پارت چهل و یک :

لب‌هایش را به یک سو راند و نچی کرد.
کلاه روی سرش سنگینی می‌کرد. دست برد و بندش را باز کرد ‌کلاه سنگین را از روی سرش برداشت و به کوهیار داد.
- این رو نمی‌خوام، خودت بذارش. می‌خوام باد رو حس کنم.
کوهیار کلاه را میان دست جابه‌جا کرد، سر تکان داد و بعد از گذاشتن آن گفت:
- الان دیگه آماده‌ای؟
آزادانه خندید و سر تکان داد.
دست کوهیار جلو آمد تا مهتاب دستش را درون دست او بگذار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کوهیار در رمان آنتوریوم کوهیار
تصویر شخصیت مهتاب در رمان آنتوریوم مهتاب
تصویر شخصیت باربد در رمان آنتوریوم باربد
تصویر شخصیت باران در رمان آنتوریوم باران
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    دلم بارون خواست🤦🤦🌧️🌧️💧💧

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️