به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و هشتم :
این را گفت و بدون اینکه جوابم را بدهد رفت. لحظهای بهت زده همانجا ایستادم. وقتی به خودم آمدم خواستم به سمتش بروم که گوشیام به صدا درآمد. به سمت گوشی رفتم. آن را برداشتم و همینطور که به سمت در میرفتم تماس را وصل کردم:
- خوب گوش کن برفین... چیزهایی که دیشب فهمیدی و نباید کسی بفهمه... من یکی از خدمتکارهای قدمی خونتون بودم. فقط میخواستم آگاهت کنم...
تماس قطع شد. از خانه که خارج شدم. نگهب
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
0سلام عالی بود ولی خیلی کم ای کاش زیاد بود حداقل بقیه حرف برفین ومشکلی که پیش اومده رو امشب میفهمیدم
۲ سال پیشنمیدونم
0پشمکام
۲ سال پیشرمان خوان
0یا ابلفظل واقعا نمی دونن چی بگم شوک بهم وارد شده
۲ سال پیشفاطمه
1چه حقه بازی بود این الک چه خوب که برفین تونست ذات اصلی الک بفهمه حالا با زال نقشه کشیدن همه به فنا بدن ☠😎
۲ سال پیشNarges.g
1ابلفضلی برگااام -- تف تو روحت الکساندر واتسووون، انشالله خرس قطبی بیاد و تو چرخ گوشت بندازتت
۲ سال پیشفیونا
2عجب نامردی بوده این الک و خودش و خوب نشون می داده! (:پارت امروز یه ذره کم نبود؟🥺
۲ سال پیشالینا
5الک قرمساق
۲ سال پیشحدیث
2از این قشنگ تر نمیتونستی بگی دهنت گل🍉
۲ سال پیشم.ر
0😬😬
۲ سال پیشدنیا
1عالی داری پیش میری ملیکا جان ❤️ درپارت های آینده همه چی برامون روشن میشه👌🏼🤲🏼 موفق باشی عزیزم❤️🫶🏼
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

برفینِ زال
1بر پدرت لعنت الک میدونستم یه کاسه و زیر نیم کاسه ای تو کارت هست.