پارت هفتاد و یک :

صدایم شکست و سرم را پایین انداختم. بغضم راه گلویم را بسته بود. اشک‌هایم مثل بارانی بی‌وقفه روی گونه‌هایم جاری شدند. دلشکسته ادامه دادم: «دیگه نمی‌خوام اذیتم کنی... عذابم بدی... و وادارم کنی دست به کارهایی بزنم که خودم نمی‌خوام.»
صاحب قدمی جلو گذاشت که جیغ کشیدم:
- نزدیک نشو! اگه جلو بیای با همین چاقو می‌کشمت.
با دستانی که از ترس و خشم می‌لرزیدند چاقویی که به دست داشتم را بالا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دنیا

    0

    آخیییی🥲 ببین چقدر دلتنگ مادرشه بچم🥲🫠

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    0

    عالی عزیزم 😍بیچاره برفین

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    عااالی

    ۲ سال پیش
  • Narges.g

    1

    انقدری این رمان جذابه که هروقت هرپارت رو شروع به خوندن می کنم تودلش رمان میرم و ازاطرافم غافل میشم..پارت جذابی بود

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    😇🙂

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون عالی بود👏🙏💐

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    دلم برای برفین شکست با این که مادرش مرد برف همچون مادر خودش میدون 🥺 چه زندگی سختی 😢

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    5

    به خاطر زمهریر، برفین به جای این که به آغوش گرم مادرش پناه ببره، روی برف های سرد می خوابه و به مادرش فکر می کنه🥲💔❄️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️