دوست داشتی؟
رمان طنز کتونی سفید اثر حدیث بلیار

رمان کتونی سفید

  • زبان فارسی
  • 547.2K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 6.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز کتونی سفید

داستان راجب دختری به اسم پگاه هست که بخاطر یک سری شرایط، خودش رو به شکل و شمایل پسر در آورده و به دلیل کشته شدن مادرش توسط پدرش، از پدرش متنفر میشه و بخاطر همین یک روز به شدت با پدرش بحثش میشه و پدرش از خونه پرتش می‌کنه بیرون. در این بین وقتی آواره کوچه و خیابون شده با پسری به اسم کیسان رو به رو میشه و با پیشنهادی که کیسان میده به عنوان پرستار وارد عمارت کیسان اینا میشه تا از رفیق افسرده‌ی کیسان پرستاری کنه ...

پارت اول

با اون چشم های عصبیش بهم فهموند که حتما پدرم رو در میاره.
پوزخندی زدم و ابروهامو با پیروزی براش تکون دادم.
همچنان نگاهم زوم دختره بود..
خون از سرو صورتم میچکید و خارشِ دماغم زیادتر شده بود. بنابراین انگشت اشاره ام رو کردم تو دماغم و دوبار به صورت دورانی چرخوندمش.
دماغم رو باصدای بلندی کشیدم بالا که دختره با چندش نگاهم کرد و روبه داداش لنگ درازش گفت
- نگاه کن صادق! زدی دک و پزش رو آوردی پایین، حداقل نذاشتی تصمیمم رو بهش بگم!
ابروهام از شدت تعجب بالا رفتن!
پس حدسم درست بود، بدجوری درگیرم شده بود و رو نمیکرد.
متفکر دستی به ته ریشم کشیدم که با صدای بدی که اثر کوبیده شدن تبلتِ نصرالله بر روی میز بود، صد و هشتاد درجه پریدم بالا
- خب خب بنده با کمال میل منتظر شنیدن حرف هایتان هستم.
زیر چشمی به داداش دختره نگاه کردم که یک لحظه به طور ناگهانی نگاهش توی نگاهم قفل شد.
دماغمو براش باد کردم که با چشم غره رو ازم گرفت و خطاب به نصرالله گفت
- ایشون!
با انگشت اشاره اش بهم اشاره کرد و غرید
- برای سومین بار مزاحم خواهر بنده شده و من به هیچ عنوان از گناهش نمیگذرم!
یه جوری حرف میزنه انگار من از خودش خواستگاری کردم نه از خواهرش!
نصر الله دست هاش رو توی هم قلاب کرد و گفت
- ایشان اصلا پسر نیستند که شما به خاطرش حرص میخورید.
با کلافگی و حرص نگاهم رو از نصرالله گرفتم و گفتم
- ایشون بیش از حد..
نصرالله مشتش رو کوبید به میز و داد زد
- سلیمی؟ گندت بزنن سلیمی بیا این کودک هفت ماهه را از این اینجا ببر.
در اتاق باز شد و سلیمی با اون کله کچلش به سمتم اومد و با زور از کلانتری پرتم کرد بیرون.
به شدت از دست سلیمی عصبانی بودم و اون با نیش باز نگاهم میکرد.
طی یک حرکت به سمت سلیمی حجوم بردم و کله ام رو چسبوندم به کله اش و با تحدید گفتم
- جلوی چشمام نباش تا نزدم این دوسه تا دندوناتو نشکوندم!
اشک توی چشماش جمع شد و سریع رفت داخل کلانتری.
هوف عصبی کشیدم و دستی به دماغم که خون ازش میچکید زدم.
شده یک روز بدون دردسر مخ بزنم؟
مارو باش که همیشه فکر میکنیم روزی دو سه بار میشه مخ زد!
با صدایی که از پشت شنیدم، عقب گرد کردم که چشمم خورد به همون پسره و خواهرش؛ کمی جلو رفتم و با تاسف گفتم
- عوض اینکه بزنی منو لت و پار کنی، حواست به خواهرت باشه که ...
پرید وسط حرفم و تک خنده ای کرد و گفت
- اول اینکه حرف دهنت رو بفهم پگاه خانم، یا نه ببخشید آقا پیام؟
عصبی و غضبناک نگاهم رو به سختی ازش گرفتم و به هر طریقی که بود سعی کردم ازشون دور بشم.
پنچر شده بودم به واضح!
یه گزینه فوق العاده رو از دست داده بودم و بادم حسابی خوابیده بود.
با نومیدی از کلانتری دور شدم و رسیدم به جلوی درِ خونه مش طالب اینا.
سرم رو با تاسف تکون دادم و زنگ رو فشردم.. اونقدر فشردم که دکمه زنگ گیر کرد و صدای زنگ مدام تکرار میشد.
نگاهم رو دوختم به سقف که یهو در با شتاپ باز شد و کفگیر معروف طاهره محکم خورد به سرم.
با اینکه دردم گرفته بود، اما به روی خودم نیاوردم و با اخم طاهره رو کنار زدم و داخل خونه شدم
- خبر مرگت مگه الان نباید سرکار باشی؟
بدون اینکه جوابش رو بدم، رفتم توی آشپزخونه و بطری آب رو یه نفس سرکشیدم.
هنو دوقورتوم هم کوفت نکرده بودم که با نیشگون ریزی که طاهره از کمرم گرفت داد بلندی کشیدم و در یخچال رو با خشم بستم
- چته طاهره، چرا هاپو شدی باز؟!!
طاهره که عصبی شده بود از لقبی که بهش دادم، سیلی محکمی به یه طرف صورتم زد و با خشم گفت
- برای بار دیگه حاضرجوابی کنی به خدا قسم زنده ات نمیذارم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کتونی سفید

حدیث بلیار : ۵ ماه پیش

درود عزیزانم 🌸💕
بالاخره رمان کتونی سفید هم بعد از هشت ماه به پایان رسید.
جا داره یه تشکر ویژه بکنم از مخاطبانی که پرانرژی توی هر شرایطی رمان رو دنبال کردن و با کامنت های قشنگ شون برای نویسنده شون انرژی فرستادن🥰❤️
درسته که هشت ماه با تک تک کاراکترهای رمان؛ زندگی کردیم، اما به قول شاعر: هر آغازی در نهایت یه پایانی داره :)
لذت بردم از شریک شدن لحظاتم با شما عزیزان🙃 امیدوارم تحت هیچ شرایطی امید و روحیه تون رو از دست ندید و پرقدرت و مصمم برای حفظ ایران عزیز و پایداری امنیت در سرتاسر کشور، دعا کنید❤️
در ادامه باید عارض باشم خدمت تون که؛ اگر امکان انتشار رمان جدید توی شرایط فعلی وجود داشت، رمان جدید به اسم «آشوب» انشاالله طی هفته های آینده منتشر خواهد شد.
در نهایت برای اطلاع از تمامی اخبار مربوط به رمان جدید، حتماً توی کانال ***مون عضو بشید و اخبار رو دنبال کنید. به نشانی: ***

خیلی خیلی دوست تون دارم و تا انتشار رمان جدید، همگی تون رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم، یاعلی💓

نظرات رمان کتونی سفید
  • دنیا

    0

    ببخشید عزیزم ولی نمیتونی رمان بزاری بخش آفلاین

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درود. چه فرقی می‌کنه جانم؟ :)

    ۲ روز پیش
  • دنیا

    0

    به خدا ننم بهم پول نمیده رمان کامل بگیرمم تو یه بزرگی بکن در حقم

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دورت بگردم من، سعی کردم پایین‌ترین قیمت رو بذارم که همه‌ی مخاطبین، حتی اگر وسع‌شون تنگ بود، بتونن رمان رو تهیه و مطالعه کنن

    ۲ روز پیش
  • دنیا

    0

    مرسی سیسی توهم حق داری زحمت کشیدی به هر حال من که چند پارتشو خوندم عالی بود

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عضوت کردم جانم

    ۲ روز پیش
  • دنیا

    0

    مرسی عشقمم نویسنده با مرام به تو میگن

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🙏🏻🙏🏻

    ۱۱ ساعت پیش
  • نازنین زهرا

    در پارت 400

    احتمال میدم که پگاه و کیسان باهم یه نسبتی داشته باشن حالا نمیدونم اون نسبت چیه

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    در ادامه مشخص می‌شه ❤️

    ۲ روز پیش
  • سوگند

    در پارت 400

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید شد

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخووون😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هلیا رمان آشوب رو نمی‌خونی؟😐وای وای وای

    ۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    وایی حتما میخونم زیاد وقت نمیکنم اصلا بیام رمان بخونمم دیگهه😭💋

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم♥️هروقت تونستی خوشحال می‌شم به جمع‌مون بپیوندی

    ۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    فداتشم حتما میخونمش💋

    ۲ ماه پیش
  • Aylar

    0

    ها ها ها رمان رو قبل از اینکه VIP بشه خوندم😂😂❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باریکلا

    ۲ ماه پیش
  • نازی

    در پارت 1301

    عالییی بود مرسی از این پایان زیبا

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوش نگاهت خوشگلم❤️

    ۲ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 1301

    خدا قوت نویسنده جان خیلی زیبا بود بسیار لذت بردم قلمت مانا عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوشِ نگاهت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    کسایی که رمانو تازه شروع کردین وای وای وای نگم براتون پگاه و پوریا تو اتش سوزی میمیرن ارسلانم خودکشی میکنه سلین دیونه میشه و...... 🤣🤣🤣🤣(حدیث فحش نده میدونم مرض دارم)

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای از دست تو دیوونه🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    خو چبکار کنم گفتم هیجان ببرم بالا تا بچها زودتر بخونن 😂

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    واییی تازه دیدم حدیث رمان و سکه ای کرده دلم واسه اونایی که تازه میخوننش سوختتتت اخخخخخ😂😂اصلا زیباترین رمان و از دست دادن

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از دست ندادن، با پایین‌ترین قیمت می‌تونن خریداری کنن :)

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    دقیقا منم اومدم دیدم سکه ای شده ولی خوب شد ما تموم کردیماااا😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یه تغییراتی توی پارت‌ها ایجاد کردم، مجبورید از اول بخونید🗿🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    اون موقع تو رسانه میگن زنی که به خاطر تغییرات زمان شوهر خود را کشته است پس کاری نکن بکشمت🤣

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیگه همینه که هست

    ۲ ماه پیش
  • کیسان داش پگاه هه

    در پارت 400

    جالب شد ولی کاش عاشق پوریا بشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ادامه رو مطالعه کنید 🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    در پارت 400

    ایشالا 🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • هلیا(زن سابق)

    در پارت 400

    نمیتونههه عاشقش بشههه😂😝

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 30

    😂🤣🤣🤣دمش گرم ولی

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂🙃

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    هعی دلم برا ارسلان تنگ شده بچم چقدر زود قضاوت شد و حرف پشتش بود 🥲❤️ 🩹

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هر از گاهی بهشون سر بزنیم تنها نمونن :)

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    اوممممم بچهام تنهان🙃

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هعی دلم گرفت

    ۲ ماه پیش
  • حتمااا ماماانش نمرده

    در پارت 400

    اینم از اونه باهاش داداشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وات؟!

    ۲ ماه پیش
  • پری

    در پارت 400

    اولشو توی اسمم گفتم اشتباهیی گفتم حتما مامانش نمرده اینم از اونه داداششه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ادامه رو مطالعه کنید 🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    در پارت 400

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    در پارت 400

    خیلی داره هیجانی میشه داستان

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فداتون❤️

    ۲ ماه پیش
  • رویا

    در پارت 400

    فامیلش یا داداششه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤷🏻‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • آنیا

    0

    سلام ببخشید من تا پارت108 خواندم بقیش چرا قفله؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سلام. رمان VIP شده دوست عزیز

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟