پارت چهل و هشتم :

الهه از دیدن کودکش سیر نمی‌‌شد. شش ماه گذشته بود. دانیال را یک لحظه عمههایش زمین نمی‌‌گذاشتند و آقا کریم و سیما مرتب قربان صدقه‌‌اش می‌‌رفتند. نگین با حرص می‌‌گفت:
ـ حالا نوبت لوس کردن این بچه رسیده. کاش تو و پرهام یه جایی زندگی می‌‌کردین که دست اینا به بچهتون نرسه. تازه پرهامو سر به راه کرده بودی.
الهه با نگرانی چشم به زمین دوخته بود و فکر می‌‌کرد که نگین چه‌‌قدر ساده است.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!