پارت یک :

توی واقعی را زمانی دیدم
که
دستانم گره خورده‌ی دستانت بود!
بعد از آن،
هرچه دیدم
رویا بود و بس!!!
#امین‌باغبان
فصل‌اول
مضراب لای انگشتانش خوش‌رقصی می‌کرد روی تارهای سنتور‌. آهنگی می‌زد که ترانه‌اش آن روزها حسابی گُل کرده بود. سرش با نت‌ها بالا و پایین می‌شد و لب‌های مهمانان با این شعر؛
"تنهای بی‌سنگ صبور
خونه‌ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهائیت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش..."
#اردوان‌کامکار
صوتِ خوش خواننده، شور و هیجان آن شعر و آهنگ و نوازنده‌های زنده، دیوارهای ویلا را هم به تکاپو انداخته بود. سرمای دی‌ماه رخت بربسته بود و شور و اشتیاقی غیرقابل‌وصف بین مهمانان افتاد. هیاهوکنان عروس و داماد را به بزم‌ شب کشیدند. صدای کف زدن و هلهله که بلند شد، خواننده شروع به خوش‌زبانی برای بالانشینان آن شب کرد و به‌هم چسباندن کلمات؛
-خب دست بزنید به افتخار ماه‌داماد و عروس‌خانم که قراره از امشب شیرینی روزگار رو حس کنند...
لبش کِش آمد و لبخندی تلخ کنج لبش نشست. حرف‌های خواننده در نظرش یاوه‌سرایی بود. ۳ سال از ازدواجِ عاشقانه‌اش می‌گذشت. زندگیش را وقتی آغاز کرد، گمان برد خوشبخت‌ترین دختر روی زمین است. برای ذره‌ذره ثبت لحظاتِ با امیرطاها بودن، آنقدر ارزش قائل بود که پایش را توی یک کفش کرد حتما باید روی یک تاریخ رُند جشن عروسی‌شان را برپا کنند‌. لودگی امیرطاها برایش تکرار شد:
"خوبه جای ۸۳/۸/۸ گیر ندادی حتما بشه ۸۸/۸/۸. والا باید ۵ سال دیگه صبر می‌کردیم تا برسیم به اون‌روز."
دندان‌نما خندیده بود برایش:
"تاریخ تولد پسرمون‌و می‌ندازیم اون‌روز‌."
صدای کِل کشیدن زهرا، در صدای هلهله‌ی مهمانان توی خاطرش حل شد. خواننده با اعلام آهنگ بعد داشت آماده‌باش می‌داد.
اسم آهنگ را که برد، مضراب را توی دستش  بالا آورد. با انگشتانِ شستش کنار روسری‌اش کشید تا موهای فِرش را که آن شب شبیه سیمِ تلفن کرده بود، عقب براند. چشمش برای یک لحظه روی دیوارِ سنگی مسخ شد. احساس کرد جوانی ملبس به اونیفورم پلیس می‌بیند. به حسش شک کرد، اما ریسک نکرد. اگر دوباره گیر پلیس می‌افتاد، کارش زار بود. سر در گوشِ ویالون‌زنِ کناری‌‌اش گذاشت و دوتایی به‌هم نگاه کردند‌.‌ ارکستر شروع به نواختن کرد و فرصت را برای اطلاع‌رسانی به بقیه از آن‌ها گرفت. ساز را عمدا از کوک خارج کرد. با نگاهِ استفهام‌آمیز رهبر ارکستر به معنای "گند نزن به کارمون" دست کشید. "خدا عمرت بده‌"ای در دل به رهبر ارکستر گفت و از میان نوازندگان خارج شد. نگاهِ اغلب مهمانان دنبالش رفت. معلوم بود خواهان نواختن دوباره‌ی سنتور هستند. خواننده آن‌ها را با خوش‌زبانی همراه خود کرد و برای نوازنده‌‌ی خارج شده‌اش فرصت خرید. پایش که داخل ساختمان رسید، بدوکنان سراغ وسایلش رفت. مانتویش را پوشید و سنتور را داخل کیفِ مخصوصش جا داد. در حال بستن کیف بود که احساس کرد صداهای متفاوتی به گوشش خورد. ساز را پشتش انداخت و نگاهی از پشت شیشه به محوطه‌ی سر‌پوشیده‌ی ویلا. درست دیده بود! مأمورین داخل ویلا ریخته بودند. مطمئن بود از در بیرون برود همراه باقی نوازنده‌ها گرفتار می‌شود. هر کس هم داخل ساختمان بود، با صداهایی که شنید، بیرون رفت. همه چیز به هم ریخت. اغلب در حال دویدن سمت حیاط بودند. تعداد اندکی که داخل بودند نیز، التفاتی به او نداشتند. نگاهی به پله‌های پشت سرش انداخت. پله‌ها را گرفت و رویش دوید. به طبقه‌ی بالا که رسید، مقابلش چندین در دید. نمی‌دانست وارد کدام اتاق شود‌. درِ یکی از اتاق‌ها باز شد و جوانی بیرون آمد! نگاهشان در هم گیر افتاد‌‌. سینه‌اش از نفس‌زدن بی‌تاب بود. قصد کرد برگردد! نگاه پسر جوان روی سازش رفت و فهمیدش. انتهایی‌ترین اتاق را نشانش داد و گفت:
-اون اتاق پله‌ی مخفی داره سمت حیاط خلوت. از اونجا درِ کوچیکه‌ی ویلاست‌. برو!
نفهمید آن جوان کیست و چه نسبتی با صاحبخانه دارد. زبانش به تشکر هم نچرخید. سمت اتاق دوید. در آخرین لحظه برگشت و نگاهی به پشت سر انداخت‌. کسی نبود! وارد اتاق شد‌. یکدست سیاه و تاریک بود. چیزی قابل روئیت نبود. ترسید! فکر کرد توی تله افتاده است‌‌. نسیم سردی به صورتش خورد. نگاهش سمت پنجره رفت. چشمش که به سیاهی عادت کرد، پرده‌ای سفید را در حال تاب خوردن دید. جلو رفت! درِ تراس بود. آن را که باز کرد، بالکنی بزرگ دید. وارد شد! انتهای بالکنِ پهن و بلند راه‌پله‌ای دید. از بالای پله‌ها نگاهی پایین انداخت. خیابان را دید‌‌. فهمید تله‌ای در کار نیست‌. کیفش را همراه ساز بالا انداخت و روی پله‌ها، پایین دوید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سوسن

    0

    عالی مثل همیشه

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی بود

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۱ سال پیش
  • النا

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنون

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    سلام خانم محمدی جان زینبم .امیدوارم موفق باشید .

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوش آمدید 🥰

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    0

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • بتوچه

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راحیل

    0

    موضوع رمان که هم جذاب و زیباست و لطفا پارت های دیگر هم بگذارید

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم. حتما

    ۲ سال پیش
  • سونیا

    0

    جالب شد

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله تا انتها لذت ببرید

    ۲ سال پیش
  • برزه

    0

    همیشه پارت یک تقریبا نا مفهومه

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    فصل‌های ابتدایی معرفی شخصیت‌ها و فضاهاست عزیزم

    ۲ سال پیش
  • سیما

    1

    جالب شروع شد

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله تا انتها لذت ببرید

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!