به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و هشتم :
ادوارد جلوتر از همه حرکت کرد. در را باز کرد. همه وارد خانه شدند، در آخر هم من وارد شدم و در را بستم... کسی حتی یادش به این نیامد که من زنده هستم. هیچکدام برایشان مهم نیست. اصلاً چرا باید برایشان مهم باشد؟! نگاهی به سراسر خانه انداختم. یک خانهی ساده به رنگ آبی و سفید. چیدمان خانه را دوست داشتم. به ادوارد نمیخورد اینقدر با سلیقه باشد. گمان کنم این کار همسرش و یا خدمتکارها باشد. همین طور داشتم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
برفینِ زال
0فقط اون حرف صاحب🥲❤️ 🔥
۲ سال پیشدنیا
0اقا تا اینجای کار همه چی عالی بوده موفق باشی نویسنده جانم😍😉
۲ سال پیشفیونا
5اون صاحب جوون با تعریفی که برفین از صاحب الان داره، زمین تا آسمون فرق می کنه! فقط اون جایی که گفت "قلبم و شکستی برف؟!... اشکال نداره، لااقل بگو با خورده شیشه هاش چیکار کنم؟"🥺💔
۲ سال پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
من خودم به شخصه عاشق این دیالوگم🥹
۲ سال پیشرمان خوان
1این رمان علیه امیدوارم برلین قوی بمونه بتونه زندگی تو جامعه رو با بگیره پر قدرت ادامه بدید
۲ سال پیشAa
0ممنون عالی بود👏🙏
۲ سال پیشفاطمه
1قضیه چیه چرا زال تمرینات خیلی سخت به برفین مید چه چیزی زال را به فکر مشغول کرد 🤔 به گذشته صاحب بریم صاحب چجوری زنده میمونه آیا سمانه کمک میکن 🧐
۲ سال پیشنمیدونم
2من برفین و (لورن گری) تصور میکردم 🤣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0اگه یکی شون پسر این ادوارد بوده پس احتمالا بقیه هم مرتبط با رئیس ها بودن