دوست داشتی؟
رمان طنز کتونی سفید اثر حدیث بلیار

رمان کتونی سفید

  • زبان فارسی
  • 557.1K 👁
  • 1.5K ❤️
  • 6.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

داستان راجب دختری به اسم پگاه هست که بخاطر یک سری شرایط، خودش رو به شکل و شمایل پسر در آورده و به دلیل کشته شدن مادرش توسط پدرش، از پدرش متنفر میشه و بخاطر همین یک روز به شدت با پدرش بحثش میشه و پدرش از خونه پرتش می‌کنه بیرون. در این بین وقتی آواره کوچه و خیابون شده با پسری به اسم کیسان رو به رو میشه و با پیشنهادی که کیسان میده به عنوان پرستار وارد عمارت کیسان اینا میشه تا از رفیق افسرده‌ی کیسان پرستاری کنه ...

پارت اول

با اون چشم های عصبیش بهم فهموند که حتما پدرم رو در میاره.
پوزخندی زدم و ابروهامو با پیروزی براش تکون دادم.
همچنان نگاهم زوم دختره بود..
خون از سرو صورتم میچکید و خارشِ دماغم زیادتر شده بود. بنابراین انگشت اشاره ام رو کردم تو دماغم و دوبار به صورت دورانی چرخوندمش.
دماغم رو باصدای بلندی کشیدم بالا که دختره با چندش نگاهم کرد و روبه داداش لنگ درازش گفت
- نگاه کن صادق! زدی دک و پزش رو آوردی پایین، حداقل نذاشتی تصمیمم رو بهش بگم!
ابروهام از شدت تعجب بالا رفتن!
پس حدسم درست بود، بدجوری درگیرم شده بود و رو نمیکرد.
متفکر دستی به ته ریشم کشیدم که با صدای بدی که اثر کوبیده شدن تبلتِ نصرالله بر روی میز بود، صد و هشتاد درجه پریدم بالا
- خب خب بنده با کمال میل منتظر شنیدن حرف هایتان هستم.
زیر چشمی به داداش دختره نگاه کردم که یک لحظه به طور ناگهانی نگاهش توی نگاهم قفل شد.
دماغمو براش باد کردم که با چشم غره رو ازم گرفت و خطاب به نصرالله گفت
- ایشون!
با انگشت اشاره اش بهم اشاره کرد و غرید
- برای سومین بار مزاحم خواهر بنده شده و من به هیچ عنوان از گناهش نمیگذرم!
یه جوری حرف میزنه انگار من از خودش خواستگاری کردم نه از خواهرش!
نصر الله دست هاش رو توی هم قلاب کرد و گفت
- ایشان اصلا پسر نیستند که شما به خاطرش حرص میخورید.
با کلافگی و حرص نگاهم رو از نصرالله گرفتم و گفتم
- ایشون بیش از حد..
نصرالله مشتش رو کوبید به میز و داد زد
- سلیمی؟ گندت بزنن سلیمی بیا این کودک هفت ماهه را از این اینجا ببر.
در اتاق باز شد و سلیمی با اون کله کچلش به سمتم اومد و با زور از کلانتری پرتم کرد بیرون.
به شدت از دست سلیمی عصبانی بودم و اون با نیش باز نگاهم میکرد.
طی یک حرکت به سمت سلیمی حجوم بردم و کله ام رو چسبوندم به کله اش و با تحدید گفتم
- جلوی چشمام نباش تا نزدم این دوسه تا دندوناتو نشکوندم!
اشک توی چشماش جمع شد و سریع رفت داخل کلانتری.
هوف عصبی کشیدم و دستی به دماغم که خون ازش میچکید زدم.
شده یک روز بدون دردسر مخ بزنم؟
مارو باش که همیشه فکر میکنیم روزی دو سه بار میشه مخ زد!
با صدایی که از پشت شنیدم، عقب گرد کردم که چشمم خورد به همون پسره و خواهرش؛ کمی جلو رفتم و با تاسف گفتم
- عوض اینکه بزنی منو لت و پار کنی، حواست به خواهرت باشه که ...
پرید وسط حرفم و تک خنده ای کرد و گفت
- اول اینکه حرف دهنت رو بفهم پگاه خانم، یا نه ببخشید آقا پیام؟
عصبی و غضبناک نگاهم رو به سختی ازش گرفتم و به هر طریقی که بود سعی کردم ازشون دور بشم.
پنچر شده بودم به واضح!
یه گزینه فوق العاده رو از دست داده بودم و بادم حسابی خوابیده بود.
با نومیدی از کلانتری دور شدم و رسیدم به جلوی درِ خونه مش طالب اینا.
سرم رو با تاسف تکون دادم و زنگ رو فشردم.. اونقدر فشردم که دکمه زنگ گیر کرد و صدای زنگ مدام تکرار میشد.
نگاهم رو دوختم به سقف که یهو در با شتاپ باز شد و کفگیر معروف طاهره محکم خورد به سرم.
با اینکه دردم گرفته بود، اما به روی خودم نیاوردم و با اخم طاهره رو کنار زدم و داخل خونه شدم
- خبر مرگت مگه الان نباید سرکار باشی؟
بدون اینکه جوابش رو بدم، رفتم توی آشپزخونه و بطری آب رو یه نفس سرکشیدم.
هنو دوقورتوم هم کوفت نکرده بودم که با نیشگون ریزی که طاهره از کمرم گرفت داد بلندی کشیدم و در یخچال رو با خشم بستم
- چته طاهره، چرا هاپو شدی باز؟!!
طاهره که عصبی شده بود از لقبی که بهش دادم، سیلی محکمی به یه طرف صورتم زد و با خشم گفت
- برای بار دیگه حاضرجوابی کنی به خدا قسم زنده ات نمیذارم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کتونی سفید

حدیث بلیار : ۸ ماه پیش

درود عزیزانم 🌸💕
بالاخره رمان کتونی سفید هم بعد از هشت ماه به پایان رسید.
جا داره یه تشکر ویژه بکنم از مخاطبانی که پرانرژی توی هر شرایطی رمان رو دنبال کردن و با کامنت های قشنگ شون برای نویسنده شون انرژی فرستادن🥰❤️
درسته که هشت ماه با تک تک کاراکترهای رمان؛ زندگی کردیم، اما به قول شاعر: هر آغازی در نهایت یه پایانی داره :)
لذت بردم از شریک شدن لحظاتم با شما عزیزان🙃 امیدوارم تحت هیچ شرایطی امید و روحیه تون رو از دست ندید و پرقدرت و مصمم برای حفظ ایران عزیز و پایداری امنیت در سرتاسر کشور، دعا کنید❤️
در ادامه باید عارض باشم خدمت تون که؛ اگر امکان انتشار رمان جدید توی شرایط فعلی وجود داشت، رمان جدید به اسم «آشوب» انشاالله طی هفته های آینده منتشر خواهد شد.
در نهایت برای اطلاع از تمامی اخبار مربوط به رمان جدید، حتماً توی کانال ***مون عضو بشید و اخبار رو دنبال کنید. به نشانی: ***

خیلی خیلی دوست تون دارم و تا انتشار رمان جدید، همگی تون رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم، یاعلی💓

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,472 رای
5 ★
89%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان کتونی سفید

  • زن حدیث

    0

    هرموقع میام تو این رمان خود به خود آهنگ سلام من به تو ایی یار قدیمی میاد تو ذهنم😂❤

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    علیک سلام😁

    ۷ روز پیش
  • زن حدیث

    0

    زن عادت داری خون به جیگرمون کنیاا😂💖

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه بابا

    ۷ روز پیش
  • سنا

    در پارت 10

    چطوری باید سکه جمع کرد

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از پشتیبانی سوال کن جانم

    ۲ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 400

    پگاه داداش کیسان باشه با پوریا هم مزدوج شه 💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 350

    پگاه بی جنبه فقط پوریا 😂💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️🙂

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 340

    هر بار میگم اخرشه باز پگاه یه چیزی رو میکنه . ولی نکنه پگاه به گذشته پوریا مربوطه برا همین اوردنش ینی از بچگی شیرین خوردش باشه میشه فامیلای مامانش باشن کیسان هم برا همین نزاشت عکس و ببینه 💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خیلی چیزا هست...

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 320

    جونم به امتحان کردنت اونایی که وا میدادن چی 😂💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂👌🏻

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 290

    نمیشه لپ تاب باز باشع و فضولی نکنی 😂💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صددرصد نه

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 270

    چقدر راحت میخابه 💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂🫢

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 260

    نگاش نکن فقط به پوریا نگاه کن 😁💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    رو پوریا کراشی؟

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 250

    ذوق دخترمون کور شد 💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    💔🫠

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 240

    ینی چقدر وضع زندگیش بد بود 🤔💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بد...

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 230

    سلین ناکس چه کلاه گشادی سرش گذاشت بدبخت پگاه من از تصور چیزایی که گفتی چندشم شد 😂💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کلاه رفت سرش 🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 220

    دلم میخواد عکسش ببینم الان 🙃💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عکس شخصیت‌ها تو چنل هست

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 210

    شوگره الان 😳💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کی رو می‌گی یادم نمیاد😂

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 200

    عه عه جلو دهنت و بگیر روانی 😑💚

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️