پارت دوم :

پرهام صورت دانیال را بوسید. سفارشاتی به او کرد و همراه سعید به محل کارشان رفتند.
***
سعید در حال رانندگی می‌‌گفت:
ـ آخه من به تو چی بگم؟ با پسرت چی از جون زندگی من و زنم می‌‌خواین؟
پرهام همان‌‌طور که به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانش را بسته بود، گفت:
ـ باز چی

دوستان عزیز، به دلیل چاپ رمان و درخواست نویسنده، این رمان دیگر عضو جدید نمی‌پذیرد و دسترسی به مطالعه رمان نیز قطع شده است. از همراهی و درک شما متشکریم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sedi

    2

    🤔🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • فریده

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • Hasti

    0

    Not bad

    ۲ سال پیش
  • مارال نامی

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
  • راضیه

    0

    خوب هست

    ۳ سال پیش
  • زلاله

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • فربد

    0

    قلم زیبایی داری..........

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!