بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت دوازده :
سرم درد میکرده اما براتون غذا درست کردم. تو داری بی انصافی میکنی...
ـ مامان! چرا متوجه نمیشی؟ من دوست داشتم وقتی صبح بلند میشم که برم مدرسه کنارم باشی. منو ببوسی. با لبخند راهیم کنی. وقتی از مدرسه بر میگردم مثل دوستای دیگهم که مادراشون بوی غذا تو خونه راه میندازن منم بوی غذا حس کنم. بشینی کنارم و برام صحبت کنی، بگی که دوستم داری. بگی که چهقدر برات عزیزم اما این
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی قلمت خوب روانه ،داستانتم خیلی واقعی ،قابل درک ولمس و منطبق با جامعه ایرانی هست