پارت چهل و هشتم :

حسی گزنده در دلش زنده شد. با خودش در جدال بود. میان مهتابی که بود و مهتابی که گاهی دلش می‌خواست باشد. کمی با خودش سبک و سنگین کرد و درنهایتِ تمام افکار ضد و نقیض و هشدار هایی که مغزش برای حفاظت از او صادر می‌کرد، خم شد و کوتاه، گونه کوهیار را بوسید.
خون فورا در گونه‌هایش جهید و صورتش گر گرفت. احساس می‌کرد از تنش آتش بلند می‌شود و چیزی نمانده تا آب شود. بی‌هیچ حرفی سریع از ماشین پیاده ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کوهیار در رمان آنتوریوم کوهیار
تصویر شخصیت مهتاب در رمان آنتوریوم مهتاب
تصویر شخصیت باربد در رمان آنتوریوم باربد
تصویر شخصیت باران در رمان آنتوریوم باران
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی زن سپهر

    0

    این رمان زیادی شیرینه یه جایی از قلبمو لمس میکنه که حس میکنم زندگی اونقدرم زشت و بیریخت نیست و یهو عمو کوهیار میاد ماچم میکنه

    دیروز
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    عمو کوهیار چیکارتون داره مگه بچم :]

    دیروز
  • هستی زن سپهر

    0

    چقدر شوگر باران اسمش باکلاسه😞 اه دیالوگ نابی بود: ادم از خونه ی خودش فرار کنه به کجا پناه ببره =)

    دیروز
  • اقلیما نائینی | نویسنده رمان

    خانمای خوشگل بیان به بغل مَ... عه نه چیز، چی داشتیم میگفتیم؟

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️