به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد :
نادیا جیغ زد:
- بسه!... بس کن... خفه شو...
ماشه را کشید، سریع اسلحه را به سمت پنجره گرفتم. پنجره با صدای وحشتناکی شکست. با وجود دردی که در تنم در جریان بود در برابرش مقاومت میکردم. نادیا همچنان سعی میکرد از دستم رهایی یابد. ناراحت بود و مغزش به درستی کار نمیکرد. نمیدانست چه کاری میکند. احساساتی شدنش به نفع من بود. برای بیشتر او را نارحت کنم، لبخندی زدم و کنار گوشش پچ زدم: «میخوا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
الک و گوگولی بودن؟ یه نگاه به عکسش بنداز خواهر این به همه چی شبیه جز پسرای گوگولی💀😁
۴ ماه پیشدنیا
0و بازم معمایی دیگر🤲🏼
۲ سال پیشبرفینِ زال
0یچیزی نویسنده برفین که ۲۰ سال بیشتر نداره چرا عکس شخصیتش بزرگساله؟
۲ سال پیشAa
0عالی بود تشکر👏🙏💐
۲ سال پیشفاطمه
0وات🤯 الان آدم برفی چی گفت فعلا نمیتونم چیزی بگم چون اونقدر شوک کنند بود که حرفی ندارم
۲ سال پیشالی
2به قدری رمز و راز هست که دیگه نمتتتتتونم وای عالیهههه
۲ سال پیشNarges.g
2یاخدا ، چرا هی پیچیده تر میشه؟.. وای نویسنده کی به آخرش می رسیم
۲ سال پیشسهیل
2آقا روز به روز معماهای بیشتر و پیچیده تر 👏👏👏👏👏👏 دست مریزاد
۲ سال پیشزهرا
1مثل همیشه عالی 😍
۲ سال پیشفیونا
3فقط می تونم بگم اوه مای گاد! حرف دیگه ای ندارم...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیلین
0الک پسر ناز و گوگولی نمیدونی این شیطان چه نقشه ای برات داره 🙂 ↔️😫