به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و سوم :
الکساندر هم در برابر ادوارد اسلحهاش را کشید. حالا هر دو، مرگ را به هم وعده میدادند. نگاهی به اطراف انداختم. همهی افراد مسلح، منتظر بودند یکی از این دو بمیرد و بعد پشت آن یکی صف ببندند. به دو مردی که حالا نقابهایشان افتاده بود و با نگاههایی پر از نفرت به هم زل زده بودند نگاه کردم. نفس در سینهام سنگین شد. چیزی نمانده بود تا نمایش اصلی آغاز شود. لبم را گزیدم تا مبادا لبخند ملیحم، مرا Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

برفینِ زال
0اوه اوه دخترم میخاد بیشتر با زال وقت بگذرونه😁🥰