پارت یک :

فصل 1
پرهام بچه بغل کلید را در قفل در چرخاند و با احتیاط داخل خانه شد. دانیال را به اتاق برد و روی تخت خواباند. نگاهی به صورت معصوم او انداخت و انگار یاد کسی افتاده باشد، خم شد و صورت پسرک را بوسید. داخل اتاقش رفت. خسته بود از کار روزانه. خسته از یکنواختی از زندگی و خسته از.... چشمش به قاب عکس روی میز افتاد. آرام آرام نزدیک آن شد. مدتی فقط به عکس خیره ماند و سپس انگشتانش را با احساس بر روی زوایای مختلف صورت او کشید. این تصویر چه از جانش می‌خواست؟ چرا او را به حال خود رها نمی‌کرد؟ چشمان سیاه و براق الهه قلب او را شکسته‌تر می‌کرد. خطوط چهره‌اش در هم رفت. چهره زیبا و خندان او را از نظر گذراند و چشمان اندوهبارش را به آرامی بست.
تلفن به صدا درآمد. حوصله پاسخگویی نداشت. دلش نمی-خواست خلوت عاشقانه‌اش را بر هم زند. آن روز یکی از روزهایی بود که به ندرت اینقدر کسل و افسرده می‌شد. صدای مادرش روی پیغامیگیر رفت: «پرهام جان! پس کی می‌‌خوای برگردی؟ می‌‌خوای منو چشم انتظار دیدنت راهی گور کنی؟ شش ساله که گذاشتی رفتی. آخه این انصافه؟»
مادرش گریه کرد.
قلب پرهام به درد آمد. به طرف تلفن رفت و همین که گوشی را برداشت، بوق اشغال پخش شد. اخم‌‌هایش را در هم فرو برد و فکر کرد. تا کی باید به این زندگی ادامه می‌‌داد؟ شش سال از آن روزها گذشته بود. او دیگر آن جوان خام و بی‌‌تجربه پر شر و شور نبود. عوض شده بود. همان‌‌طور که الهه می‌‌خواست اما افسوس که دیگر مال او نبود. چه می‌‌کرد؟ می‌‌رفت یا می‌‌ماند؟ شاید وقتش رسیده بود که باز گردد. روی کاناپه دراز کشید و کم کم خواب به سراغش آمد.
صبح بود که با چیز نرمی که به صورتش خورد، چشم باز کرد. چشمش به صورت دانیال کوچولو افتاد که با لبخندی شیرین به کارش ادامه می‌‌داد. پوست صورتش در اثر تماس با پری که دانیال روی آن می‌‌کشید، قلقلک می‌‌خورد. تندی روی مبل نشست و دانیال را به خنده انداخت. با رویی باز دستانش را باز کرد و دانیال خود را بغل او انداخت.
یک ماچ بزرگ از صورت دانیال کرد و گفت:
ـ صبح بخیر!
دانیال با لبخند گفت:
ـ صبح بخیر!
همان‌‌طور که او را در آغوش داشت از جا برخاست و به اتفاق هم آشپزخانه رفتند. رو به دانیال گفت:
ـ الان یه صبحونه مفصل می‌‌خوریم و بعدم می‌‌ریم کجا؟... کجا؟
دانیال با شادی گفت:
ـ خونه خاله مریم.
ـ آفرین پسر خوب!
پرهام او را پایین گذاشت.
ـ بذار چایی رو آماده کنم.
کتری را پر از آب کرد و نگاهش به دانیال افتاد. دستش را به سمت کابینت دراز کرده و موهای سیاهش روی سر شانه‌‌اش ریخته بود. به فنجان مخصوص او که بالای اپن بود نگاه کرد و لبخند زد. فنجان را دست او داد.
ـ بفرما! اینم فنجونت. چیز دیگه‌‌ای نمی‌‌خوای؟
دانیال با غصه گفت:
ـ دوست دارم قدم بلند باشه... مثل تو!
ـ دانیال جان! تو فقط نه سالته. هر موقع سن من رسیدی هم قد من می‌‌شی.
دانیال اخم کرد و دست به سینه گفت:
ـ نمی‌‌شه مثل کارتونا من یه‌‌دفعه بزرگ شم... یا مثلاً تو کوچیک شی؟
ـ دانیال جان! انقدر دوست نداشته باش زود بزرگ شی... چشم رو هم بذاری هم سن و سال من شدی.
دانیال چشمانش را با شیطنت بسته و باز کرد. پرهام متعجبانه نگاهش می‌‌کرد.
ـ چشمامو بستم پس چرا بزرگ نشدم؟!
پرهام با لحنی طنز گفت:
ـ این یه ضرب المثله، واقعی که نیست.
ـ ضرب المثل چیه؟
نگاه پرهام به ساعت دیواری افتاد. به دانیال که منتظر جوابش بود، نگاه کرد و گفت:
ـ آخ! دیر شد. زودتر حاضر شو بریم خونه خاله مریم.
دانیال دلخورانه گفت:
ـ من که جوابمو نگرفتم.
ـ تو راه بهت می‌‌گم. فعلاً بیا سر میز. دیرمون شد.
***
مریم جلوی در ایستاده و دست دانیال را در دست داشت. با مهربانی ‌‌گفت:
ـ یه روز که دانیال پیشم نمیاد دلم براش یه ذره می‌‌شه.
سعید لبخند زنان به دانیال گفت:
ـ میای پسر من و خاله مریم شی؟
دانیال سرش را به علامت منفی تکان داد. پرهام دست نوازشی بر موهای دانیال کشید. سعید نگاهی به پرهام انداخت و سر به سر دانیال گذاشت:
ـ تو که باباتو اصلاً نمی‌‌بینی. همهَ‌‌ش پیش خاله مریمی. یه بارکی بیا پسر ما شو دیگه... از باباتم بیشتر بهت می‌‌رسیم.
مریم گفت:
ـ اِ سعید! چی کار داری بچه رو...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    عالی و بینظیر است

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    بنظرتون رمان جالبیه ک بخونم یا نه؟

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رمان عاشقانه و در عین حال آموزنده‌آیه❤️

    ۱ سال پیش
  • سما

    0

    خوبه عالی اجتماعی هستش

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • مطهره

    1

    فعلا بد نبود ولی حس میکنم رمانش خشکه یکم نمیدونم

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    0

    هنوز طوفانی نشده😉

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    0

    پارت بعدی نظر میدم😉

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
  • Niyayesh

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • فریده

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    عالیییییی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • مبین

    0

    فعلا که رمان جالبی به نظر میاد

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • Hasti

    0

    Cool

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    خیلی این رمان و دوست دارم✨

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤🌺

    ۲ سال پیش
  • ارام

    0

    فعلآ که معلوم نیست تا ببینم بعدش چیمیشه

    ۳ سال پیش
  • ا ویسی

    0

    این داستان و دوست دارم موفق باشید

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!