پارت یک :

مقدمه:
- گاهی برای رسیدن زیادی دیر می‌‌شه…
گاهی هم اصلا رسیدنی تو کار نیست!
اما وقتی بفهمی هر ثانیه دویدی و نرسیدن‌هات بزرگراه آدمایی بود که همیشه می‌رسیدند، از همه چیز حالت بهم می‌خوره!
میدونم، زیادی درد داره که تنها از دست رفتن جوونیت رو ببینی و حسرت‌هات از گوشه‌ی مغز خسته و شلوغت سَر بره! خستگی‌هایت به نگاهت نیش بزنه و مجبور باشی فردا هم با تموم این فهمیدنا دوباره برای داشتن حق زندگی بجنگی!
برای داشتن چیزی که اصلا نباید براش یک ثانیه هم می‌جنگیدیم… .
انتهای همه‌ی پنجره ها دیوار است....
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی...
-------
خیره به مانیتور روی دیوار و شاخص‌های قرمز رنگ، تمام ذهن شلوغش پر از همهمه‌ی جمعیت داخل صرافی شد. نگاهش به تروال‌های دلار داخل دستش رسید و ته مغزش ترسِ از دست دادن تمام زحماتش را نجوا کرد. برای همین یک دسته دلار شیش ماه تمام از همه‌ی تفریحاتش زد، حتی یک تیشرت هم نخرید بلکه این وضعیت مزخرفی که داشت را سر و سامان دهد.
حس میکرد تپش قلب به جان قفسه سینه‌اش افتاده، حس و حالش برای خودش مسخره بود؛ اما واقعا نمی‌توانست راحت تمام بودجه‌اش را یکباره بفروشد! یک هفته تمام هرچه اخبار سیاسی که ممکن بود بر قیمت دلار تاثیر بگذارد را پیگیری کرد؛ حتی خبر دیدار نخست وزیر بریتانیا با وزیر خارجه آلمان...توافق باکو با روسیه تا انتخابات ریاست جمهوری مالاوی تا بلکه بفهمد بهترین موقعیت فروش در وضعیتی که هر ثانیه قیمت نهایی یک عدد است، دستش بیاید.
موبایلش داخل جیبش لرزید و عنبیه‌های تیله* رنگش به صحفه موبایلش و اسم خشایار رسید. سر بلند کرد و به صف شلوغ داخل صرافی خیره ماند. اکثریت درحال فروش بودند و کمتر کسی دلار می‌خرید. اول هفته قیمت فروش 112 بود و حالا به 102 رسیده بود و مدام داشت کمتر می‌شد. لب‌های خوشفرمش را روی هم فشرد وموبایل را به گوشش چسباند.
- دیدار چیکار کردی؟ فروختی؟
دستش را بین موهای فندقی تیره رنگش فرو کرد و باز نگاهش مات اعداد روی مانیتور ماند که چند صد تومن پایین‌تر آمده بود. چرا انقدر برایش سخت بود دلارهایی را بفروشد که برایشان زیادی برنامه ریخته بود. فکر میکرد سودش بیشتر از این حرفاست که به خاطر مهکامه خودش را در چاله قسط ماشین انداخته بود و حالا داشت تمام برنامه‌هایش روی ذهن پر حرفش آوار میشد.
-دیدار کجایی داداش؟ میشنوی چی میگم؟ فروختی؟
گوشه لبش را بین ردیف دندان‌هایش فشرد و «نوچ»ی گفت که خشایار ادامه داد:
- دادا نفروشی میری تو ضررا؟ رفقا میگن احتمالا تا آخر هفته بره زیر 98... بفروش جاش بزن تو کاری که گفتم. باور کن با نقره ضرر نمیکنی هیچ سودم میکنی!
- خشی... من تموم زندگیم همینه! ضرر کنم بیچاره میشم میدونی چه قدر قسط دارم؟
صدای پوزخند خشایار مغزش را سوزاند و دستش را روی ته ریش مرتبش کشید. استرس تنش را ملتهب کرده بود یا کت چرم سیاهش زیادی گرم بود؟
- نترس دیدار کی آخه با خرید نقره ضرر کرده که تو دومیش باشی... الان نقره داره هم رتبه طلا میشه تو سوددهی. به حرف من گوش بده دست دست نکن. اوضاع قاراش میش میشه سودت هوتوتو میسابه به الکا!
سیبک گلویش سنگین پایین رفت و انگشتانش دور دسته تراول‌ها سفت شد. باید ریسک می‌کرد، سرمایه ثابت هیچ سوددهی نداشت، باید پولش را به چرخش درمی‌آورد.
- خشی من رو حساب تو دارم اینکارو میکنم یعنی اگر ضرر کنم دمار از روزگارت درمیارم.
انعکاس صدای خنده‌ی رفیقش در گوشش چرخید و « اوکی بابا من که بدتو نمیخوام» او ته دلش را قرص کرد. دستش را روی قفسه سینه‌اش کشید و نفس عمیقش را بیرون داد. سمت باجه خالی رفت و تمام دلارها را روی پیشخوان گذاشت و خیره به سرمایه‌ای که برای داشتنش شیش ماه دویده بود، سوییچ ماشین اچ سی کراسش را داخل جیبش لمس کرد. چه خوب بود که مهکامه مجبورش می‌کرد ریسک کند تا از این چرخه باطل دویدن و نرسیدن دربیاید.
بیهوا موبایلش را روشن کرد و همانطور که به محافظ شیشه‌ای باجه تکیه داده بود، به عکس پروفایل تلگرام مهکامه نگاه کرد. بعد صفحه چت را باز کرد و عکس‌هایی که هر روز برای او میفرستاد را یکی یکی نگاه کرد. آن چال کنار لب‌های خوشرنگش، چتری سیاه موهایش و آن چشم‌های کشیده و آهویی همه چیز شده بود. گوشه لبش را گزید و روی نگاه او در آغوش خودش داخل پارتی تولد دوست‌های مشترکشان، خیره شد. چه قدر داخل آن ماکسی مشکی براق جذاب شده بود. پوزخندی زد به اینکه حتی با دیدن عکس او تپش قلبش تند می‌شد، نفس عمیقی کشید تا استرسی که به جانش افتاده و نبضش را بی‌ریتم داخل شقیقه‌هایش می‌کوباند، کم شود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شایان و ستاره در رمان آخرین پنجره هم هیچ شایان و ستاره
تصویر شخصیت پندار در رمان آخرین پنجره هم هیچ پندار
تصویر شخصیت سلین در رمان آخرین پنجره هم هیچ سلین
تصویر شخصیت سروش در رمان آخرین پنجره هم هیچ سروش
تصویر شخصیت مهکامه در رمان آخرین پنجره هم هیچ مهکامه
تصویر شخصیت دیدار در رمان آخرین پنجره هم هیچ دیدار
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    رمان قشنگیه شروعش رو دوست دارم به جورب ادمو دنبال خودش میکشونه😍😍

    ۱ ماه پیش
  • Fateme

    1

    شروع خوب بود سبکش رو دوست دارم کلیشه ای نیست

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • طلا

    1

    به نظرم رمان قشنگیه قلم روونیه و داستان خوب شروع شده ببینیم تو ادامه چی میشه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون و نظر قشنگتون🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    سلام نویسنده جون چه خوش حال شدم رمانت جدیدتون رو دیدم اشتراک گرفتم این رمانم همراهتون باشم طاق فلک که عالیه مطمینم این رمانتون هم عالیه چه قدر شروعض هم قشنگ بود ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!