پارت چهل و چهارم :

تلفن زنگ خورد. الهه دست از ظرف شستن کشید و گوشی را جواب داد:
ـ بله؟
ـ سلام الهه خانوم! من پسرعموی پرهامم.
ـ سلام. حال شما؟
ـ ممنونم. یه کمی حال پرهام به هم خورده آوردمش بیمارستان.
نفس در سینه الهه حبس شد:
ـ بیمارستان؟! مگه چش شده؟!
ـ چیزی نیست. دلش خیلی درد می‌‌کنه. پرهام می‌‌گه با خودتون پول بیارین.
الهه تندی گفت:
ـ کدوم بیمارستانه؟
نفهمید چه‌‌طور حاض

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    خسته نباشی نویسنده عزیزم عالی بود ❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    0

    واقعا که بعضی از خواهر شوهرها خیلی پرو ان خداقوت نویسنده جان❤

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!