آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و هفده :
خودش را تقریباً از دفتر به بیرون پرت کرد تا از آن فضای خفه و کشنده بیرون آمده باشد.
نگاهِ آتشینش را در سرتاسر خیابان چرخاند و هردو دستش را میان موهایش فرستاد و آنقدر حرکت دستش را پیش برد که هردو دستش را پشت گردنش قفل کرد.
نفس عمیقی کشید اما افاقه نکرد.
سینهاش سنگین بود و انگار خودش هم باورش نمیشد چه کرده.
ای کاش پاهایش میشکست و ساعتها جلوی درب دفتر، منتظر آمدن آشوب نمی
مطالعهی این پارت حدودا ۴۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره 🥲😂
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0وقتی مهراب و اشوب کنارهمن خیلی گوگولی میشه دلم ضعف میره براشون😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اگه آشوب هم باهاش اوکی بشه نور علی نور میشه
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0حدیث من میخام دقیق بدونم چندتا پارت مونده
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نهایتاً پنج الی هفت پارت، این هفته قطعاً پایانه
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0میرم مدرسه از اونجا که برگشتم عین سگ میخونم تا برسم 😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عجله نکن دختر🥲
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0این پارتا چقدر بلند شدن 😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به سمت پایان میریم بخاطر همون
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0حدییث دیشب داشتم میخوندم یهو گوشیم خاموش شد شارژش تموم شد زدم به شارژ بعد خوابم برد نتونستم بیشتر بخونم واایی عرر عقب افتادم😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدا سرت، پارتها که فرار نمیکنن
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0کاش میتونستم این پارتو هم بخونم ولی باید برم درس بخونم😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درستونو بخونید بچهها، واجبتر از درس چیزی هست مگه؟!
۲ روز پیشنسترن
2پارت عالی بود با حضور لیانا یعنی عاشق لیانام حدیث کاش زودتر وارد رمان میشد
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حق
۳ هفته پیشفاطیما
1وایی من عاشق بچه این دوتام🫠 ، دختر هر چقدر از قشنگی قلمت بگم کم گفتم🥹
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منم عاشق کامنتهای شمام♥️
۳ هفته پیشنگار
0پارت مشتی بود اصلا خیلی قشنگ بود خیلی باهاش حال کردم وای فقط ماشین مهراب یا ویار آشوب یعنی خیلی اینا باحالن یجور حکم برا خودشون والا من تا باحال ندیدم آدم ویارش بوی شوهرش باشه خدایی مرسی حدیث عالی بود خسته نباشی عشقم🙏🏻🥰😘💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلیا هستن که همچین ویاری دارن، دوستِ من همینجوری بود🤦🏻😂
۴ هفته پیشنگار
1واقعاا؟باحاله ها به بوی همسرت ویار داشته باشی چه باحال میشه فرض کن واقعا ایول تا حالا نشنیده بودم از نظر من که خیلی قشنگه و باحاله به بوی همسرت ویار داشته باشی😂😅💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره😂
۴ هفته پیشنگار
0من اگه بودم که نمیزاشتم از در خونه بیرون بره🤣والا بخدا راستشو میگم،(هر چند من حالا حالا ها سینگل می باشم و آزاد بی عار😅😅)💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣
۴ هفته پیشنگار
0آدم نمیشم خودم می دونم😅😁😂💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نگووو
۴ هفته پیشماهی
0منم یکی مثل مهراب میخواام چرا اینکارو با ما میکنی اخه من الان مثل مهراب از کجا بیارم
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🫠😂💔
۴ هفته پیشنگار
0آخیی خوداا🫠چقدر باحال شدن اینا وایی،از این دوتا بگذرم از فندوق که نمیتونم بگذرم قربونش برم بچم چقدر مقاومت ای خداا تو فقط به دنیا بیا🥰حدیث جونم اگه بچه آشوب به دنیا آمد توروخدا برا شخصیتش عکس بزار خیلی دوست دارم ببینمش قربونش برم من💖🥰💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اگه بدنیا بیاد دیگه..
۴ هفته پیشنگار
0اره و من خیلی دوست دارم بدنیا بیاد فندوق جونم🫠🫠💙💙
۴ هفته پیشنگار
0وایی حیف شد که صدرا ترانه رو داره مگرنه من میخواستم لیانا با صدرا باشه آخه شخصیت هاشون خیلی به هم میاد بعد لامصب بعضی از نظر هوایی لیانا خیلی شبیه کنه برا همین خیلی لیانا رو دوست دارم شخصیتش خیلی باحاله خدایی وای فقط وقتی گفت شما مجردی؟من عین چی زدم زیر خنده وایی خدا از دست این دختر😂🤣💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
لیانا به این پارتها مزه بخشیده واقعاً 🤣🤣
۴ هفته پیشنگار
0آفرین خیلی این دختر بانمکه💙💙
۴ هفته پیشالی
1واقعاا دمت گرم.. خیلی طولانی بود خسته نباشی واقعا لذت بردم از کشش آشوب به مهراب..
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت برم، پارت بعدی هم ارسال شده🙃
۴ هفته پیشنگار
0اولش یکمی دلم برا عرفان سوخت ولی وقتی به حرفاش دقیق شدم اصلا دیگه دلم براش نمیسوزه چرا چون این کلمه که دستمالی یکی دیگه شدی خیلی برا یه دختر یا خانوم سنگینه و خب غرورش خورد میشه آشوب هم به یه تلنگر نیاز داشت تا مهراب رو هم ببینه از نظر من😌💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله درسته
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

جد پفیوز اندرس
0ولی ویار اشوب به بوی مهراب خیلی گوگولیه😭🎀