پارت دوم :
اولین چیزی که با باز کردن چشمهایش به او خوشآمد گفت، چند لامپِ مهتابی و یک سقف سفید بود.
دقایقی گیج و سرگردان به آن صحنه زل زد تا اینکه دریافت برخلاف آنچه به نظر میآمد، در یک فیلم صامت گیر نیافتاده بود و از اطرافش، صداهای مختلفی به گوش میرسد. واضحترین آن، آوای یک پیجر بود که پیوسته نام فردی را صدا میزد.
تکان کوچکی خورد و این بار متوجه بوی آزاردهندهی الکل و مواد ضدعفونیکننده شد. هم میدانست و هم نمیدانست کجاست.
سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف انداخت. در یک اتاق نه چندان بزرگ، بر روی تختی دراز کشیده بود و کسی کنارش ایستاده بود.
پلکهای سنگینش را چند بار به هم زد و تقلا کرد چشمانش را باز نگه دارد. از لابهلای لبهای خشکش پرسید:
_ سیاوش..... چی شده؟
صدای خندهای آمد.
_ آ!... ببخشید ولی اسم من سیاوش نیست.
کسی که حرف زده بود، به او نزدیکتر شد و دستی جلوی چشمان مه گرفتهاش تکان داد.
_ هنوز کامل بیدار نشدی؟ ببینم اصلا میدونی کجایی؟
مرد، هر که بود، فارسی را با لهجهی عجیبی صحبت میکرد. صدایش هم به هیچ عنوان آشنا نبود.
دنا اخمی کرد. سرش درد میکرد. اما این تمام چیزی نبود که احساس میکرد. دست راستش را بالا آورد تا سرش را لمس کند ولی نتوانست بیشتر از چند سانتیمتر آن را تکان بدهد.
نگاهش را به پایین انداخت و متوجه شد دست راستش گچ گرفته شده، و مچ دست دیگرش، با لایههای ضخیمی از باند پوشیده شده است.
پریشان، تکانی به خود داد و سعی کرد از جایش بلند شود، به محض اینکه آرنجش را به تخت فشار داد و خودش را عقب کشید، درد خفه کنندهای در قفسهی سینهاش پیچید.
مرد با عجله جلو آمد و او را به وضعیت قبلیاش برگرداند.
_ میدونم... میخوای بدونی چی شده. اما باید مراقب باشی. یکی از دندههات تقریبا شکسته!
دنا به آهستگی پلک زد. چشمانش را به او دوخت و جزئیات بیشتری به دست آورد.
مرد، جوانی بود درشت هیکل، با قدی بلند و چهرهای بیگانه که دنا فقط شبیهاش را در فیلمهای خارجی دیده بود. او پالتوی قهوهای رنگ بلندی پوشیده، و شال ضخیمی به دور گردنش انداخته بود.
وقتی متوجه نگاه کنجکاو او شد، لبخندی زد و روی صندلی کنار تختش نشست.
دنا پرسشهایی که یکی یکی در مغزش شکل میگرفتند را کنار زد و تصمیم گرفت با مهمترین سوال شروع کند.
_ دوستم.. کجاست؟
مرد شانهای بالا انداخت.
_ نمیدونم. احتمالا یه بیمارستان دیگه؟
دنا، عصبی، لبهایش را روی هم فشار داد.
کم و بیش داشت همه چیز را به خاطر میآورد.
سرش را پایین انداخت و روی تختش را جستجو کرد. موبایلش را کجا گذاشته بودند؟ باید به سیاوش زنگ میزد.
مرد که فکرش را خوانده بود، چیزی از جیبش بیرون آورد.
دستش را به سمت دنا دراز کرد.
_ یه جورایی حدس میزدم دنبالش بگردی... ولی خیلی امیدوار نباش. حسابی آسیب دیده.
دنا بیاعتنا به او، موبایل را از لابهلای انگشتانش بیرون کشید و به صفحهی شکستهاش زل زد. دقایقی با آن کلنجار رفت تا سرانجام اطمینان حاصل کرد نمیتواند آن را روشن کند.
مرد سینهاش را صاف کرد تا توجه او را به خود جلب کند.
دنا از گوشهی چشم نگاهی روانهاش کرد. با صدای گرفتهای پرسید:
_ تو کی هستی؟
مرد چشمکی زد.
_ بالاخره داری سوالای خوب میپرسی... ولی قبل از هر چیزی، باید بدونی که تصادف کردین و الان دو روزه که بیهوشی. من کسی بودم که رسوندت به بیمارستان.
چشمان دنا با شنیدن این حرف درشت شد.
دو روز از آن اتفاق گذشته بود؟!
نمیتوانست باور کند. یعنی چهل و هشت ساعت تمام، بی خبر از همه جا، در آن شرایط خوابیده بود؟!
لبهایش را تر کرد.
_ میشه... ممکنه که.. موبایلت رو قرض بگیرم؟
مرد سری تکان داد و گوشی را از جیبش بیرون آورد. پیش از آن که موبایل را به دست دراز شدهی دنا بدهد، مکثی کرد. گوشی را از او دور کرد و گفت:
_ اسمم آرمینه. از آشناییات خوشبختم.
دنا به موبایل چشم دوخت و کلافه، خودش را مجبور به جواب دادن کرد.
_ منم همینطور.
آرمین، بالاخره، موبایل را در اختیار او قرار داد و دنا، بلافاصله، شروع به گرفتن شمارهی سیاوش کرد. دقایقی همان طور در سکوت نشست و به صدای بوقهای آزاد تماس گوش داد. بعد، چند بار دیگر این کار را تکرار کرد تا اطمینان یافت کسی قرار نیست به تماسش پاسخ دهد.
آب دهانش را به سختی قورت داد و گوشی را به آرامی پایین آورد. به آن خیره شد و با نگرانی فکر کرد چه بلایی سر دوستش آمده بود؟!
_ انقدر خودت رو اذیت نکن. من دیدم که بردنش بیمارستان. شرایطش خیلی بد به نظر نمیرسید.
لطفا صبر کنید...
