بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دوم :
وارد خیابان که شد، ساز را دوباره بالا انداخت. سعی میکرد با سرعت بدود تا از آن خانه فاصله بگیرد. سخت بود با سازی مثل سنتور دویدن. مدام پشت پا و کمرش میخورد. گامهایش را کُند میکرد، گرفتار میشد. دوید و نفسش توی هوای سرد بخاری سفید میشد. کمکم صدای خسخس سینهاش را میشنید. هیچ بوفکوری از خیابان رد نمیشد. اگر گیر میافتاد قولنامه هم پیدا نمیکرد برای خلاصی از بازداشتگاه. سند که بماند! نمیخواست به کسی هم رو بزند. خصوصا امیرطاها.
خیابان پهن رو به اتمام بود که نور آژیر پلیس توی آسفالت افتاد. جز درهای بزرگِ ویلایی و باغهای طول و دراز، شکافی نبود تویش بچپد. نه عقبنشینیِ کوتاهی و نه راه درویی. نرسیده به سر خیابان، ماشین گشت کمی جلوتر از قدمهایش ایستاد. مأموری پیاده شد. به عقب برگشت. مأمور برایش ایست کشید. توجه نکرد و دوید. ماشین که عقبگرد کرد، فهمید بیخیالش نمیشوند. تا سرعت گرفت، موتورسواری همپایش شد. کنارش توقف کرد. بیآنکه کلاهکاسکتش را بالا بزند، سرش را به پشت سرش پرت کرد:
-بپر بالا.
نمیخواست سوار شود. ماشین گشت در حال نزدیک شدن بود. با صدای "دِ، زود باش"ی که اینبار سرش تشر زد، پهلوی موتورسوار را گرفت و پشتش نشست. گاز موتور پُر شد و خلاف جهت ماشین گشت رفت. ماشین گشت هم به دنبالشان. فاصلهشان آنقدر زیاد نبود که بهشان نرسند. بالاخره ماشین گشت جلویشان پیچید و موتورسوار را متوقف کرد. امیرطاها بلافاصله پایین آمد و برای جواب دادن آماده شد:
-شببهخیر جناب سروان. چیزی شده؟
مرد ابروهایش را تیز توی هم کشید:
-چرا ایست دادم توجه نکردی؟
-فک نمیکردم با من باشید.
نگاهی سفیهانه به معنای "خودتی" بهش انداخت و جلو رفت. کنار موتور ایستاد و به دختر نگاه کرد:
-خوب با همدستی هم فرار میکنید. از توی عروسی بیرون زدی دیگه.
موهای وزشدهاش را توی روسری هُل داد و دماغش را بالا کشید. آبش راه افتاده بود. نگاهِ درشت و روشنش مثل شمع آب شد:
-عروسی چیه! کلاس خصوصی داشتم. دیرم شده بود، با سرعت میرفتم. فرار چرا؟ مگه خلاف کردم؟
-کلاس خصوصی این وقت شب؟
امیرطاها جلو آمد:
-بهش گفتم صبر کنه بیام دنبالش. دیر کردم تنها راه افتاده.
-گوشای من درازه؟
-اختیار دارید قربان. این چه حرفیه؟
-شاگرد! ساعت ۱ شب؟
-من دیر اومدم. کلاسش زودتر تموم میشه.
نگاهِ ستوان دوری بینشان زد:
-کم نون بهم قرض بدید. ریختن تو خونه و ارکسترو جمع کردن. این خانومم از ویلا اومده بیرون.
-شما مطمئنید از توی ویلای مورد نظر اومده بیرون؟
مرد به ماشین اشاره کرد:
-بشین خانم! خونهای که کلاس خصوصی داشتید نشون بدید. تحقیقات به نفع شما باشه، آزادید.
آب دهانش را قورت داد و به امیرطاها نگاه کرد. جلو رفت و برایش سینه سپر کرد:
-بر فرض که تو عروسی بوده باشه و ببریدش. یه تعهد میگیرید و ولش میکنید دیگه.
با نوک انگشت به سینهی امیرطاها زد:
-عوضش یاد میگیره هر جایی نره. دروغم نگه.
-حالا ایندفعه رو ندید بگیرید خودم دیگه نمیزارم اینورا چرخ بخوره.
-اصلا جنابعالی؟
از ابروهای گرهی شدهی ستوان نترسید:
-زنمه قربون.
-مدرکتو بیار کلانتری تحویلش بگیر.
روی تشک موتور زد و گفت:
-بیا پایین خانوم.
امیرطاها توی شکم پلیس رفت:
-با موتور میارمش.
به ستوانِ جوان برخورد. شانهی امیرطاها را گرفت و به عقب کشید. انگار هُلش داد:
-کنار وایسا.
چشمانش دُرُشت شد و صورتش قرمز. از باز و بسته شدن پرهی دماغش فهمید داغ کرده است. دو کلام دیگه رد و بدل میشد، معلوم نبود کلهی امیرطاها توی دماغ ستوان باشد. به او اطمینانی نداشت. از روی موتور پایین پرید و گفت:
-بریم.
ستوان کنار ایستاد و دختر راه افتاد. امیرطاها همقدمشان شد:
-کدوم کلانتری؟
از صدای جدی امیرطاها خوشش نیامد و چپچپ نگاهش کرد. دختر را توی ماشین چپاند و در حال نشستن گفت:
-کلانتری ۱۲۷ نارمک.
انگشتان شستش را لبهی جینش انداخت و پشت ماشین گشت ایستاد. اخمهایش را توی هم کشید و غرولند زیر لبش بیشتر شد:
-صد دفعه بهش گفتم دور و ور این کار بیصاحابو خط بکش. یاغیه شده دیگه،
پشت موتور پرید و گازش را پُر کرد...

لطفا صبر کنید...
سوسن حصاری
0ممنون از دنیای رمان