آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت دوم :
- آقا شماره شباتون رو لطف میکنید.
دیدار کارتش را سمت متصدی گرفت و مرد همان لحظه مبلغ را برایش فرستاد:
- به خاطر بالا بودن مبلغ ممکنه تا شب طول بکشه تا بشینه تو حسابتون نگران نباشید اینم فیشتون.
دیدار فیش را گرفت و تیلههایش به 3650دلار خیره ماند. باید چند گرم از طلاهای پس اندازش را میفروخت تا پولش جور شود؟ عصبی از فکرهای بیانتها، نفس گرفتهاش را بیرون داد و از صرافی بیرون زد که موبایلش داخل دستش لرزید. با دیدن اسم مهکامه و تصویرش روی صفحه نمایش، لبخندی روی لبهایش نشست و موبایل را همانطور که با شانهاش میگرفت، ریموت ماشینش را زد.
- جانم عزیزم؟
- سلام عشقم خوبی؟ کجایی؟
دیدار دنده را داخل یک جا زد و گفت:
- بازارم عزیزم. خوبی؟
صدای «ببخشید» مهکامه خطاب به کسی، در گوشش زنگ زد:
- مهکامه کجایی؟
صدای باز و بسته شدن در به گوشش رسید.
- با بابا مامانم و فامیل اومدم خرید لباسای جشن نامزدی و انتخاب حقلهی مریم و میلاد.
دیدار گوشه لبش را بین دندانهایش فشرد:
- اع مبارک باشه.
بعد صدای پچ زدن مهکامه را شنید:
- دیدار دلم برات تنگ شده... این چند روز که مامانم اینا اومدن تهران نشد همدیگه رو ببینیم.
صدای شیطنتآمیز مهکامه خنده روی لبهایش نشاند و نگاهش از آینه سقفی به پشت سرش و موتور سیکلتی که برایش چراغ میزد، رسید.
- جونــم... منم دلم برات تنگ شده مهکامِ من. میخوای بپیچون غروب بیام دنبالت. هوم؟
نفس عمیق او تا انتهای گوشهایش رفت:
- به ریسکش نمیارزه باز اگر بابام نبود میشد ولی میشناسیش که... دو روز دیگه میرن اصفهان که برای مراسم برگردن…اون موقع خیالمون راحته دیگه و من و اقا دیدار پیش همیم .
بیاختیار از صدای آتیش پارهی مهکامه خندید و با دست روی فرمان زد:
- امون از تو دختر... آتیشت منو آخر در به در میکنه!
- برو خداروشکر کن دوست دخترت انقدر آتیش پارس.
- مهکام؟
«جونم» غلیظ مهکامه تپش قلبش را تند و سنگین کرد و ته ذهنش تجسم آغوش گرم او دلش را بازی داد. چه خوب بود داشتن او!
- پول داری؟ میخوای برات بزنم خرید کنی؟
«آخه من قربونت برم» با صدای لطیف او، نبضش را روی هزار برد، دست آزادش را بین موهای بلند و حالت دارش کرد و همه را عقب فرستاد.
- دختر نکن اینجوری تو این چند روز ندیدمت دلم برات تنگ شده بدتر اذیتم نکن! بزنم حالا؟
- نه دیدارم... دارم خودم تازه حقوق گرفتم، اگه خواستم بهت میگم. من برم بابا صدام میکنه... زود سلفی بفرست ببینمت امروز... منتظرم.
اینبار پوزخند دیدار عمیق بین ته ریش مرتبش نشست و همزمان که پشت چراغ قرمز ترمز دستی را میکشید، سلفی از خودش گرفت و برای او فرستاد.
- دیدار؟
- هوم؟
- انصافه این چشمات منو اینجوری دیوونه کنه آخه؟ چقدر رنگ آبی تیشرتت رنگ چشماتم قشنگ کرده... .
و تمام سینه دیدار پر شد از حسی که نفسش را تند و گرفته کرد. چهار سال بود که مهکامه زندگیاش را از درجا زدن بیرون کشیده بود. مهکامه شده بود دلیل دوندگی شبانه روزش و ارزشش را هم داشت، زیادی ارزشش را داشت که دیدار هر روز استرس فردایش را داشته باشد و تمام ذهنش پر از حساب کتاب زندگی شود!
- برو دختر برو انقدر دلبری نکن میزنه به سرم میام جلو بابات ورت میدارم میبرمتا!
صدای پوف مهکامه نفسش را سنگین تر کرد.
- من جدی جدی باید قطع کنم مراقب خودت باش. دوست دارم!
و با «منم وست دارم» او تماس قطع شد. سرش را به صندلی تکیه زد و شیشه ماشین را پایین داد تا این حس سنگینی از روی قفسه سینهاش برداشته شود. گوشه نگاهش به آینه بغل و موتورسیلکت پشت سرش رسید. با سبز شدن چراغ، ترمز دستی را خواباند و پدال گاز را فشرد که سرعت موتورسیلکت پشت سرش زیاد شد و با پیچیدن او به سمت راست، موتور هم دنبالش آمد. ابروهای تیره رنگ و پرپشتش درهم گره خورد و عنبیههای آبی رنگش میخ آینه بغل شد که همان لحظه صدای بوق پرایدی از سمت راست اچ سی کراسش، تمام حواسش را پرت کرد. تا خواست به خودش بیاید، مردی در دو متریاش وسط خیابان خیره به او ایستاده بود و دیدار پایش را روی ترمز کوبید؛ اما مرد با عربده بلندی روی زمین افتاد. نگاه وحشت کرده دیدار میخ خیابان شد و تپش قلبش آریتمی کوبید. صدای بوق سرسام آور ماشینها داخل چهارراه فردوسی، مغزش را خراش داد و دستهایش روی چرم فرمان عرق کردند.
تپش قلبش آنقدر محکم میکوبید که شبیه صدای سوت کر کنندهای داخل گوشهایش را پر کرد و تیغه کمرش یخ بست. خیره به هجوم مردم دور ماشینش، فرمان را سفتتر داخل انگشتان عرق کردهاش گرفت و لبهایش را روی هم فشرد. تقهای به شیشه خورد که عنبیههای تیله رنگش پرید و به مرد جوانی با ماسک سیاه که کنار ماشین ایستاده و با دست علامت میداد تا شیشه را پایین بدهد، رسید.
سیبک گلویش پایین رفت و زمزمه محوی پشت ذهنش رنگ گرفت. انگشتش را روی دستگیره در گذاشت و با نفس عمیقی، در را باز کرد که در صدم ثانیه تو غلغله جمعیت، حس تیزی برندهای پشت پهلویش نشست. مات و گنگ خیره به صحمه شلوغ مقابلش شد و صدایی زمزمهوار کنار گوشش لب زد:
- بدون زرزر اضافی کارتو رد کن بیاد!
نگاهش بیاختیار پرید و به مردی رسید که کف آسفالت افتاده بود، از درد به خودش میپیچید و مدام عربده میزد، عنبیههایش به شلوار پاره و خونی که سرازیر شده بود، رسید و مطمئن شد این زخم و این فریادها کار سرعت کم ماشینش و این تصادف نبود!

لطفا صبر کنید...

طلا
1جذاب شد از مهکامه خوشم میاد برعکس رمانای دیگه دختر با نمک و تو دل برویبه نه زبون دراز