آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت چهل و یک :
لبهایش را به یک سو راند و نچی کرد.
کلاه روی سرش سنگینی میکرد. دست برد و بندش را باز کرد کلاه سنگین را از روی سرش برداشت و به کوهیار داد.
- این رو نمیخوام، خودت بذارش. میخوام باد رو حس کنم.
کوهیار کلاه را میان دست جابهجا کرد، سر تکان داد و بعد از گذاشتن آن گفت:
- الان دیگه آمادهای؟
آزادانه خندید و سر تکان داد.
دست کوهیار جلو آمد تا مهتاب دستش را درون دست او بگذار
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1دلم بارون خواست🤦🤦🌧️🌧️💧💧