پارت یک :

خون در رگ‌هایش یخ زد.
مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیه‌ای بعد، سنگ را فرود آورد.
بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر می‌آمد را انجام داد.
سرش را کنار کشید.
گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی دور بشود.
سنگ در نزدیکی صورتش بر روی خاک فرود آمد.
مهیار با دیدن این صحنه، صدای خرناس مانندی از خود درآورد.
صدا، بسیار بم و غیر انسانی به گوش می‌رسید. با این حال، کاملا واضح بود، غرشی از روی عصبانیت است.
گلوی دنا را سفت چسبید و سرش را با اعمال فشار به بالا منحرف کرد. بی‌درنگ، سنگ را در زاویه‌ای کج حرکت داد و خیلی سریع، به سمت چپ سرش کوباند.
دنا از شدت ضربه لحظه‌ای گیج شد و چشمانش سیاهی رفت.
اما جایی در پس ذهنش به خوبی می‌دانست که اگر از هوش برود، کارش تمام است. بنابراین کورکورانه تمام توانش را به کار برد تا دست سالمش را از زیر مهیار بیرون بکشد.
از لابه‌لای چشمان نیمه بازش، هاله‌ی سیاهی را می‌دید که یک بار دیگر آماده می‌شد تا کارش را یکسره کند. شبح قدرتمندی که همانند یک کرکس بر رویش سایه انداخته بود و هر چه می‌گذشت، فشار بیشتری به قفسه‌ی سینه و گردنش وارد می‌کرد. به طوری که تقریبا راه نفس کشیدن او را بسته بود.
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. برای مدت زمان کوتاهی موفق شد دست چپش را آزاد کند و ناامیدانه آن را به طرف سر مرد پرتاب کرد. به محض آن که چیزی را لمس کرد، به طور غریزی از آن چسبید و ناخن‌هایش را در آن فرو کرد.
کسی محکم دستش را کنار زد و مچش را گرفت. ثانیه‌ای بعد، درد غیرقابل تحملی تمام وجودش را پر کرد.
ناله‌ی بلندی از گلویش خارج شد و بدون فضایی برای فرار، از درد به خود پیچید.
نفسش به شماره افتاد و بار دیگری که بالای سرش را نگاه کرد، صحنه‌ی شفافی از مردی دیوانه را دید که مچ دستش را گاز گرفته بود. خون از لابه‌لای دندان‌هایش سر می‌خورد و به آرامی بر روی لباسش می‌ریخت.
دنا مثل یک حیوان زخمی واکنش نشان داد و هراسان، خودش را عقب کشید. سعی داشت دستش را از میان آرواره‌های کوسه‌وار مهیار بیرون بکشد ولی در عوض با چشمان مرگبار او رو‌به‌رو شد.
همان یک نگاه کافی بود تا در جا خشکش بزند.
مهیار، مچ دستش را از دهانش بیرون آورد و در چنگالی آهنین، نگهش داشت. سپس لبخند خون‌آلودی زد که او را تا مغز استخوانش، ترساند.
نمی‌توانست زنده از آن جا خارج شود.
در همین لحظه، مهیار تکان عجیبی خورد. سرش را بالا آورد و گیج، راست نشست. رگه‌های باریکی از خون از دماغش جاری شد و لب‌هایش را خیس کرد. بعد، بدنش به شدت شروع به لرزیدن کرد و مقدار خون، بیشتر شد. به طوری که در کمتر از چند ثانیه، تمام چهره و لباسش سیاه شد.
طولی نکشید که تکان‌ها آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانست وزنش را بر روی دنا حفظ کند. مانند یک تکه گوشت سر خورد، و بر روی زمین افتاد.
دنا، بیمناک، تلاش کرد خود را از زیر او بیرون بکشد. ولی توانی برایش نمانده بود. سرش درد می‌کرد و نمی‌توانست خوب ببیند. همه چیز پیوسته در ابری از مه فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. و زمانی که به خودش نهیب زد تا از دستانش استفاده کند، نتوانست درد مضاعفی که در بدنش پیچید را، تحمل کند.
احساس می‌کرد کم‌کم، گرما از بدنش رخت می‌بندد.
علی‌رغم چراغ‌های هشداری که در مغزش روشن و خاموش می‌شدند، چشمانش را بست و سرش را پایین آورد. دوباره به زمین سرد تکیه زد و اندیشید، امیدوار است حداقل... سیاوش، از آن ماجرا جان سالم به در ببرد.
پیش از آن که در دریای بی‌حسی غرق شود، صدای خِش خِشی شنید. انگار کسی داشت به او نزدیک می‌شد و در مسیر خود، علف‌های خشک زیر پایش را له می‌کرد.
مطمئن بود مهیار دوباره سرپا شده و می‌خواهد کار نصفه و نیمه‌اش را تمام کند. با این فکر به خودش تلنگری زد تا یک بار دیگر حرکت کند، از جا بلند شود و تا آن جایی که می‌تواند، از آنجا دور شود. ولی رمقی برایش نمانده بود.... بدنش داشت خاموش می‌شد.
آن فرد در چند قدمی‌اش متوقف شد و چیز غریبی به زبان آورد.
_ Ihr habt es gut überstanden!
بعد، تمام صداها قطع شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!