پارت چهل و دوم :

با نگرانی نگاهش را روی پیراهن مشکی تنش انداخت. چندان ضخیم به نظر نمیامد‌.
کوهیار دستش را از روی کت روی شانه‌ی مهتاب‌ گذاشت و مهتاب حس کرد با وجود لباس‌هایش، جای دست او تنش را سوزاند.
- چیزیم نمیشه، بدو.
سوار موتور شدند و او دوباره مانند مسیر آمدنشان، کوهیار را گرفت.
دیگر خبری از آن حس لذت و زندگی نبود، باران وحشیانه می‌بارید، رعد و برق دل آسمان را می‌شکافت و فضا را روشن مÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کوهیار در رمان آنتوریوم کوهیار
تصویر شخصیت مهتاب در رمان آنتوریوم مهتاب
تصویر شخصیت باربد در رمان آنتوریوم باربد
تصویر شخصیت باران در رمان آنتوریوم باران
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی زن سپهر

    0

    اومدن حدیث کسا بخونن دیگه؟

    ۳ هفته پیش
  • اکرم بانو

    4

    استغفرالله،انشاالله که کوهیار فقط قصد کمک داره

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️