لیست کلیه پارتهای رمان آخرین پنجره هم هیچ : پارت های 1 تا 17
تعداد کل پارت های منتشر شده : 17
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 1
مقدمه: - گاهی برای رسیدن زیادی دیر میشه… گاهی هم اصلا رسیدنی تو کار نیست! اما وقتی بفهمی هر ثانیه دویدی و نرسیدنهات بزرگراه آدمایی بود که همیشه میرسیدند، از همه چیز حالت بهم میخوره! میدونم، زیادی درد داره که تنها از دست رفتن جوونیت رو ببینی و حسرتهات از گوشهی مغز خسته و شلوغت سَر بره! خستگ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 2
- آقا شماره شباتون رو لطف میکنید. دیدار کارتش را سمت متصدی گرفت و مرد همان لحظه مبلغ را برایش فرستاد: - به خاطر بالا بودن مبلغ ممکنه تا شب طول بکشه تا بشینه تو حسابتون نگران نباشید اینم فیشتون. دیدار فیش را گرفت و تیلههایش به 3650دلار خیره ماند. باید چند گرم از طلاهای پس اندازش را میفروخت تا پو...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 3
- کری؟! به خدا میزنم کبد و کلیت رو میترکونما! کارتو رد کن بیاد. عرق از کنار موهای فندقیاش تا روی شقشقهاش چکه کرد و سیبکش با خس خس گلو پایین رفت. تیزی چاقو محکمتر روی پهلویش فشار آورد و همان موقع مردی از بین جمعیت سمتش آمد. - یابو سر کارت خودتو به کشتن نده! به خدا میزنم…شوخی نمیکنم! نگاه خون...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 4
و به قیافهی مردی که ابروهایش درهم رفته بود، پوزخند هیستریکی زد: - من خودم ته این بازیام....من کف این بازار شیش سال دوییدم تا بتونم قد علم کنم....ولی شما چه کفتارایی هستین که تو یه ثانیه یه بدبخت رو به خاک سیا میشونین و ککتونم نمیگزه! حیف کفتار که اسمش روتون باشه! و سیگاری که داشت میسوخت را از ب...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 5
و حالا وسط حیاط ایستاده و خیره به کیسه سیاه و جعبه شیرینی رویش، به فکرهای پوچ خودش پوزخند زد. واقعا میتوانست مقابل باباحاجی جنجال راه بندازد؟ خودش هم خوب میدانست آدم پس گرفتن حقش نیست وگرنه ده سال فرصت کمی برای خالی کردن عقدههایش بر سر پندار نبود. سمت دیوار دستشویی داخل حیاط رفت و کنار کیسه زان...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 6
نه عزیزم...همینجوری ذهنم آشفته شده...اصلا من به درک... ولش کن، نمیخوام حالتو بگیرم. خودت چه طوری؟ - دیدارم میدونی که هرچیزی هست و اذییت میکنه میتونی بهم بگی...دوست ندارم اینجوری گرفته باشه صدات. لبخند تلخی روی صورتش نشست و عنبیههای تیله رنگش خیره به اسم مهکامه ماند. - آخه مگه میشه صدای تو رو بشن...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 7
و اینبار دیدار محکمتر لبش را بین دندانهای ردیفش فشرد. دختری با تیشرت صورتی هلو کیتی و ناخنهای رنگی رنگی و دنیای که همیشه برایش پر از رنگ و امید است، سهم اویی شده که تمام امیدش را به بودن او گره زده! - تو با همین تیشرت و شلوار صورتی و اون گل سر پاپیونی و ناخنای رنگین کمونی هم دلبری..اصلا همینت ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 8
- مامان بابات پس فردا میرن میام دنبالت انقدر میچرخونمت تو تهران که فول شارژ بشی...میدونم کارت سنگین شده فشار روته درکت میکنم عزیزدلم. و «دیدار!» پر بهانه با صدایش، خط روی اعصاب دیدار کشید و از اینکه کاری از دستش برنمیآمد تا این دیوار نامرئی بینشان را از بین ببرد، عصبی دستش را پشت گردنش کشید. از ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 9
حاجی با پوف عمیقی کنارش نشست و کمی چاییاش را هورت کشید: -تا یادمه بعد کارای عمو علیت دیگه با عموهات میونه خوبی نداشتم. آقام تو زنده بودنش ارثشو تقسیم کرده بود که مثلا هوای بچههاش رو داشته باشه ولی هیچ وقت ملتفت نشد که خودش آتیش دعوامون شد. میدونم که ننت داستان علی رو گفته! و دیدار همانطور که سر...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 10
*** دیدار داخل پاساژ بزرگ طلا فروشی، کنار خشایار ایستاده بود و با ترسی که یک لحظه هم بیخیالش نمیشد، منتظر تمام شدن تلفن ابراهیم مستوفی، واسطه خرید شمش نقره، به کارت داخل دستش خیره بود. قرار بود با خشایار اشتراکی شمش نقره سفارش دهند و داییِ خشایار قرار بود کارشان را با سفارش مستقیم از منبع چینی که...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 11
دوغ سنتی را یک نقس سر کشید و لقمه نان چرب و کبابی که خشایار برایش گرفته بود را داخل دهانش چپاند. خشایار با دهان نیمه پر گفت: -مهکامه خبر داره از کارت؟ ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و لقمه چرب دیگری گرفت: -کامل بهش نگفتم چه قدر پول خرج کردم ولی یه چیزایی میدونه... . و سمت خشایار چرخید: -تو چی به ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 12
و باز زیر خنده زد. دیدار هم به این فکر کرد که آخرین باری که برای مهکامه لباس خرید حدود دو ماه پیش بود. پوفی کشید و دستش را پشت گردنش گذاشت. -خشی تو ساعت چند میری؟ من باید یکم زودتر برم. - بابا خوبه دارم میگم مهمونی دعوتما...بمون تا شیش ونیم بعد برو دیگه! دیدار دستش را بلند کرد که خشایار خودش را ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 13
و اینبار صدای خنده دیدار راهرو را پر کرد: -ننه این ضرب المثلا ماله زمونه خودتونه... من به چشم دیدم داداشم منو کوبید زمین و غریبه دستمو گرفت بلندم کرد و هوامو داشت..هنوزم هوامو همین غریبه ها دارن! ننه رباب داخل اتاق رفت و جعبه را برداشت و مقابل دیدار در جعبه را باز کرد: -ببین داداشت واست ساعت گرف...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 14
و محبوبه چشم و ابرویی آمد: -مورد اولم متوجه شدی دیگه شازده؟ و دیدار که تازه متوجه منظورش شده بود، دستش را پشت گردنش کشید و سر تکان داد: -خیالتون راحت. حواسمون هست. محبوبه سری تکان داد و لبخند زد: -خوبه. مراقب باشین تو راه. و دیدار زیر نگاه سنگین خاله، پشت فرمان نشست. استارت زد و سریع پدال گاز را ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 15
مهکامه با لبخند گردن کشید و کنار صورت دیدار را گرم بوسید که نبض او تند شد. بیاختیار دستش را دور گردن مهکامه گرفت و خیره به نگاه او و انعکاس خودش داخل آن عنبیههای سیاه، عطر گردنش را نفس کشید و چند ثانیه بیاختیار پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. حتی نفهمید چه طور این لمس و این سکوت به جان فک...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 16
دیدار در جواب نگاه منتظر مهکامه، دستش را کشید و او را تو آغوش خودش جا داد. کمر مهکامه به قفسه سینهاش چسبید و دو دوستش را دور او گرفت: -فکر نمیکنی بد عادتم میکنی انقدر هوامو داری؟ پرو میشما! مهکامه با شیطنت نیشگونی از بازوی پهن سفت دیدار گرفت: -اون موقع خودمم پفتو میخوابونم عزیزم. دیدار بیاختیار...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آخرین پنجره هم هیچ - پارت 17
-میدونم دارم فاز حال بهم زنی میگیرم... . نگاه شایان را روی خودش حس کرد که تکیه از دیوار گرفت و کنار او ساعد دستهایش را روی نرده گذاشت و برجها را تماشا کرد. -ولی دیدار اونور تنها بودن ترسناکه...آدم میزنه به سرش! به خصوص من که همیشه دورم شلوغ بوده. شایان سرش را چرخاند و به او که هنوز خیره شهر بو...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
- 1
