رمان ستاره من
- به قلم حوریه رادانفر
- ⏱️۱۴ ساعت و ۲ دقیقه
- 91K 👁
- 395 ❤️
- 357 💬
داستان در مورد یک دختر ایرانی به اسم بنیتاست که از بچگی توی فرانسه زندگی کرده . به دلیل موفقیت های خیلی زیادی که توی رشتش داشته اونو به عنوان اولین زن به فضا میفرستن اما متاسفانه سفینه از کنترلش خارج میشه و سمت یک سیاهچاله کشیده میشه ، سفینش متلاشی میشه اما خودش نه و این تازه شروع ماجراهای عجیب و غریبیه که هیچوقت برای هیچکس اتفاق نیفتاده … پایان خوش
گفت :« موبايلت خاموشه ؟»
ـ آره .
ـ خوبه .
ـ چقدر وقت داريم ؟
ـ نيم ساعت .
نفس عميق کشيدم . با دستم روي ديواره سفينه ضرب گرفته بودم . ياد موهام افتادم جيغ زدم :« واي .» باترس برگشت :« چيه ؟»
ـ موهامو نبستم .
نفسشو دادبيرون و گفت :« ترسونديم . » يک شاخه کوچولو ازموهامو برداشتم و به حالت دم اسبي به جاي کش دور بقيه موهام بستم و با يک گيره ي خيلي کوچولو که موهامو پوژداده بودم ادامه
شاخه رو بستم . اومد طرفم و بهم خيره شد . زمزمه کردم :« چي شده ؟»
ـ موفق باشي .
ـ ممنون .
ـ خواهش ميکنم . کلاهتو بذار . کمربندت فراموش نشه . يادته که چي گفتم ؟ سفينه روي کنترل خودکاره بدون اطلاع ازاون حالت درش نيار و مدام بامادرارتباط باش .
ـ يادم ميمونه .
ـ خوبه . خب من ديگه برم .
و ازکنارم رد شد و درو بست . وقتي رفت يکهو احساس تنهايي کردم . نميدونم چرا . خيلي ناراحت بودم . رفتم طرف صندلي و روش نشستم . ميدونستم بيرون الان غلغلست . کمربندو بستم و
تاشروع پرواز چشمامو بستم و دعا کردم تا آروم شم . خب موقعيت خيلي سختي بود . کلاهمو گذاشتم . صداش توگوشم پيچيد :« آماده اي بنيتا ؟ سفينه تا دودقيقه ديگه پرواز ميکنه .» نفس عميق
کشيدم و گفتم :« آ...آره فکرکنم آمادم .» يعد يک دقيقه شروع کرد به اعلام ثانيه ها ومن هرلحظه بيشتر ازقبل نفسم توي سينم حبس ميشد . توگوشم پيچيد چهار ... پلک زدم ... سه ...خودمو به
صندلي فشار دادم ... دو ... يک ... و اين شد شروع يک اقدام ، يک موفقيت ، يک پيشرفت ، يک تجربه ، يک اختراع ، يک افتخار و ... يک زندگي جديد . زندگي اي که تا قبل اون حتي توخوابم
نميديدم . اتفاقي برام افتاد که واقعا حاضر بودم بميرم اما يک لحظه بيشترهم تواون دنياي عجيب غرق نشم ..
سفينه از روي زمين بلند شد . سرعتش بالا بود . خيلي بالا . روي کنترل خودکار بود . به نظرم اون لحظه خوب بود که اينطور باشه . انقدر استرس داشتم که دستام کاملا ميلرزيد . کم کم سفينه از
زمين فاصله گرفت . يوزف هرچند دقيقه يکبار باهام حرف ميزد . سفارش ميکرد و ... بعد يک مدت گفتم :« يوزف صدامو ميشنوي ؟»
ـ آره . بگو .
ـميخوام خودم سفينه رو هدايت کنم .
ـ مطمئني ؟
ـ آره . دارم ميرسم . ميخوام خودم هدايتش کنم .
ـ باشه مواظب باش .
چيزي نگفتم و سفينه رو از حالت کنترل خودکار درآوردم . آرومترشده بودم . زدم زيرخنده . از سرخوشي . ديگه کم کم داشت هيجان معمول بهم وارد ميشد . جيغ زدم :« واوووووووووووو .
بالاخره اين بالام .» يوزف گفت :« عالي داري ميرونيش . مواظب باش . 11درجه برو به چپ . » کاري که گفته بود رو با احتياط و دقت انجام دادم . چندثانيه بعد زمزمه کرد :« خب بنيتا ... »
اماديگه ادامه نداد . دوباره پرسيدم :« چيه ؟»
ـ تو ک ... ا ...
با گنگي گفتم :« يوزف ؟ يوزف سيگنال نميده . يوزف حرف بزن .» ديگه صداش نميومد فقط صداي موج راديويي ميومد . قلبم تند ميزد . چندبارگفتم :« الو ؟ يوزف؟ چه خبر شده ؟» اما بازم نشد .
ترسيده بودم . تموم اعتماد به نفسم يکهو ازبين رفته بود تند تند نفس کشيدم . ناخودآگاه گرمم شده بود . زمزمه کردم :« چه خبر شده ؟ چرا سيگنال نميده ؟» دوباره صداش اومد . يک کلمه گفت :«
نرو ...» اما باز اون موج لعنتي اومد . خشکم زد . يعني چي نرم ؟ کجا نرم ؟ به روبه رونگاه کردم . ترسيدم . حتما چيزي ميدونه . بدون معطلي دستمو بردم طرف دکمه که برگردم . روي دکمه زدم .
اما کار نميکرد . ترسيده بودم . به شدت . چند بار روي دکمه زدم اما افاقه نکرد . هيچ دکمه اي کار نميکرد . انگار همشون قفل کرده بودن . ديگه داشتم سکته ميزدم . گريم گرفت و صدام ناخودآگاه
اوج گرفت . با ترس و عصبانيت گفتم :« چه خبره اينجا ؟» که با سرعت خيلي زياد به کنار کشيده شدم . ناخودآگاه جيغ زدم . خدايا چه غلطي کردم . برگشتم تا ببينم چيه که شوکه شدم . باورم نميشد
. زبونم بند اومده بود . سياهچاله بود . يک سياهچاله بزرگ . سفينه کشيده شد طرفش . به خودم که اومدم تند تند شروع کردم به زدن دکمه اما کار نميکرد . زيرلب تند تند تکرار ميکردم:« لعنتي کار
کن . کار کن .» اما نشد . دوباره به راست برگشتم . سکته زده بودم . اصلا عقلم دست خودم نبود . رفته بودم داخل سياهچاله . نميدونستم چيکار کنم هنگ کرده بودم . هيچ عکس العملي نداشتم .
يکهو سفينه با صداي خيلي مهيبي متلاشي شد . همزمان با صداش بي اختياز جيغ زدم و از حال رفتم
*****************
فصل دوم :
يوزف :
هرکارکرديم نتونستيم باهاش ارتباط برقرار کنيم . انگار مشکلي پيش اومده بود . صداش درست نميومد فقط بعضي اوقات يک کلمه ميشنيديم . مطمئنا خيلي بهش اضطراب وارد شده . داشتم گيج
ميشدم . ازکنار صندلي خم شده بودم و با دستم روي ميز ضرب گرفته بودم .به موقعيتش نگاه کردم . داشت به راهش ادامه ميداد. سرکسي که سعي داشت دوباره سيگنالو برگردونه داد زدم :« زود
درستش کن .» ميکروفون توگوشم بود . دوباره توي ميکروفون با نگراني گفتم :« بنيتا صدامو داري ؟ مواظب باش بنيتا بايد همين الان برگردي . ديگه نرو . ما نمي تونيم بفهميم دليل اين نقص چيه
. بهتره زود تر برگردي . نرو بنيتا . نرو» اما هيچ جوابي نشنيدم . با دست به پيشونيم زدم . دونه هاي عرق صورتمو خيس کرده بود . با عصبانيت گفتم :« نه نه . برگرد .» کلافه بودم . نميدونستم
چيکار کنم . بهش گفته بودم 11 درجه بچرخه درصورتيکه بايد 18 درجه ميچرخيد . گفتم :« خدايا کمکش کن .» رييس با صداي فرياد من اومد تو . گفت :« چه خبر شده ؟» دستمو رو شقيقه هام
فشردم و رو به کسي که پشت کامپيوتر نشسته بود گفتم :« چرا هيچ کاري نمي کني ؟ دليلش چيه ؟» با ابهام گفت «: نمي دونم . هيچي نميبينم اينجا . با اطلاعاتيم که از قبل داشتيم مسيرو اشتباه رفته
ولي اون چيزي که فکر مي کنم ...» داد زدم :« چيه ؟»
ـ نقص از ما نيست قربان يک جوري انگار رفته باشه سمت سياهچاله .
داد زدم :« ديونه شدي ؟ اون دوروبر که سياهچاله اي نيست .» سرشو به نشونه ي اين که نمي دونه تکون داد . رييس دوباره ازم توضيح خواست . با اضطراب گفتم :« هيچي نمي دونيم .» با
خشونت گفت :« يعني چي ؟ مگه شما کنترلش نميکنين ؟»
ـ خواست ... خواست خودش کنترلش کنه . منم درجه چرخشو 7 درجه بهش اشتباه گفتم و ...
اونم داد زد :« چه غلطي کردي ؟ حواست کجا بود احمق ؟»
ـ متاسفم .
بلند تر داد زد :« تاسف به چه دردم ميخوره ؟ بهش خبربدين که نبايد بره .»
ـ رييس سيگنال نميده . نميتونيم باهاش ارتباط برقرار کنيم .
ـ براي من مهم نيست . دارين به کشتن ميدينش . فورا همين الان بهش خبر بدين .
و دويد بيرون . خودمم داشتم ميمردم . دويدم تا دوباره موقعيتشو چک کنم . هيچي نبود روي صفحه . سرجام ميخکوب شدم . با لکنت گفتم :« پس ... پس سفينه کو ؟»
تارا??
1بی ادبانه ترین رمانی بود که خوندم خانم حوریه یکم ذوی ادبت کار کن من کلا ده سالمه ولی بیشتر از ۱۰۰ تا رمان خوندم بنیتا همش گریه میکرد با خیانت کنار میومد خودش خیانت میکرد بی نظمی بعد وقتی یه مرد بهش خیانت میکرد قهر میکرد و دهنش باز میموند اگه دوباره میخوای رمان ادبت رو درست کن 😮 💨
۴ ماه پیشمینا
0فقط چند خط اول وچند خط اخر رمانو خوندم این چه ادبیاتی ... اصلا ارزش خوندن نداره
۲ ماه پیشیلدا
1این رمان واقعا عالیه
۴ ماه پیشآیدا
0عالیییییییییییییییییی بود بهترین رمانی بود که خوندم
۵ ماه پیشnarges
1جالب بود برای کسایی ک تخیلی دوست دارن خوبه من خوشم اومد ازش فقط اخرش مشخص نشد چی ب چیه
۵ ماه پیشمهسا
1چرند بود خدا رو شکر کلا نخوندمش
۶ ماه پیشبی نام
6اخرش چرت تموم شد تکلیف بچه هاش مشخص نشد بعدشم چجوری شد یعنی پدر مادرش نگفتن تو این سی سال کجا بوده خیلی مسخره بود دوتا شوهرم داشت پیش اون اشتباهی اسم اونو میاورد پیش اون اسم او یکیو وقتتونو الکی برای خوندنش هدر ندید چرت و پرته 😐😐
۶ ماه پیشailin
2دوستان... توروخدا یکی به من بگه که فقط بنده در انتها رمان منتظر بودم این که آرتمیس و آرامیس و النا، اون سه تا دختر طفل معصوم بی پدر و مادر نمونن.... آخه خیلی غیراخلاقی بود. یعنی چی دو تا همسر داشته باشه یا بچه هاش و تو یک دنیای دیگه رها کنه بیاد با شوهرش این دنیا خوشگذرونی؟ 🫣😓
۶ ماه پیشخیلی بد و افتضاح
6خیلی بد و افتضاح نه ارزش خوندن داشت نه ارزش وقت گذاشتن... نه اصول اخلاق نه وجدان و عرف و قانون و هیچی رعایت نشده بود...کاش از لیست رمان ها پاک بکنین!
۷ ماه پیشمهی
6سطح قلمش خیلی پایین بود و یه رمان کلیشه ای و مبهم تحویل داده بود به حدی که نتونستم نصف بیشترشو بخونم و خیلی مسخره بود چطور در عرض سه چهار روز شخصیت پسر عاشق بنیتا شد؟:/ از شخصیت بنیتا هم اصلا خوشم نیومد ازش یه دختر دهن بین و قضاوت کن و خلاصه به شدت چندش درست کرده بود!
۱۰ ماه پیش...
4مشتی تو اولاش و خوندی پسره داشت بازیش میداد
۷ ماه پیشفاطمه
8خیلی خوبه ولی از این که بنیتا همش در حال گریه کردنه ولی از خودش هیچ اراده ای وتصمیمی نمیگیره ناراحت کننده هست
۸ ماه پیشAna
4من این رمان و دوست نداشتم و کلا از محتوای داستان خونم نیومد
۹ ماه پیشفاطمه سادات حسینی
3نمیشه بگیم خیلی بعد ولی زیاد درست نبود واخلاق دختر خیلی مزخرف بود از وسطاش مسخر شد رمان آخه این چیه که دوتا شوهر داشته باشی هم زمان وهمیشه حق به خودش میداد واقعا مسخره بود
۹ ماه پیشهلال
5من این رو کامل خوندم خیلی چرت و بی معنی بود ارزش وقت گذاشتن نداره
۱۰ ماه پیش
-
رمان راز شاهزاده شهر جادو ژانر : #عاشقانه #طنز #تخیلی #هیجانی #فانتزی
-
وانیا ملکه خواب ها جلد اول ژانر : #عاشقانه #طنز #غمگین #تخیلی #فانتزی
-
گناهکار سجاده نشین (گناهکار طرد شده) ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی #تخیلی #ترسناک #فانتزی
-
ستاره من ژانر : #عاشقانه #طنز #تخیلی #فانتزی
-
آکرولیزیانا ژانر : #عاشقانه #طنز #تخیلی #ماجراجویی
مانی
0من خیلی بابتش گریه کردم وقتی لاریسا مرد و وقتی التماس می کرد خیلی دردناک بود بدک نبود اگه دوس دارین گریه و تعجب هر دو باهم تجربه کنید بخونید ولی خیلی باحال بود کاش خصوصیات ظاهری هم میگفتی