بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و هشتم :
تکلیف الهه مشخص نبود. هر بار در برابر سوالات مادر و پدرش که چرا پرهام برنمیگردد دلیلی میتراشید. دیگر از دلیل آوردن خسته شده بود. تصمیم گرفت این بار که پرهام برگشت تمام سنگهایش را با او وا بکند. هفته بعد احسان و پرهام بازگشتند. پرهام از خانه مادرش زنگ زد و گفت:
ـ الهه! سلام. من اومدم خونه مادرم. ناهار اینجاام. شب میام خونه خودمون.
الهه غمگین شد. هر بار که پرهام بر میگشت به
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1پرهام وای پرهام یعنی نمی فهمه احسان ازصدتادشمن بدترعالیه خانمی فقط شمااطلاعیه نوشتی زوج ولی کامنت نوشتیدفردپارتگذاری میشه