لیست کلیه پارتهای رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 23
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 1
خون در رگهایش یخ زد. مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیهای بعد، سنگ را فرود آورد. بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر میآمد را انجام داد. سرش را کنار کشید. گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمیتوانست به اندازهی کافی دور بشود. سنگ در نزدیکی صورتش...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 2
اولین چیزی که با باز کردن چشمهایش به او خوشآمد گفت، چند لامپِ مهتابی و یک سقف سفید بود. دقایقی گیج و سرگردان به آن صحنه زل زد تا اینکه دریافت برخلاف آنچه به نظر میآمد، در یک فیلم صامت گیر نیافتاده بود و از اطرافش، صداهای مختلفی به گوش میرسد. واضحترین آن، آوای یک پیجر بود که پیوسته نام فردی ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 3
دنا خیلی سریع سرش را بالا آورد و به چشمان او خیره شد. _ تو دیدیش؟! پیش از آن که جوابی بگیرد، اضافه کرد. _ چرا جفتمون رو نبردن یه بیمارستان؟! آرمین لبهایش را در هم جمع کرد و نگاهش را به سمت دیگری معطوف کرد. _ راستش هیچکس اولش متوجه نشد تو هم تو اون ماشین بودی. فقط من دیدمت. دنا ابرو در هم کشید. ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 4
ناخودآگاه، سرش را پایین انداخت تا شماره را پیدا کند. روی میز کنار تختش چیزی وجود نداشت و هیچ کارت یا کاغذی هم روی پتویش به چشم نمیخورد. به سختی دست شکستهاش را تکان داد تا زیر دستانش را هم بررسی کند که متوجه چیزی شد. بر روی گچ سفید دستش، ردیفی از اعداد دیده میشد. نفسش را محکم بیرون داد. آن طو...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 5
گلویش را صاف کرد. _ مرسی ولی نه. ازت ممنونم که منو آوردی بیمارستان و... امروز هم بهم سر زدی اما فکر نمیکنم لازم باشه بیشتر از این با هم در ارتباط باشیم. آرمین سرش را کج کرد و به حالت شیطنتآمیزی اخم کرد. _ مطمئنی؟ من میتونم خیلی بهت کمک کنم ها! دنا، گیج، او را تماشا کرد. هر چه بیشتر با او معاشر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 6
آرمین لبخند گشادتری زد. مثل یک جنتلمن سر تکان داد و گفت: _ بیا تو ماشین صحبت کنیم. دنا برخلاف عادت همیشگیاش، دعوتش را پذیرفت. سوار شد، در ماشین را محکم بست و اگر دست راستش نشکسته بود، دستانش را ضربدری در هم جمع میکرد. آرمین به آرامی به صندلی خود برگشت و از پارک خارج شد. بیمقدمه پرسید: _ اتوب...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 7
به آرامی سرش را به طرف دنا چرخاند و به چشمانش زل زد. _ من تو بیمارستان بالای سرت منتظر موندم تا مراقبت باشم. نمیدونم اگه دور و برت نباشم چقدر زنده میمونی. دنا نفس لرزانی کشید و نگاهش را از چشمان بیپروای آرمین گرفت. مطمئن بود او فقط داستان سر هم میکند تا کارهایش را منطقی جلوه دهد. گرچه بخشی از...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 8
یک پیراهن و شلوار جدید خرید و لباسهای قدیمیاش را در کیسهای پلاستیکی چپاند. خودش را در آینهی لباسفروشی برانداز کرد و برای لحظاتی به وضعیت آشفتهاش خیره ماند. ساعد راستش در زیر لایههای ضخیمی از گچ پنهان بود و به کمک بندی پارچهای که از دور گردنش رد شده بود، تقریبا بیحرکت کنار بدنش قرار گرفته...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 9
کتاب را داخل مشما قرار داد و سپس روی پیشخوان گذاشت. بدون آن که سرش را بلند کند، کارت بانکی را گرفت و در دستگاه کشید. وقتی نگاهش را برای پرسیدن رمز بالا آورد، با چشمان مشتاق دختر روبهرو شد. در کنار او پسر جوانی ایستاده بود که به شکل واضحی داشت به دنا چشم غره میرفت. پوکرفیس، نگاه رفت و برگشتی ر...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 10
وقتی به خوابگاه رسید، ساعت از نه گذشته بود. به آهستگی از پلههای طبقه سوم بالا رفت و وارد راهروی شلوغ و پر سر و صدایی شد که سرش را به درد میآورد. گروهی از دانشجویان در آشپزخانه در حال آشپزی بودند و عدهای دیگر، یا در راهرو ایستاده بودند و سیگار میکشیدند و یا در آن رفت و آمد میکردند. با قدمه...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 11
روز بعد، به محض اینکه از کتابفروشی بیرون زد، مستقیما به یک مغازهی تعمیرات موبایل رفت. فروشنده نگاهی به گوشی خرد شدهاش انداخت و گفت: _ ارزش تعمیر نداره. دنا که دیگر به شنیدن این جمله عادت کرده بود، اصرار کرد. _ میدونم. خیلیا اینو بهم گفتن. ولی اگه حتی یه درصدم امکان تعمیر داشته باشه، من هنوز...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 12
با تکانهای شدیدی بیدار شد. کسی بر رویش خم شده بود و داشت چیزی میگفت. به سختی چند بار پلک زد تا بتواند او را درست ببیند. مهرداد بود که دستانش را به کمرش زده بود و با اخم، بالای سرش ایستاده بود. حرکت ضعیفی کرد و به خاطر دردی که در ناحیه گردن و ستون فقراتش حس کرد، ناخودآگاه دست سالمش را بالا آورد...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 13
بر سر جایش یخ زد. بدون آن که نگاهش را از کتاب بگیرد، به این فکر کرد که باید هر چه زودتر از آن جا بیرون بزند. پیش از آن که همه چیز، به صورت دیوانهکنندهای دوباره به هم بریزد. طی یک تصمیم ناگهانی حرکت کرد و از کنار کتاب یا هر آن چه که آن را در مقابلش نگه داشته بود، گذشت و هراسان به طرف در انبار دو...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 14
آسمان تاریک شده بود که از یکدیگر جدا شدند. دنا پای پیاده به سمت نزدیکترین ایستگاه اتوبوس راه افتاد و علیرغم اصرارهای نسترن برای رساندنش، ترجیح داد بیشتر از این مزاحمش نشود. در مسیر بازگشت، چند دقیقهای در مقابل یک گلفروشی توقف کرد و خیره به گلدنهای گل فکر کرد برای خرید یک شمعدانی به چه مقدار پ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 15
دنا زیاد نخوابید. هر بار بدنش آرام میگرفت تا کمی در دنیای خواب غوطهور شود، به قدری کابوس میدید که با وحشت بیدار میشد. ساعاتی به فضای تاریک اتاق چشم میدوخت و زمانی که حس میکرد سایهی اشیا در حال کش آمدن و یا تکان خوردن هستند، چشمانش را میبست و مانند جنین، در خودش جمع میشد. میدانست آن جا...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 16
دنا گیج شد. _ همون که مثل کَنه همیشه بهت چسبیده بود. راجع به سیاوش حرف میزد؟! ابروهایش را در هم گره زد و پرسید: _ تو کی هستی؟ مرد صدایی با دهانش درآورد و فندکی را در نزدیکی صورتش روشن کرد. _ یه آشنای قدیمی. دنا، بهتزده، به چهرهی مرد خیره شد و بیاختیار زمزمه کرد. _ شاهین! _ بالاخره شناختیم! س...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 17
صدای بلند تکرارشوندهای باعث شد بیدار شود. پلکهای سنگینش را چند بار به هم زد و به صفحهی سفید رنگی چشم دوخت که برایش بسیار آشنا بود. سرش را به آهستگی چرخاند و متوجه شد آدمهای زیادی در اطرافش در حال رفت و آمد هستند. بوی مواد ضدعفونی کننده که به مشامش رسید، آخرین قطعهی پازل را در جای درستش گذا...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 18
نسترن کمی پس از رفتن مامور پلیس، که دنا بعدا متوجه شد فامیلیاش انصاری است، وارد اتاقش شد. یک پاکت رنگارنگ را روی تختش گذاشت و بر روی صندلی همراه نشست. دنا نگاه گذرایی به چهرهی نگرانش انداخت و احساس گناه کرد. آن دختر هیچ نسبتی با او نداشت. و حتی کمتر از چند هفته بود که او را میشناخت. با این ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 19
دقایقی بعد، خسته و خوابآلود بر روی تختش نشست و به نقطهای زل زد. ساعت را از دست داده بود و دیگر چیز ارزشمندی برای فروش نداشت. کوپناش هم برای پول قرض کردن پر شده بود. و عملا، به یک بنبست مالی رسیده بود. خمیازهای کشید و کلافه، موهایش را به هم ریخت. با اعصابخردی، دستهای از تارهای مشکی را بین...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 20
کمی طول کشید تا دنا بفهمد صدای جیغ قطع شده است و کسانی کشان کشان، او را از فضای تاریک بیرون میبرند. سرانجام، درد تیزی که نفسش را بند آورد، او را از حباب وحشتی که در آن گیر افتاده بود، نجات داد. آخی گفت و دستش را بر روی پهلویش گذاشت. چشمانش را از شدت درد بسته بود. _ خودت رو نزن به اون راه.. ما...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
- 1
- 2
