پارت هشتاد :

نادیا جیغ زد:
- بسه!... بس کن... خفه شو...
ماشه را کشید، سریع اسلحه را به سمت پنجره گرفتم. پنجره با صدای وحشتناکی شکست. با وجود دردی که در تنم در جریان بود در برابرش مقاومت می‌کردم. نادیا همچنان سعی می‌کرد از دستم رهایی یابد. ناراحت بود و مغزش به درستی کار نمی‌کرد. نمی‌دانست چه کاری می‌کند. احساساتی شدنش به نفع من بود. برای بیشتر او را نارحت کنم، لبخندی زدم و کنار گوشش پچ زدم: «می‌خوا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلین

    0

    الک پسر ناز و گوگولی نمیدونی این شیطان چه نقشه ای برات داره 🙂 ↔️😫

    ۴ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    الک و گوگولی بودن؟ یه نگاه به عکسش بنداز خواهر این به همه چی شبیه جز پسرای گوگولی💀😁

    ۴ ماه پیش
  • دنیا

    0

    و بازم معمایی دیگر🤲🏼

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    0

    یچیزی نویسنده برفین که ۲۰ سال بیشتر نداره چرا عکس شخصیتش بزرگساله؟

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی بود تشکر👏🙏💐

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    وات🤯 الان آدم برفی چی گفت فعلا نمیتونم چیزی بگم چون اونقدر شوک کنند بود که حرفی ندارم

    ۲ سال پیش
  • الی

    2

    به قدری رمز و راز هست که دیگه نمتتتتتونم وای عالیهههه

    ۲ سال پیش
  • Narges.g

    2

    یاخدا ، چرا هی پیچیده تر میشه؟.. وای نویسنده کی به آخرش می رسیم

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    2

    آقا روز به روز معماهای بیشتر و پیچیده تر 👏👏👏👏👏👏 دست مریزاد

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    مثل همیشه عالی 😍

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    3

    فقط می تونم بگم اوه مای گاد! حرف دیگه ای ندارم...

    ۲ سال پیش
کپی شد!