آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت چهل و هشتم :
حسی گزنده در دلش زنده شد. با خودش در جدال بود. میان مهتابی که بود و مهتابی که گاهی دلش میخواست باشد. کمی با خودش سبک و سنگین کرد و درنهایتِ تمام افکار ضد و نقیض و هشدار هایی که مغزش برای حفاظت از او صادر میکرد، خم شد و کوتاه، گونه کوهیار را بوسید.
خون فورا در گونههایش جهید و صورتش گر گرفت. احساس میکرد از تنش آتش بلند میشود و چیزی نمانده تا آب شود. بیهیچ حرفی سریع از ماشین پیاده ش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

اقلیما نائینی | نویسنده رمان
عمو کوهیار چیکارتون داره مگه بچم :]
دیروزهستی زن سپهر
0چقدر شوگر باران اسمش باکلاسه😞 اه دیالوگ نابی بود: ادم از خونه ی خودش فرار کنه به کجا پناه ببره =)
دیروز
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
خانمای خوشگل بیان به بغل مَ... عه نه چیز، چی داشتیم میگفتیم؟
دیروز
لطفا صبر کنید...

هستی زن سپهر
0این رمان زیادی شیرینه یه جایی از قلبمو لمس میکنه که حس میکنم زندگی اونقدرم زشت و بیریخت نیست و یهو عمو کوهیار میاد ماچم میکنه