بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و هفتم :
فصل 36
احسان داخل کافی شاپ نشسته و در حال سیگارکشیدن به چهره درهم پرهام می-نگریست. سیگار را لای دو انگشتش گذاشت و گفت:
ـ دو سال پیش بهم گفتی میخوای ازدواج کنی تعجب کردم گفتم پرهام شوخی میکنی یا جدی میگی، گفتی به خدا راست میگم، خوانوادم یه دختر خوب برام پیدا کردن و میخوان باهاش ازدواج کنم. گفتم این کارو نکن، گفتی چرا؟ گفتم الان وقت زن گرفتن نیست. نمیگم هیچ وقت ازد
لطفا صبر کنید...
