بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و دوم :
پرهام داخل فرودگاه دبی، با چهره خندان نسیم روبه رو شد که با دسته گلی در دست به او نزدیک و نزدیکتر میشد. زیباتر و طنازتر از گذشته شده بود. چهره الهه مقابل چشمانش جان گرفت. نباید به او خیانت میکرد. آرام به احسان گفت:
ـ این، اینجا چی کار میکنه؟
احسان لبخند زد:
ـ من بهش گفتم بیاد. ناسلامتی هم وطنیم.
نسیم نزدیک آنها شد. با احسان دست داد و خنده کنان گفت:
ـ شما دو
لطفا صبر کنید...
