آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی و دوم :
نفسی که تو گلویش گیر کرده بود را با قهوه شیرین پایین داد و باز به منظره بیرون خیره شد، اما از انعکاس شیشه نگاهش بیاختیار به سروش رسید که جایی را در حوالی خودش نگاه میکرد، آرام و گرم!
تمام طول راه برگشت فقط صدای موسیقی بود و انگشتهای سروش که گاهی روی فرمان ضرب میگرفتند. هرچه بیشتر به خانه نزدیک میشدند دلشوره مهکامه بیشتر میشد و هزار بهانه و حرف پشت ذهنش سقوط میکردند. چه طور باید ا
لطفا صبر کنید...
