دوست داشتی؟
رمان عشق فلفلی اثر پانی مقدم

رمان عشق فلفلی

  • زبان فارسی
  • 82.5K 👁
  • 140 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان :

دختری به نام تیام……دختری در سال سوم دبیرستان……..از لحاظ ظاهری متوسط ولی از لحاظ باطنی محشر….غرق در درس و بحث …….تا اینکه شاهزاده رویاهای هر دختری از راه میرسه…ولی تیام خانم چشم وگوشش اونقدر بسته بوده که شاهزاده رو نمیبینه ….شاهزاده هم چشمش باز و فقط قیافه رو میبینه و اخلاق رو نمیبینه تا اینکه…

قسمتی از متن رمان عشق فلفلی

_ممنون...مرواريد هميشه لبخند ميزد و اين صورتش رو جذاب تر ميکرد..
کنار مرواريد هم مهدي ايستاده بود ..اونم دبير فيزيک بود و 30 ساله و مجرد....خيلي بد اخلاق بود و وقتي شوخي ميکرد ادم حالش بهم ميخورد...
بعد از اونم فاميل هاي دور که خودم خوب خوب نميشناسمشون.
خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي با کسايي که حتي يکبار توعمرم نديدمشون ...ميرم داخل اشپزخونه..عمه نشسته و داره سالاد درست ميکنه...
_کاري نيست؟
_چرا تيام جون....همون سيني چاي رو ميبري ...مرواريد پيش دستي برد.
_چشم.
سيني چاي رو برداشتم ...سنگين بود با هزار زحمت...رفتم بيرون از گوشه ي سالن شروع کردم...حالا خدا را شکر همه جا رو صندلي چينده بودند و نياز نبود خم شم...
اولين نفر که نميدونم کي بود رد کرد و گفت نميخوره..نفر بعدي.کوروش اقا بود که ميشد برادر زاده عزيز جون 60 سال را داشت ... بچه هاش تازه از المان برگشته بودند و به علت مريضي زن کوروش خان همه پاشدن اومدن مشهد پابوس امام رضا....استکان چاي رو برداشت و گفت:شما بايد دختر اقا سعيد باشي درسته؟
_نه من دختر اقا سينام.
_واقعا؟
به مرواريد اشاره کردم و گفتم:اون دخترعمو سيناست.
_پس تو تيامي.
تعجب کردم که بشناسم.يکدونه قند برداشت و روبه يک خانمي که کمي ازش دورتر نشسته بود گفت:هستي خانم.....اين تيامه.
زن هيکل ريزه ميزه اي داشت....ابتدا اخمي کرد و سپس لبخند زد و گفت:بيا اينجا ببينم.
گيج شده بودم..اينا چي ميگفتن.به اون چند نفري که در اون فاصله نشسته بودند چاي رو تعارف کردم و رفتم طرف زني که انگار اسمش هستي بود
هيکلش خيلي ريزه ميزه بود فکر کنم نصف صندلي هم برايش کافي بود....خودشو کوچيک تر کرد و گفت:بشين دخترم.
_اذيت ميشين.
_بشين.
نشستم کنارش .دست سردشو گذاشت روي پام.با اون شلوارکلفتي که من پام بود بازم سردي دستش حس ميشد.دختري جوون تقريبا 20 ساله کنارش نشسته بود و با کنجکاوي به حرف هاي ما گوش ميداد با اينکه صورتش اون طرف بود معلوم بود به حرف هاي ما گوش ميده.
هستي گفت:خب تيام خانم شما بايد پيش دانشگاهي باشين درسته؟
_نه من سومم.
_وا به من گفتند شما پيشيد.
لبخندي زدم و گفتم:ببخشيد کي گفته؟
_بماند.چه رشته اي ميخوني حالا؟
_رياضي.
_پس خانم مهندسي ميشي؟
_هرچي خدا بخواد.
به دختر کنارش اشاره کرد و گفت:اينم پونه دختر من حسابداري ميخونه ..دانشگاه تهران...دو سه روز ديگه هم بايد برگرده تا عقب نمونه.
دستمو دراز کردم و گفتم:خوش وقتم
لبخندي زد که گونه هاش چال افتاد.و گفت:منم همينطور.
دوباره سرجام نشستم و سکوت بر قرار شد...
گفتم:شما همين 1 دختر رو داريد؟
_نه 2 تا پسر يکي از يکي بهتر دارم.
لبخندي زدم و اون ادامه داد:يکي شون پژمان هست که رفته سر خونه زندگيش و يک فرشته ي کوچولو به اسم فربد دارن.
سرمو تکون دادم و ادامه داد:اون پسرمم پارسا داره 25 سالش تموم ميشه.اونم مهندس برق.
هميشه وقتي حرف درس ميشه من مشتاق ميشدم.
_چه دانشگاهي؟
_ليسانسشو گرفته براي فوقش مياد دانشگاه فردوسي مشهد.
_دانشگاه قبليشون چي بوده؟
_نميدونم والا..ازش ميپرسم.
سرمو تکون دادم انگار چه قدر برام مهم بود.لپهاش گل افناد و گفت:دخترم تو تاحالا درباره ي ازدواج فکر کردي؟
چه ربطي داشت.
_نه.
_نميخواي بهش فکر کني.
_من هنوز 17 سالمه.
_من خودم 14 سالگي عروس شدم.16شدم پژمان به دنيا اومد.
_ماشا....الانم بهتون 16 ميخوره.
لبخندي زد و من گفتم:من ديگه برم به کارام برسم ببخشيد.
_خواهش ميکنم دخترم.
بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که مامان صدام کرد ..چرخيدم
_بله؟
_هيچي مرواريد جان اومد.
چرخيدم و رفتم تو که يک دفعگي خوردم به يک نفر.
رفتم عقب يک پسر تقريبا خوش اندام و خوش قد و بالا...دوتا چشم درشت و کشيده ميشي.قلبم داشت ميومد تو دهنم اين ديگه کي بود.....
پسر:ببخشيد ترسوندمتون...
داشتم سکته ميکردم.لبخند خشکي زدم و گفتم:خوا....خواهش ...ميکنم....شما؟
_من نوه کوروش خان هستم اگه بشناسيد.
يعني نوه برادرزاده عزيز جون.....چه پيچيده.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 139 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان عشق فلفلی

  • Numb

    2

    خیلی بدم میاد وقتی یه دختر جوری رفتار میکنه انگار از خودش کنترل نداره و عروسک بازی بقیست:(((( خانوم منظورت چیه که بریدن و دوختن تو هم پوشیدی آخ نگفتی یه اهمی اوهوم بکن دیگه زشته زندگیته عروسک که نیستی...

    ۶ ماه پیش
  • N.m

    2

    خیلیییییی بچگانه بود فاز آرشام تهرانی

    ۸ ماه پیش
  • .....

    2

    مگه تیام اسم پسر نیست🙃

    ۱ سال پیش
  • دخترک رمان خون

    4

    اسم اسپرتیه از توماس ک دختر پسر نداره ولی بیشتر دخترن مثله تیام یوتیوبر

    ۹ ماه پیش
  • اره خیلی خوشکله

    1

    ولی نصف دیگش نیست☹️

    ۱ سال پیش
  • دخترک رمان خون

    1

    دوباره دان کن شاید کامل نیومد منم سر یع رمان این مشکل واسم پیش اومد

    ۹ ماه پیش
  • آسیه

    0

    وایییی من عاشق این رمانم فک کنم صدبار تاحالا خوندمش بس ک خوبههه🥹

    ۹ ماه پیش
  • رویا

    0

    اخرش اگر بچه دار میشدن خوب بود

    ۱۰ ماه پیش
  • ستایش‌

    0

    واقعا بعضی هارو درک نمیکنم که چون پسندوشون نبود رمان خون حرفه ای بودن و این رمان مخصوص رمان خون های تازه کاره من به عنوان کسی که ۳ ساله دارم رمان میخونم حدود ۲۲تا رمان کوتاه و بلند نوشتم این رمان رو دوست داشتم 😍

    ۱۲ ماه پیش
  • Niki

    1

    رمان پیشنهادی رمان خوبیه می تونست بهتر باشه ولی درمجموع خوبه 😊🤗

    ۱ سال پیش
  • maede

    0

    خوشم نیومد خیلیی بدتموم شد😑

    ۲ سال پیش
  • Koosar

    0

    چرا نمیتونم بقیه رمان رو تو اپلیکیشن پیدا کنم؟

    ۲ سال پیش
  • آیدا

    0

    ♥️♥️قشنگ بود مرسی ♥️♥️

    ۲ سال پیش
  • آنی

    1

    خیلی رمان خوبیه واقعا از (پانی جون)نویسنده این رمان ممنونم

    ۲ سال پیش
  • Torsa

    6

    بدک نبود ولی خوب هم نبود آخه خیلی بچگانه بود همش دختره میخوابید بیدار میشد غذا میخورد مهمونی میرفت ولی برای کسایی که تازه میخوان رمان بخونن خوبه ولی برای رمان خوان های حرفه ای اصلا خوب نیست

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    نویسنده انگار تازه کار بوده،هی خوابیدم،بیدار شدم،مدرسه رفتم،رفتار پارسا هم تانزدیک آخر قابل تحمل نبود ازپشه ماده هم نمیگذشت دیگه تیام یادش میرفت اصلاولی تیام انگار ازاون بزرگتربوددرکل داستانش خوب بود.

    ۳ سال پیش
  • شکیبا

    0

    خیلی رمان جذاب و قشنگی بود دست نویسندش درد نکنه💙

    ۳ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️