخواد به پزشکی قانونی‌ای چیزی نشون بده.
نریمان: مهم نیست چطوری فهمیده، مهم اینه که اون الان فهمیده و حتی شاید نقشه‌ی ما رو هم فهمیده باشه.
- پس یعنی؟
صدای ارشیا تو سالن پیچید:
- باید گولش بزنیم.
همه با تعجب بهش خیره شدیم.
لبخندی به همه زد و به من یه چشمک گنده زد.
***
لیوان آبی رو که خورده بودم روی عسلی گذاشتم و روی مبل، روبه‌روی جنی که چهره‌ش با خودم مو نمی‌زد نشستم. تکیه دادم و به همزادم خیره شدم. چه شباهت عجیبی! یعنی واقعا من این شکلی‌ام؟ اجزای صورتمون هیچ تفاوتی با هم نداشت و تنها فرقمون توی لباس‌پوشیدن و ظاهرمون بود. من با لباس‌های تولد شاهرخ بودم و اون تاپ سفیدرنگی پوشیده بود و کت نیم‎تنه مشکی‌رنگی روش بود و شلوار مشکی گشادی به پا داشت. مو‌هاش رو هم دم‎‏اسبی بسته شده بود. سعی کردم به پا‌هاش نگاه نکنم؛ چون هربار با دیدن پا‌های اجنه احساس خیلی بدی بهم دست می‌داد. آ‌ها یه تفاوت دیگه هم داریم. اینکه اون جنه و به چای پا، سُم داره و من آدمم! به ارشیا نگاه کردم که با لبخند گنده‌اش گاهی به من و گاهی به همزادم نگاه می‌‌کرد. با دیدن صورتش خنده‌م گرفت. بعد از تزِ عجیب و غریبش، هلیا مسئولیت احضار جن رو به عهده گرفت و من فهمیدم هلیا جن‎گیره! اون‌قدر شوکه شدم که حد نداشت. اصلا باورم نمی‌شد. و خلاصه الان جن و همزادی روبه‌روم نشسته که قراره به جای من برای دیدن باربد بره. البته اگه قبول کنه؛ یعنی مجبوره قبول کنه! خودم به شخصه نابودش می‌‌کنم اگه روی حرفم حرف بزنه. لبم رو گزیدم. بیچاره نمی‌دونه روبه‌روی چه غول بی‌شاخ و دمی نشسته!
نگاه گیجش رو بینمون که همه با‌اشتیاق نگاهش می‌‌کردیم، چرخوند و گفت:
- نمی‌خواین بگین چرا من رو آوردین اینجا؟
ندا با لبخند مرموزی که روی لبش جا خوش کرده بود، گفت:
- مگه بده داری یکی شبیه خودت رو تماشا می‌‌کنی؟
بعد رو به هلیا کرد و گفت:
- می‌‌تونی همزاد منم بیاری ببینمش؟
هلیا با خنده سرش رو تکون داد.
گفت: خب بگو بیاد الان دور هم باشیم یه‌کم حال کنیم.
هلیا با لبخند گفت: نمیشه!
- وا چرا؟ خودت الان گفتی میشه که.
با خنده لبش رو گزید وگفت:
- من گفتم می‌‌تونم بیارمش؛ اما همزاد تو پلیده و نمیشه بیارمش!
نریمان که تا اون موقع ساکت بود، با شنیدن این حرف زد زیر خنده. ندا حرصی به مبل تکیه داد. نمی‌دونم چرا حس کردم هلیا دروغ گفت. رو به همزادم که هنوز اسمش رو نمی‌دونستم، گفتم:
- اسمت رو نمیگی؟
صورت تک‌تکمون رو از زیر نگاه مشکوکش گذروند و بعد از مکثی گفت:
- زیلوس.
زیلوس! زیلوسم اسمه آخه؟ اینم مثل نارسوس آخر اسم «وس» داره! اگه کارم بهت گیر نبود می‌‌کشتمت. حسی درونم بهم تشر زد. این که گناهی نکرده. افکار مزخرفم رو پس زدم. لبخندی زدم و گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نابودگری از نسل باد (جلد دوم شکست ناپذیر)
  • آیماه

    0

    ممنون از نویسنده ی عزیز رمان جالب و متفاوتی بود از خوندنش لذت بردم🙏💐

    ۱ ماه پیش
  • حمیرا

    0

    بهترین رمان بود جنبه تخیلات شما بسیار عالی بود دوستان عزیز اگه توجه کنید هلینا به عشقش رسید ازش بچه داشت الیناز این وسط خواسته یاناخاخواسته بخاطر هدف ایمان بازی خورد شکست عشقی داشت شخصیتش بد نبود همه چیز که نباید وحشتناک جلوه بده یکم باید به قلبشون هم توجه کرد چون اینها انسان بودن احساسات داشتن 🌹🌹

    ۲ ماه پیش
  • نازگل

    0

    عالی بود ولی جلد اول کجاست من نخوندم ولسمش چیه

    ۲ ماه پیش
  • مائده

    0

    عالیییییی بوداااااا عالیی خستهه نباشی نویسنده عزیز🥹✨️

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    3

    رمان بسیار جالبی بود درسته ضعف هایی داشت اما تفاوت های بسیار، اون رو از بقیه رمان های متمایز میکرد. مثلا زوج نشدن نریمان و ندا چون توی بیشتر رمان ها همیشه شخصیت هایی که کل کل میکنن با هم ازدواج میکنن به نظر من این رمان خلاف تمام رمان های دیگه رو داشت انجام میداد در کل خاص بود.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا رستمی

    2

    رمان بسیار عالی ای بود لذت بردم از نویسنده ضمن خسته نباشید ، کمال تشکر و قدردانی دارم امیدوارم که نویسنده رمان بتونه رمان های بسیاری در ژانر ترسناک ارائه بده 🙏👌👍

    ۳ ماه پیش
  • مبلغ

    0

    رفقا رمان بعدی نویسنده این رمان رو با اسم فرمانروای جنگلی میتونی توی دنیای رمان بخونین پیشنهاد میکنم حتماً یه بار مطالعه کنین عاشقش میشین.

    ۴ ماه پیش
  • رها

    3

    اولا که الینا خیلی روی مخ بود دوم اینکه چرا نارسوس که قدرتمند بود سریع شکست خورد سوم اینکه زوج الینا و نریمان اصلا بهم نمیومدن رمانش خیلی خیلی افتضاح تموم شد خیلی رمان مزخرفی بود نویسنده گرامی بهتره توی نوشتن بیشتر دقت کنی ،خلاقیت داشته باش اگه هم نمی تونی بهتره رمان ننویسی .

    ۷ ماه پیش
  • الهه.میم

    0

    چشم هرچی شما بگی🌹

    ۴ ماه پیش
  • Fateme

    1

    واقعا خوب بود من خیلی وقت پیش خوندمش ولی هنوز تو ذهنمه و انقدر خوشکل تصویر سازی شده برای خواننده ک هنوز تصاویری ک تو ذهنم ساختم رو یادمه(خودِ رمانو کامل یادم نیست ولی تصوراتمو یادمه) واقعا بانمک بود فک کنم از اول شروعش کنم باز اگر چیزی شبیه ب این رمان میشناسید معرفی کنید لطفا

    ۴ ماه پیش
  • Sara

    2

    سلام هنوز به پایانش نرسیدم؛ ذهن فعال و قوه تخیلت خوبه نویسنده ولی شخصیت الینا رو مخم راه میره یه دختر ۱۹ ساله اینقد لجباز و غد و یک دنده و کله شق اخه لجبازیم حد و اندازه داره واقعن شخصیت مزخرفی داره ؛دوس دارم سر لجبازیش یه بلای جبران ناپذیر بگیرش تا ادم شه دختره نچسب و هلیا واقعن گناه داره 💔

    ۵ ماه پیش
  • مهدی

    2

    خوب بود. ولش کاش آخرش زیادی گل و بلبل تموم نمیشد. از ۵ نمره ۴ میدم بهش

    ۵ ماه پیش
  • ....

    1

    رمان خوبی بود ولی شخصیت الینا یکم زیادی رو مخ بود. و نارسوس که قدرت مند بود نباید آنقدر ساده شکست می خورد .و همه چرا عاشق الینا میشدن

    ۸ ماه پیش
  • مسخره بود

    1

    ب مسخره ترین شکل تموم شد باید الینا جیکوب ازدواج میکردن ینی چی همشون عاشق الینا شدن؟بنظرم رمان مسخره ای بود مخصوصا ااخرش شخصیت الینا ی دختر ضعیف جلوه دادن ک همش گریه شکست عشقی میخورد

    ۸ ماه پیش
  • نگار

    6

    زوج الینا و نریمان اصلا به هم نمومدن ایمان بهتر بود اولای رمان رو جوری بود که انگار ندا و نریمان واسه هم ساخته شدن تهش خیلی مسخره بود

    ۱ سال پیش
  • ندا

    3

    خیلی خوب بود و قشنگ بود اطلاعات جالبی کسب کردم و به عنوان یه نویسنده کوچک خیلی از رمانش خوشم اومد انشالا موفقیت های بیشتری کسب کنی دوست عزیز 🙂 کاشکی تموم نمیشود 🥺 بدرود

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!