پارت پنجاه و هفتم :

فصل 36
احسان داخل کافی شاپ نشسته و در حال سیگارکشیدن به چهره درهم پرهام می-نگریست. سیگار را لای دو انگشتش گذاشت و گفت:
ـ دو سال پیش بهم گفتی می‌‌خوای ازدواج کنی تعجب کردم گفتم پرهام شوخی می‌‌کنی یا جدی می‌‌گی، گفتی به خدا راست می‌‌گم، خوانوادم یه دختر خوب برام پیدا کردن و می‌‌خوان باهاش ازدواج کنم. گفتم این کارو نکن، گفتی چرا؟ گفتم الان وقت زن گرفتن نیست. نمی‌‌گم هیچ وقت ازد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!