خلاصه رمان :
داستان راجب دختری به اسم پگاه هست که بخاطر یک سری شرایط، خودش رو به شکل و شمایل پسر در آورده و به دلیل کشته شدن مادرش توسط پدرش، از پدرش متنفر میشه و بخاطر همین یک روز به شدت با پدرش بحثش میشه و پدرش از خونه پرتش میکنه بیرون. در این بین وقتی آواره کوچه و خیابون شده با پسری به اسم کیسان رو به رو میشه و با پیشنهادی که کیسان میده به عنوان پرستار وارد عمارت کیسان اینا میشه تا از رفیق افسردهی کیسان پرستاری کنه ...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کتونی سفید - پارت 130
| پگاه | کلید رو از داخل قفل، بیرون کشیدم و تا درب رو به عقب هل دادم، کولاکی از خاطرات مثل پتکی داغ به صورتم برخورد کرد. بالاخره بعد از پنج سال برای اولین بار پا گذاشتم تو خونهی خودمون... خونهای که همون شب کذاییِ ربوده شدنمون توسط طاهره، ازش بیرون اومدم و تا همین لحظه حتی برای یکبار هم بهش سر...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان کتونی سفید - پارت 129
- سلام، خانوم فرهمند؟! با اندکی مکث، رد نگاه پوریا رو گرفتم و به عقب چرخیدم. و با دیدن مَردی چهارشونه با ریخت و قیافهای عجیب و صورتی که رد زخم و چاقو درش مشخص بود، بزاق دهنم رو با ترس فرو فرستادم. و برای لحظهای یاد اضطراب پنج سال پیش و ترس از اون موتوریه افتادم. سعی کردم نگاهمو روی چشمهای مشک...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان کتونی سفید - پارت 128
نگاهِ دو دل و پر از تردیدی به ساختمون انداختم. واقعاً نمیدونستم رفتنم به تهران بعد از دوسال کار درستیه یا نه؟ انگار یه نیروی ناشناختهای بیاختیار منو به سمت رفتن هُل میداد. از طرفی بهخاطر اصرارهای آرتان، یه جورایی تسلیم شده بودم و در واقع دیگه هیچ راه برگشتی از تصمیمم نبود. چمدون خودم و آرتا...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان کتونی سفید - پارت 127
با احساس گردن درد شدیدی از خواب پریدم. و گیج و منگ به فضای اطرافم نگاه کردم که تازه بعد از چند دقیقه متوجه موقعیت شدم. صندلی رو از حالت درازکش در آوردم و با چشمهایی که کم-کم داشتن به نور عادت میکردن، نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ساعت چهار عصر بود و حدوداً تا یک ساعت دیگه هوا تاریک میشد. دستی به...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کتونی سفید
درود عزیزانم 🌸💕
بالاخره رمان کتونی سفید هم بعد از هشت ماه به پایان رسید.
جا داره یه تشکر ویژه بکنم از مخاطبانی که پرانرژی توی هر شرایطی رمان رو دنبال کردن و با کامنت های قشنگ شون برای نویسنده شون انرژی فرستادن🥰❤️
درسته که هشت ماه با تک تک کاراکترهای رمان؛ زندگی کردیم، اما به قول شاعر: هر آغازی در نهایت یه پایانی داره :)
لذت بردم از شریک شدن لحظاتم با شما عزیزان🙃 امیدوارم تحت هیچ شرایطی امید و روحیه تون رو از دست ندید و پرقدرت و مصمم برای حفظ ایران عزیز و پایداری امنیت در سرتاسر کشور، دعا کنید❤️
در ادامه باید عارض باشم خدمت تون که؛ اگر امکان انتشار رمان جدید توی شرایط فعلی وجود داشت، رمان جدید به اسم «آشوب» انشاالله طی هفته های آینده منتشر خواهد شد.
در نهایت برای اطلاع از تمامی اخبار مربوط به رمان جدید، حتماً توی کانال ***مون عضو بشید و اخبار رو دنبال کنید. به نشانی: ***
خیلی خیلی دوست تون دارم و تا انتشار رمان جدید، همگی تون رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم، یاعلی💓

حدیث بلیار | نویسنده رمان
علیک سلام😁
۷ روز پیشزن حدیث
0زن عادت داری خون به جیگرمون کنیاا😂💖
۷ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه بابا
۷ روز پیشسنا
در پارت 10چطوری باید سکه جمع کرد
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از پشتیبانی سوال کن جانم
۲ هفته پیشسارا
در پارت 400پگاه داداش کیسان باشه با پوریا هم مزدوج شه 💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شاید
۳ هفته پیشسارا
در پارت 350پگاه بی جنبه فقط پوریا 😂💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️🙂
۳ هفته پیشسارا
در پارت 340هر بار میگم اخرشه باز پگاه یه چیزی رو میکنه . ولی نکنه پگاه به گذشته پوریا مربوطه برا همین اوردنش ینی از بچگی شیرین خوردش باشه میشه فامیلای مامانش باشن کیسان هم برا همین نزاشت عکس و ببینه 💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی چیزا هست...
۳ هفته پیشسارا
در پارت 320جونم به امتحان کردنت اونایی که وا میدادن چی 😂💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂👌🏻
۳ هفته پیشسارا
در پارت 290نمیشه لپ تاب باز باشع و فضولی نکنی 😂💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صددرصد نه
۳ هفته پیشسارا
در پارت 270چقدر راحت میخابه 💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🫢
۳ هفته پیشسارا
در پارت 260نگاش نکن فقط به پوریا نگاه کن 😁💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
رو پوریا کراشی؟
۳ هفته پیشسارا
در پارت 250ذوق دخترمون کور شد 💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔🫠
۳ هفته پیشسارا
در پارت 240ینی چقدر وضع زندگیش بد بود 🤔💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بد...
۳ هفته پیشسارا
در پارت 230سلین ناکس چه کلاه گشادی سرش گذاشت بدبخت پگاه من از تصور چیزایی که گفتی چندشم شد 😂💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کلاه رفت سرش 🤣🤣
۳ هفته پیشسارا
در پارت 220دلم میخواد عکسش ببینم الان 🙃💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عکس شخصیتها تو چنل هست
۳ هفته پیشسارا
در پارت 210شوگره الان 😳💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کی رو میگی یادم نمیاد😂
۳ هفته پیشسارا
در پارت 200عه عه جلو دهنت و بگیر روانی 😑💚
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ هفته پیش

زن حدیث
0هرموقع میام تو این رمان خود به خود آهنگ سلام من به تو ایی یار قدیمی میاد تو ذهنم😂❤