به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و چهارم :
لحظهای چشمانم را بستم، انگار که بخواهم با تمام سلولهای پارهپارهام عهد ببندم. چشمانم را باز کردم. درِ قرمز؛ بالایش جعبه قرار داشت. فاصلهای که انگار به اندازه صد سال بود. همهچیز تار بود. دیوارها تاب میخوردند. زمین زیر پایم میلرزید. اما باید راه میافتادم. باید راه میافتادم... نه به خاطر خودم، نه به خاطر انتقام، نه به خاطر الکساندر... بلکه برای اینکه نگذارم این سیستم کثیف، ای
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل
2آخه زال ❤️ 🔥 حس میکنم صاحب تمام ماجرا رو به برفین نگفته یا یه جاهاییش دروغ گفته دمتون گرم خانم کاظمی عزیز مثل همیشه عالی
۲ سال پیشنرگس
0نهههه خواهش میکنم این بلا رو سر زال نیار
۲ سال پیشدنیا
1الهییییی🥲🥺 اینکه مامان برفین رو زجرکش کردن خیلی بد بود ولی اون قسمتی که از نامه *** کرده بود یکم شک برانگیزه نکنه صاحب بازم برفینو گول بزنه؟
۲ سال پیشنمیدونم
0عالیه خانوم کاظمی عالی
۲ سال پیشفاطمه
1بسیار پارات عالی بود بلاخره راز های برفین مشخص شد کی بود و همینطور مادر ولی اون قسمت نامه شک دارم به قول برفین چیزی بود که صاحب نمیخواست برفین بخونه و اینکه یه درخواست میشه زال خوب بشه 🥺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0من هنوزم چرندیات صاحب رو باور ندارم و فکر میکنم که صاحب فقط داره از برفین و زمهریر انتقام میگیره و به فکر خودشه و گاهی اوقاتم که مهربون میشه یا به نعفشه یا هم عذاب وجدان میگیره!