پارت پنجاه و یک :

کوله رو توی بغلش گرفت و تا دستش‌و روی زیپ کوله گذاشت، بند دلم پاره شد و انگار یه سطل آب جوش روی سرم خالی کردن.
یعنی به همین زودیا قرار بود بو ببره؟!
نبض شقیقه‌ام همزمان با ضربانِ غیرقابل شمارش قلبم درهم آمیخته شد.
اگه همینجا و توی همین ماشین از ماجرا خبردار می‌شد، بی‌شک نمی‌تونستم قضیه رو ماست‌مالی کنم.
هیچ راه فراری هم نداشتم جز...!
نامحسوس خودم‌و به درب ماشین چسبوندم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    مگه مهراب نمیتونست ذهنشو بخونه؟ خب پس الان باید بفهمه دیکه نه؟

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهراب چِش شده یعنی؟

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    الان باید به این بچه هم مشکوک بشم، از دست تو حدیث😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به همه مشکوک بشید😂

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    من پارت قبلی فاتحه آنیل رو خوندم اما انگار زود خوندم😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از دست تو 😂🫢

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    وایی اینجور که پیداست این آشوب هم غذایی داره 😈مرسی حدیث خیلی خوب بود 💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🌹

    ۲ ماه پیش
  • دیانا

    1

    وای وای وای که چقدر دلم لرزید بخاطر واکنش مهراب. ولی بازم تو خوب موقعیتی اومد دختره.

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببینیم چه می‌شود امشب🔥

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    0

    شارلالا لالا شارلالالا🔥💓

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    1

    یعنی مهراب با اشوب چی کار میکمنه به خواطر طلا ها وای اشوب یه کمی مغز نداری خوب دختر بزار باهات خوب تاکنه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه بتونه کیف‌و رد کنه فعلاً خطر هم رفع می‌شه

    ۳ ماه پیش
  • Donya

    1

    من هنوزم برام سوال مگ مهراب نگفت هر وقت بمن فکر کنی متوجه میشم آشوب که دائم داره به مهراب فکر میکنه و هزار تا نقشه تو سرشه چطور الان مهراب متوجه نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اینم خودش یه معماست

    ۳ ماه پیش
  • ابی

    0

    واااای دیگه انتضارررر ندارنممم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انتظار چی؟

    ۳ ماه پیش
  • ابی

    1

    ادامه داستان .خیلی مشتاقم😅🥹😁

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فرداشب پارت داریم🌹

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    1

    میخواد دزدی رو بنداره گردن اون دختره اما مهراب. میفهمه و وای وای وای

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حقیقتاً از واکنش مهراب می‌ترسم😂

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    دزدی رو میندازه گردن اون😂😂💚

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    منظورت از اون کیه؟😂

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    فکرخوبیه بگه کسی کیفو برداشت دررفت ولی خطر ازبیخ گوشش رد شد. ممنون خداقوت زیبا بود.

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نباید فراموش کنیم که مهراب می‌تونه همه چیزو می‌بینه و از همه چیز خبردار بشه...پس زوده از الان بخاطر دفع شدن خطر خوشحالی کنیم!🫠

    ۳ ماه پیش
  • آتانازدلارام

    0

    راست میگیا شایدم مهراب همه چیزو دیده خودش وزده به نفهمی با خودش میگه بذار ببینم این دختره خول چیکار میخواد بکنه آخرش گوششو میپیچونم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعید نیست

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ای وای آشوب میخواد یه گند دیگه بزنه 😁😅 چقدر باید حرص خرابکاری های آشوب رو بخورم تا کی خدایا از دست این بچه😩🙀

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انصاف نداری😂بچه‌م اولین باره خرابکاری کرده خدایی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    باور کن اونقدری که استرس کارهای آشوب رو دارم واسه بچم ندارم😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهی عزیزم🫠

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    از آشوب هر کاری بر میاد غیر قابل پیش بینیه این دختر🤣، عالی بود ممنون از نویسنده عزیز 🥰رمانتون محشرههه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربون شما🧡

    ۳ ماه پیش
  • راز

    0

    کارش درست بود آشوب، ولی بیچاره بد گیر افتاد حالا ببینیم ی راه خوب پیدا میکنی نجات بدی خودتو حتما تو میتونی آشوب تو میتونی

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا معلوم می‌شه👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • راز

    0

    ای آشوب ببینیم حالا چکار میکنی

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم بتونه کوله رو رد کنه یطوری

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️