پارت پانزده :



-پایین نرفتی؟
متوجه‌ی منظور مادرشوهرش شد و گوشه چشمی برایش آمد:
-خیالت راحت خاله. دختر عجوبه‌ات عین هشت‌پا دست و پاشو انداخته دور تن داداشِ بدبخت من.
فاطمه اخمی برای دخترش انداخت:
-انشالله هیچوقت از دَم دل هم تکون نخورن. این حرفا چیه دختر؟
-آخه خیلی پروئه مامان.
-به تو چه! خودشون می‌دونن.
ابروهای زهرا لنگه به لنگه شد برای مادرش. معصومه پرسید:
-صبون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!