بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و هشتم :
الهه از دیدن کودکش سیر نمیشد. شش ماه گذشته بود. دانیال را یک لحظه عمههایش زمین نمیگذاشتند و آقا کریم و سیما مرتب قربان صدقهاش میرفتند. نگین با حرص میگفت:
ـ حالا نوبت لوس کردن این بچه رسیده. کاش تو و پرهام یه جایی زندگی میکردین که دست اینا به بچهتون نرسه. تازه پرهامو سر به راه کرده بودی.
الهه با نگرانی چشم به زمین دوخته بود و فکر میکرد که نگین چهقدر ساده است.
لطفا صبر کنید...
