آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت چهل و دوم :
با نگرانی نگاهش را روی پیراهن مشکی تنش انداخت. چندان ضخیم به نظر نمیامد.
کوهیار دستش را از روی کت روی شانهی مهتاب گذاشت و مهتاب حس کرد با وجود لباسهایش، جای دست او تنش را سوزاند.
- چیزیم نمیشه، بدو.
سوار موتور شدند و او دوباره مانند مسیر آمدنشان، کوهیار را گرفت.
دیگر خبری از آن حس لذت و زندگی نبود، باران وحشیانه میبارید، رعد و برق دل آسمان را میشکافت و فضا را روشن مÛ
لطفا صبر کنید...

هستی زن سپهر
0اومدن حدیث کسا بخونن دیگه؟