آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت پنجاه و دوم :
سر و صدای میان زنها آنقدری زیاد بود که مهتاب حتی صدای حرفهای باران زیر گوشش را هم نمیشنید. خانم جلسهای با شادی مولودی میخواند و زنها همراهش با ریتم دست میزدند.
زن که برای چندمین بار همراه با خواندنش مشتی شکلات را میان پذیرایی پرت کرد، باران با چشمان گرد شده خودش را عقب کشید و دستش ران پای مهتاب را چنگ زد.
زیر لب با نجوایی که مهتاب به سختی توانست بشنود گفت:
- خدا خیرت بØ
لطفا صبر کنید...

مهسا
0مادری که در مولودی دنبال عروس مذهبی میگردد