پارت هفتاد و چهارم :

بعد رو به ادوارد، با اعتماد کامل ادامه دادم: «با اینکه فقط یه دختر بچه بودم، کارهایی کردم که هیچ‌کدوم از شما نتونستید...»
سپس، سرد و حساب‌شده افزودم: «شاید جوونم. شاید تازه‌کار به نظر بیام. ولی همین تازگی، شاید تنها چیزیه که باعث شده یخ تا حالا کاری با من نداشته باشه... دشمنای زمهریر هنوز منو نمی‌شناسن... و این یعنی برگ برنده.»
جولیا آرام به سمتم آمد:
- شاید واقعاً حق با برفین بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فیونا

    0

    معلوم نیست باز چه نقشه ای داره این اشک سرما...

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    5

    ای وایِ مننننننن قشنگ اونجایی که داشتم استرس میگرفتم تموم شد ای خدا😭😂😂

    ۲ سال پیش
  • مهشید

    6

    جووون😂😂😂همینجوری موقعیت برا کشتن پیش میاد عااالی😂😂😂😂😂یه روز باید تو خماری پونزده دقیقه بمب بمونیممم😂💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️