به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و هشتم :
با لحن سرد و خشک، خیره به چشمان بارانیام گفت: «حتی یک صدم ثانیه هم به خاطر اون بلاها پشیمون نیستم... مادرت تو رو به مورد اعتمادترین فرد ممکن سپرد!»
خشمگین به سینهاش کوبیدم و تقریباً فریاد زدم: «چرا؟!»
فریادم باعث شد چند نفری به سمتمان بچرخند، به زبان روسی با یکدیگر حرف میزدیم و همین باعث میشد هیچکدام چیز بسیاری از حرفهایمان نفهمند. شاید هم نمیخواستند بفهمند. در هر صورت
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0چی شد اخ مگه کشک که بتونی اشک سرما بیرون کنی البته از الان باید بگم منتظر مرگت باش چون خودت خواستی ☠
۲ سال پیشنفیسا
0مثل هر روز عااالی بود عزیزم
۲ سال پیشدنیا
0دست مریزاد خانوم کاظمی بازم گل کاشتین🥹🤍✨
۲ سال پیشفیونا
3آخی بچم زال رو تو خواب هم می بینه😂❤️
۲ سال پیشSara
0رمان عالیه خیلی هم جالبه
۲ سال پیشAa
0👏👏👏🙏💐
۲ سال پیشرمان خوان
0عالللللللللللللللی❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشم.ر
0🫢🫣🫣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Kimia
1شیییی نوزززززز شیییی نوزززز شییی نوزززززز💀