بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سوم :
وارد خانه که شد، موتور را وسط حیاط انداخت و کلاه کاسکت را کنارش. از درِ آلومینیومی پاگرد داخل رفت، پلهها را گرفت و بالا دوید. چُرتش با شنیدن قدمهایی پرشتاب پاره شد. در را باز کرد و توی راهپلهها کله کشید:
-طاها! تویی؟
جوابی نشنید. برگشت و چادرش را سر کشید. زانودرد اجازه نمیداد تندتند از پلهها بالا برود. مقابل واحدِ امیرطاها که رسید، درِ نیمهباز بود. از همانجا صدایش کرد:
-طاها. کجا بودی تا حالا مادر؟
صدای حرصی امیرطاها را شنید؛
-قبرستون. الهی شکر قرآنت خوبه بیای بالا سرم.
داخل رفت. تکههای لباس و مجله، خوراکی و میوههای نیمه و پلاسیده، پوست تخمه، ظروف نیمهپُر و بوافتاده، روی مبل و میزها چشمش را زد. دستی مقابل بینیاش تکاند و بوی نا را پس زد. در حال سر تکان دادن، به اتاق خواب رسید و کله کشید. دو لنگهی در کمد دیواری باز بود و کیفی سیاه وسط تخت. امیرطاها بینشان نشسته و دورش هم پُر بود از کاغذ. اما هنوز داشت مانند مرغی که زیر پایش را چال میکند، زیر و رویشان میکرد. تند و سرگردان:
-چیکار میکنی؟ دنبال چی میگردی؟
نگاهی به مادرش انداخت:
-سلام! شناسنامه. سند ازدواج. نیست بیصاحبا.
-سلام مامانجان. ساعت ۱ شب قباله و شناسنامه میخوای چیکار؟
-برم اون یاغی رو دربیارم از بازداشتگاه.
روی دست خودش زد:
-کی؟ شیدا رو؟
-آره.
-کجا بوده مگه؟ تو کجا دیدیش؟ زنگ زده بهت؟
-سرکار بودم خاله زنگ زد بهم گفت دیر کرده برو دنبالش. تا اینجوری گفت، فهمیدم کدوم گوریه.
-نکنه باز رفته تو عروسیای قاطی پاتی.
-آره.
-معصومه گفت رفته یا خودت دیدی؟ شاید اشتباه کرده.
سرش را بالا انداخت:
-مقر نمیاومد که. حساب میبره ازش. آدرس گرفتم رفتم دنبالش. تا برسم گشت ریخته بود تو عروسی. مارمولک زرنگی کرد در رفت، اما گرفتنش.
دستش را برای امیرطاها تکاند:
-حالا چرا اینقد جوش میزنی. بار اولش نیست که. میری درش میاری.
-تعهدنامهاش پر شده مامان. اوندفعه گفتن تکرار شه باید بره دادگاه. ولش نکنن چی؟
-کاریش ندارن. فوقش جریمهاش میکنن. سندم وردار نگهش ندارن اون تو.
-سند قبر بابامو وردارم.
دستش را برای امیرطاها پرت کرد و سمت در عقبگرد کرد:
-خوبه توام. میرم دربیارم سندو. اومدی پایین بیا بگیر.
مادرش زیاد دور نشده بود که بلند صدایش کرد:
-نمیدونی مدارک ما کجاست مامان؟
چیزی نگذشت که مادرش را دوباره دید:
-مدارک توئه. دست من چیکار داره مادر؟
-همیشه تو همین کیف بود. نیست.
-چی بگم مادر!
-دست شیدا ندیدی جایی ببره؟
نگاهش سرگردان ماند توی چشمان امیرطاها. حرف تا پشت لبهایش آمد، اما خوردش:
-نه والا.
مکث زن باعث شد شک کند:
-چیزی میدونی مامان؟
-چی مثلا؟
-یه کاری کرده شما میدونی به من نمیگی.
-معصومه بهت نگفت؟
کنار چشمانش چین افتاد بس که جمعش کرد:
-چیو؟
جای جواب دادن به سوال امیرطاها، گفت:
-فک کنم خودش مدارکتونو ورداشته برده.
-واسه چی؟
-از من نپرس. برو بیارش ببین چیکار کرده.
-مدارکم نیست. چی ببرم بکنم تو چشم رئیس کلانتری؟
-شناسنامهات که هست. وردار برو.
-شناسنامه شیدا نیست.
-برو از معصوم بگیر. اونجاست حتما.
جلو آمد و مقابل مادرش ایستاد. بُراق شد توی نگاهش:
-چی شده مامان؟ چیکار کرده داری قایم میکنی؟
-برو از مادرش بپرس. یقه من همینجوریشم واسه شیدا پشت و رو هست.
-نکنه سندا رو برده شکایت کنه؟
زن جوابی نداد. فهمید درست حدس زده که مادرش سکوت کرده است. صورتش گُر گرفت و رگ گردنش بالا زد. پرشتاب از در بیرون زد. از پشت لباسش را گرفت و نگهش داشت:
-نری نصفه شبی اونا رو زابراه کنی. این دختر به هیچکس جواب پس نمیده. مادرشم عین من فقط جلز ولز میکنه.
-نباید به من بگید چه غلطی داره میکنه؟ به گوه که میرسه به دست و پا زدن میافتید؟
-بهش وقت میدیدیم خودش برگرده از راه اشتباه. حتما کاری نکرده که معصومم چیزی نگفته بهت. واسه منم درد و دل کرد فقط. حسابی براش روترش کرده بود.
برگشت و لب تخت نشست. کف دو دستش را روی هم گذاشت و به پیشانیاش زد. زن جلویش زانو زد. صدای ترق استخوان پاهایش درآمد و چین افتاد بین ابروهایش:
-چرا نشستی مامان؟ پاشو برو دنبالش.
دست مادرش را گرفت و بلندش کرد:
-نشین رو پات. زانو داری!
-کنار امیرطاها نشست و دستی روی پای جوانش کشید:
-پاشو وقتو نسوزان. نزار دختره بمونه لا دستِ یه مشت خلافکار.
-خلافکاره دیگه. والا جاش تو بازداشتگاه نبود. ایشالا شلاق براش ببرن تا یه مدت نتونه راه بره.
-دلت خنک میشه اونوقت؟
-دلم از دستش خون میشه بیشتر نه خنک.
-پس تو لجبازی نکن. شیطونو لعنت کن، پاشو برو.
طاقت نشستن هم نداشت. مگر میتوانست شیدانهاش را، توی بازداشتگاه سردِ تاریک رها کند. خم شد و شناسنامهاش را برداشت. آنرا توی جیبش فرو کرد و بلند شد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
انشالله تا انتها دوست داشته باشید
۱ سال پیشمریم
0هنوز اولشم ولی به نسبت خوبه
۱ سال پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
انشالله که هر چه پیش میره بیشتر لذت ببرید
۱ سال پیشسوسن
1عالی همیشه
۱ سال پیشمهسا
1عالی
۱ سال پیشمریم
1معلومه پر از هیجانه
۲ سال پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
البته. امیدوارم که دوسش داشته باشید
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
هاجر
0تا این جای داستان جذابه