لیست کلیه پارتهای رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی : پارت های 1 تا 6
تعداد کل پارت های منتشر شده : 6
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 1
خون در رگهایش یخ زد. مهیار با چشمانی تو خالی به او زل زد و ثانیهای بعد، سنگ را فرود آورد. بدون فکر تقلا کرد و تنها کاری که در آن شرایط از دستش بر میآمد را انجام داد. سرش را کنار کشید. گرچه دست دیگر مهیار هنوز دور گردنش حلقه شده بود و نمیتوانست به اندازهی کافی دور بشود. سنگ در نزدیکی صورتش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 2
اولین چیزی که با باز کردن چشمهایش به او خوشآمد گفت، چند لامپِ مهتابی و یک سقف سفید بود. دقایقی گیج و سرگردان به آن صحنه زل زد تا اینکه دریافت برخلاف آنچه به نظر میآمد، در یک فیلم صامت گیر نیافتاده بود و از اطرافش، صداهای مختلفی به گوش میرسد. واضحترین آن، آوای یک پیجر بود که پیوسته نام فردی ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 3
دنا خیلی سریع سرش را بالا آورد و به چشمان او خیره شد. _ تو دیدیش؟! پیش از آن که جوابی بگیرد، اضافه کرد. _ چرا جفتمون رو نبردن یه بیمارستان؟! آرمین لبهایش را در هم جمع کرد و نگاهش را به سمت دیگری معطوف کرد. _ راستش هیچکس اولش متوجه نشد تو هم تو اون ماشین بودی. فقط من دیدمت. دنا ابرو در هم کشید. ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 4
ناخودآگاه، سرش را پایین انداخت تا شماره را پیدا کند. روی میز کنار تختش چیزی وجود نداشت و هیچ کارت یا کاغذی هم روی پتویش به چشم نمیخورد. به سختی دست شکستهاش را تکان داد تا زیر دستانش را هم بررسی کند که متوجه چیزی شد. بر روی گچ سفید دستش، ردیفی از اعداد دیده میشد. نفسش را محکم بیرون داد. آن طو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 5
گلویش را صاف کرد. _ مرسی ولی نه. ازت ممنونم که منو آوردی بیمارستان و... امروز هم بهم سر زدی اما فکر نمیکنم لازم باشه بیشتر از این با هم در ارتباط باشیم. آرمین سرش را کج کرد و به حالت شیطنتآمیزی اخم کرد. _ مطمئنی؟ من میتونم خیلی بهت کمک کنم ها! دنا، گیج، او را تماشا کرد. هر چه بیشتر با او معاشر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی - پارت 6
آرمین لبخند گشادتری زد. مثل یک جنتلمن سر تکان داد و گفت: _ بیا تو ماشین صحبت کنیم. دنا برخلاف عادت همیشگیاش، دعوتش را پذیرفت. سوار شد، در ماشین را محکم بست و اگر دست راستش نشکسته بود، دستانش را ضربدری در هم جمع میکرد. آرمین به آرامی به صندلی خود برگشت و از پارک خارج شد. بیمقدمه پرسید: _ اتوب...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
