پارت یازده :




صدای بگومگوی امیرطاها و شیدانه، بسیار دور و نامفهوم به گوشش می‌خورد. مدام منتظر بود شیدانه در ساختمان را باز کند و لجوجانه بیرون بزند‌. شهبد جایش را پهن کرد و مثلا رفت بخوابد. اما صدایش می‌آمد. داشت غُر می‌زد و برای شیدانه خط و نشان می‌کشید. زهرا هم داشت هیزم زیر آتشش می‌ریخت از حرص. دلشوره داشت! طولی نکشید که صدای جر و بحث امیرطاها و شیدانه افتاد. پشت سرشان صدای شهبد و زهر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    این پیرزنا هم از دست شیدا خل شدن،طفلکا چقدر مهربونن ،حتی غیبتم نمیکنن بعد شیدا میگه از سیاستشه هر کاری میکنه

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    گارد دارید نسبت به شیدا😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    نثر قشنگی داره اصطلاحات جالب به کار ببرده شده احسنت.

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی تون❤️

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    رمانتون تا اینجا زیبابود 💜

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از توجهتون. انشالله تا انتها لذت ببرید

    ۳ سال پیش
کپی شد!